خدایا تو می دانی چه می کشیم !
پنداریم که چون شمع آب می شویم
ما از مردن نمی هراسیم ؛
اما می ترسیم بعداز ما ایمان را سر ببرند!
و اگر هم نسوزیم که روشنایی می رود
وجای خود را دوباره به شب می سپارد،چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا آینده شهید شویم
واز دیگرسوباید شهید شویم تا آینده بماند.
وهم باید بمانیم تا فردا شهید نشود
عجب دردی !
چه می شد امروز شهید می شدیم
و فردا فردا زنده می شدیم تا دوباره شهیدبشویم.
شهید حمید رستمی (۱۷ساله)
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا
سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا بروی مین شد
چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و دربند
سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده
دوخته هزار سارا ، چشمی به حلقه در
از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر
سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است
در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »
هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند
دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه
در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ، چادر لباس جین شد
با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست
سارا ، خود از برای جلب نظر ، بیاراست
آن مقنعه ور افتاد ، جایش فوکول درآمد
سارا به قول دشمن از اُمّلی درآمد
دارا و گوشواره ، حقّا که شرم دارد !
در دستهایش امروز ، او بند چرم دارد
با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم
جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار
یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک
بدم المظلوم یاالله ، عجّل فرجه ولیّک
یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف میکرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.
تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دلهایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.
بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.
دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.
گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم اینجوری است.
گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.
(و کسانی را که در راه خدا کشته میشوند، مرده نخوانید، بلکه زندهاند؛ ولی شما نمیدانید. بقره، 154)
سخن از يك پرواز است، پرواز ذره اى ناچيز كه سبكبال ورها در آسمانى مملو از تقديس وتحميد به بى نهايتى ازلى و ابدى مبدل شده،
ما روايت گر جنگيم.
جنگ نه! دفاع....دفاعي مقدس.
دفاع در مقابل هواها و هوسها از فطرتي خدا جو و خدا خواه.
و شهيد فاتح مطلق اين ميدان است.
هم او که به بلنداي قله هاي کمال لايق همچون ابدیت هميشه در اهتزاز ايستاده و با صدايي رسا و بلند فريادگر همیشه لحظه هاي آنان است که:
شهيد يعنی گلوگاه صفات جمال و جلال.
یعنی غلبه عقل حقیقت طلب بر هویت حيوانی در انحطاط.
یعنی گذشتن از نقصانها و بدست آوردن کاملها.
یعنی درمان کردن همه ي آرزوهای کوچک و بزرگ بواسطه ي ترک همه ي آرزوها.
یعنی شکوفا کردن گوهر نهان انسانيت.
همان گوهري که من و تو ندانسته درگذر عمر در جستجويش خويش را میفرسائيم.
و شهيد شاهدي صادق است که ما به بي راهه ميرويم.
واما تو!؟
که قدم در این فضا نهاده اي و با فشار یک کلید بابی از حقيقت مجسم را در پيش روی خود گشوده اي.
آیا ميدانی شهيد کیست؟
ميداني لحظات آخرین خود را در کجاي این زمین پر زحمت بوده؟
میدانی مشهدش کجاست؟
ميداني در دقايق آخرين عبور از همه تعلقها در صحيفه به يادگار مانده اش چه ثبت کرده؟
ميدانی کلام ماندگارش چيست؟
ميداني برگهاي پرپر شده شقايقهاي ساعات و دقائق عمرش در خود چه به يادگار دارند؟
و یا هرگز تصوير او را ديده اي؟
تصوير او را نه! تصوير عشق. تابلوی تمام نماي محبت.
محبتي در نهايت اخلاص و معرفت.
محبتي سرشار از طراوت و تازگي.
محبتي به زيبايي يک پرده از جمال يار.
محبتي به شيريني يک جرعه از وصال.
حاج آقا كربلايى، مسئول عقيدتى سياسى يگان ژاندارمرى مستقر
در فكه بود. تعريف مى كرد:
- در يگان ما عده اى هستند كه كارشناس آب و مسائل كشاورزى
اند. يك روز رفتم پهلويشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده
سال زير خال بماند چه مى شود؟» خيلى عادى گفتند: «خب
معلومه، خواه ناخواه تبديل به لجن مى شود كه آن هم به دليل
شرايط زير خاك و زمان زياد است...» بعد به هر كدام جرعه اى از
آبى كه داخل ليوان ريختم دادم و گفتم بخوريد. آب را سركشيدند و
پرسيدم: «حالا به نظر شما اين آبى كه خورديد چه جورى بود؟»
همه متفق القول گفتند: «هيچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه
ماندگى...» خنده مرا كه ديدند. جا خوردند. پرسيدند: «علت چيه؟»
قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «اين آبى كه شما خورديد متعلق
به اين قمقمه بود كه دوازده سال تمام زير خاك كنار يك شهيد
بوده...» مات و مبهوت به يكيدگر نگاه مى كردند. اول فكر كردند
شوخى مى كنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم
باشد. صلواتى كه فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.
عید غدیر عید ولایت و امامت مبارک
این پست به عنوان عیدی عید غدیر تقدیم به همه دوستان عزیز
پرچم ، پیشانی بند ، انگشتر ، چفیه ، بی سیم روی کولش خیلی بانمک شده بود.
گفتم : چیه خودتو مثل علم درست کردی ؟
می دادی پشت لباست هم برات بنویسن !
پشت لباسش را نشان داد : جگر شیر نداری سفر عشق مرو
گفتم : به هر حال اصرار بیخود نکن . بی سیم چی لازم دارم . ولی تو رو نمی برم ، هم سنت کمه و هم برادرت شهید شده .
دستش را گذاشت روی کاپوت تویوتا و گفت : باشه ، نمی آم . ولی فردای قیامت شکایتت را به فاطمه ی زهرا می کنم ، می تونی جواب بدی ؟
گفتم : برو سوار شو ...
چند روز بعد ، در پایان عملیات ، پرسیدم : بی سیم چی کجاست ؟
بچه ها گفتند : نمی دونیم کجاست ! نیست . به شوخی گفتم : نگفتم بچه ست گم میشه ؟ حالا باید بگردیم تا پیداش کنیم .
بعد از عملیات داشتیم شهدا را جمع می کردیم . بعضی ها فقط یک گلوله یا ترکش ریز خورده بودند .
یکی هم بود که ترکش سرش را برده بود . برش گرداندم ، پشت لباسش را دیدم :
جگر شیر نداری سفر عشق مرو ...
خوشحالم که در چنين راهي به شهادت ميرسم. خوشحالم که از عالم و مافيها بريدهام همه چيز را ترک کردهام و علايق را زير پا گذاشتهام. قيد و بند را پاره کردهام و دنيا و مافيها را سهطلاقه کردهام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم. ...
احساس ميکنم که آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي ندارم که به تو سفارش کنم... وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است...
عشق است که روح مرا به تموج وا ميدارد و قلب مرا به جوش ميآورد استعدادهاي نهفته مرا ظاهر ميکند و مرا از خودخواهي و خودبيني ميراند.
دنياي ديگري حس ميکنم و در عالم وجود محو ميشوم. به خاطر عشق است که فداکاري ميکنم. به خاطر عشق است که به دنيا با بياعتنايي مينگرم و ابعاد ديگري را مييابم. به خاطر عشق است که دنيا را زيبا ميبينم و زيبائي را ميپرستم.
شهيد دکتر مصطفي چمران
سلام بر تو ای شلمچه
سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .
سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .
سلام بر آن نیمه شب هایت ،
سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.
سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.
سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،
شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .
به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .
به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .
شلمچه جَذر و مَدّدت کجا رفت ؟
شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...
" هميشه به ياد شهدا باشيم "
خورشيد اينجا عشق اينجا گنج اينجاست
مهمانسراي کربلاي پنج اينجاست
اين خاک گلگون تکه اي از آسمان است
اينجا عبادتگاه فوجي بي نشان است
*********************************************
گفتند شهيدِ گمنامه ،
پلاک نداشت ،
اصلاً هيچ نشونه اي نداشت ،
اميدوار بودم روي زير پيراهني اش
اسمش رو نوشته باشه،
نوشته بود:
«اگر براي خداست بگذار گمنام بمانم»
من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدّلوا تبديلا
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
حرمِ عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته و راه کربلا میشناسد و
چگونه از جان نگذرد آنکس که میداند جان، بهای دیدار است.
يه كبوتر عاشق ديگه پركشيد.يه بسيجي با صفا و بي ريا . مثل همه اون بچه هايي كه بدون هيچ چشم داشتي 8 سال مردانه مقاومت كردند و نذاشتن مملكت دست بيگانه بيفته.ديروز پنج شنبه 88/08/07 يكي ديگه از يادگارهاي دفاع مقدس در اراك پس از تحمل رنج و درد به سوي معبود پر كشيد و رفت پيش دوستاي شهيدش كه بي صبرانه منتظرش بودن. حاج محمد كاشاني رو ميگم.آدم عجيبي بود. وقتي خبر عروجش رو بهم دادند انگار تموم دنيا رو سرم خراب شد. آخه همين شب چهارشنبه بود كه تو خونشون دعاي توسل گرفتند و بچه ها تا پاسي از شب عزاداري كردند و متوسل شدن به قمر بني هاشم. چه نذر و نيازهاي كه نكرده بودند براي شفاي حاجي. الان هم جمعه 88/08/08 تازه از مراسم خاكسپاري حاجي اومدم. جا و راه نبود.سيل جمعيت نشون مي داد كه حاج محمد كاشاني چه انسان شريفي بوده. مردم نشون دادن كه حاجي رو چقدر دوستش داشتن. تا خبر عروج حاج محمد رو به داداشم دادم مثل يخ وارفت .فقط يك جمله گفت: حيف شد حاجي رفت.برادر بزرگم كه سالها قبل حدود 15 سال پيش سرباز سپاه اراك بوده ميگه: حاجي از بهترين فرماندهان حوزه مقاومت بود كه ابراهيم آباد رو متحول كرده بود. تموم سربازها دلشون مي خواست برن ابراهيم آباد پيش حاجي خدمت كنند. روستاي ابراهيم آباد اراك امروز پذيراي يك فرشته ديگر بود. يك انساني كه به اين عالم خاكي تعلق نداشت. دلش پيش شهدا بود. . البته برای ما سخت است دوری تو ولی حاجی خوشا به حالت که رفتی و دیگر نمی بینی بی حرمتی به شهدا را . انگار نه انگار روزی روزگاری دفاعی مقدس بود و جوانانی که به خمینی عزیز لبیک گفتند و انگار نه انگار سه راهی شهادتی بود و شلمچه ای و کربلای پنجی. حاجی خوشا به حالت که رفتی و ....
آي مرد آب و آئينه و قرآن.
تو ماندني هستي، مگر آنچه خدايي است رنگ هم ميبازد؟
تو بقايت به وجه باقي خدا باقي است.
عروج ملكوتي اين سرباز اسلام را به پيشگاه حضرت ولي عصر (عج) و رهبر معظم انقلاب اسلامي تبريك و تسليت عرض مي كنم.