تبليغاتX
عرش عشق


عرش عشق
شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس
 

  لحظه ای ما را بخوان، ای عشق!  

 

ذکر لبم همیشه و هر جا سید علی

جانم فدای نام قشنگت خامنه ای

اگر اذن دهند سعي من بر این است که از لاله هاي خونين بگويم،‏

تا شايد نگاهمان کنند و دستي بر آرند

 و ما را از اين منجلاب دنيا بيرون کشند....

*********************************************

لحظه ای ما را بخوان، ای عشق!

زمین! اندكی پناه ما باش!

و ای خاك ما را جایی ببر كه آسمان از آنجا شروع می شود ،

تا دوباره دل به درياي عشق زده و قدم در بيابانهاي خشك و سوزان جنوب نهيم

دلرا به گوشه چفيه گره بزنيم و در کنج حرمخانه اين خاک‌ها با دل آواره خلوت كنيم

اينجا کنعان دلدادگي است.

اينجا سرزمين مرداني است که تا آخر کوچه‌هاي عرفان را با محبت زهرا رفته‌اند.

مرداني كه عاشق شدند و بهاي عشق از جان پرداختند

كه عشق آتشي است كه جان‌هاي بي‌شمار را سوخته است.

و تو شنيده‌اي حكايت شمع و پروانه را، پروانگاني بال و پر سوخته

كه در ره عشق بايد از هر چه تعلق، دست شست حتي اين تن خاكي،

حجاب تن را ديواري ديدند ميان خود و معشوق.

حجاب چهرة جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي كه از اين چهره پرده برفكنم

اين سرزمين بوي پيراهن يوسف‌هاي شهيد را براي روز مبادا

در چشمان غم گرفته‌اش به امانت نگه داشته است.

خاك را كه نگاه مي كني همه تسبيح است. دانه دانه مثل اشك،

راه رفتن روي اين خاك ها حس عجيبي دارد، مزه مرگ مي دهد حين زندگي!

از گوشه گوشه اين سرزمين، صداي *السلام عليک يا اباعبدالله* مي‌آيد.

طلائيه، ... عطش نوشان بزم ظهر عاشورا و بچه هاي انتقام سيلي زهرا

ظهر و شيميايي و بوي دود و بادام تلخ و چه باور كني يا نكني؛

ماسك ها به تعداد بچه ها نبود و سرفه ها كه تمامي ندارند...

فكه.......همانجايي كه اذن دخولش تشنگي است.

تا چشم ها گواهي مي دهد رمل است و غربت و مظلوميت.

جايي كه خيلي راحت مي شود دست خدا را ديد، آن را گرفت و بالا رفت.

جايي كه روي تمام سنگ هايش نوشته اند:

يادمان نرود قمقمه ها هميشه بوي مشك عباس مي دهند.

چقدر در فكه نسيم حسين مي وزد!

چقدر آويني مي بارد! سيدي كه همين جا پرنده شد.

« چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا مي شناسد »

شلمچه رنگ غريبي دارد

نمي دانم چه رازي است اصلاً تا نام شلمچه را مي نويسي دستي مي آيد

و كلمه ها را مي برد سمت بي قراريها،

چقدر مظلوميت اينجا پيدا مي شود؛

در شلمچه مظلوميت آفتابي ترين مفهومي است كه هيچ وقت پشت ابر نمي ماند.

و غروبش هنوز در غوغاى غريبى ، غم و بغض پرواز مى دهد

هر چقدر كه بيشتر فكر كني بيشتر به اين معنا مي رسي كه

در شلمچه هميشه حق با سكوت است،

اينجا سكوت كه كني تازه گوش هايت مي شنوند.

خاکهای تفتیده شلمچه، تنها اکسیری است که جانهای مرده را از نو احیا میکند

به اين خاك که مي‌رسي، چونان موسي بايد دل به آتش زد

و پاها را به مهماني خارهاي بيابان برد که اين خاک، سجده‌گاه آسماني‌هاست.

و اروند ...آب و آتش....

هر کسی می‌خواهد به امام زمانش برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند

و آن شب، هم آب بود هم آتش.

يا صاحب الزمان

شايد ما را باوري نيست تا دريابيم شهادت , انگاره وصال توست .

شهدا نيز با تو غايبند , اي كاش ما نيز با تو غايب بوديم

اي كاش ما هم چونان خورشيدهاي درخشان به عيد خون كشيده شويم

تا تو را دريابيم

« اين بقيه الله »

« يا ليتنا كنت معكم» !!!

 


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388   ساعت 8:53 قبل از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  عروج مسيح  

 

 

 

ذکر لبم همیشه و هر جا سید علی

جانم فدای نام قشنگت خامنه ای

اگر اذن دهند سعي من بر این است که از لاله هاي خونين بگويم،‏

تا شايد نگاهمان کنند و دستي بر آرند

 و ما را از اين منجلاب دنيا بيرون کشند....

روزي كه آيت الكرسي را فراموش كرد

روزي كه سوار ماشين شد، با همه خداحافظي كرد و رفت تا ساختمان نيمه مخروبه وزارت كشاورزي را در سه راهي نقده ببيند.

خودش گفته بود: بين سه راهي نقده و جاده فرعي آن، جاي مناسبي است. هم وسعت دارد، هم كنار جاده اصلي است. مثل اين كه يك ساختمان نيمه خراب دولتي هم دارد كه مال وزارت كشاورزي است. مي روم از نزديك ببينم.

شايد براي همين بود كه بر خلاف هر روز فراموش كرد آيت الكرسي بخواند. آن قدر سرش به حرف ها و درد دل هاي پاسدار جوان همراهش گرم بود كه فراموش كرد.پاسدار جوان دوان دوان خود را به محمد رسانده بود. كار واجبي داشت. از آن كارها كه رزمندگان تازه كار با فرمانده شان دارند. قرار شد داخل ماشين حرفش را بزند. محمد در را باز كرد و پاسدار جوان، زودتر از او سوار شد.

سوار شد و آن قدر گفت و از مشكلات گله كرد كه سفارش هميشگي اش را به ديگران از ياد برد. آخر محمد هميشه به همه بچه ها سفارش مي كرد هميشه آيت الكرسي بخوانند. داود خوب به خاطر داشت روز اولي را كه راننده او شده بود. محمد گفته بود: هر جا كه مي روي، حتما آيت الكرسي را بخوان.

داود گفته بود: خب، اين بچه هايي كه هميشه مي خوانند ولي باز هم شهيد مي شوند، چي؟محمد گفته بود: آن روز حتما يادشان رفته.آن روز يادش رفته بود. 24 سال پيش وقتي كه داود را از سه راهي نقده برگردانده بود و خودش نشسته بود پشت فرمان.بي علت نبود كه داود آن قدر نگران بود:

- امروز تا سه راهي نقده مواظبش بودم. محمد برخلاف هميشه كه آيه الكرسي مي خواند، امروز فراموش كرد. آن قدر سرش به حرف ها و درد دل هاي آن پاسدار گرم بود كه فراموش كرد...

وقتي محمد بروجردي، داود را پياده كرد و خودش پشت فرمان نشست، سه نفر ديگر هم عقب نشسته بودند.نزديكي هاي پادگان شهيد شاه آبادي، ماشين اول، از آبگير آرام گذشت و هيچ صدايي نيامد. ماشين محمد بروجردي هم آرام وارد آبگير شد و...مين ضد تانك بود. از پنج سرنشين ماشين، تنها محمد به آسمان رفت. آخر تنها او مسيح كردستان بود.

 


لینک ثابت | نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388   ساعت 3:12 بعد از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
   

قرن 21

 

ايام شهادت بي بي دو عالم فاطمه زهرا(س) را به محضر حضرت ولي عصر (عج) و مقام معظم رهبري (زید عزه) و تمامي عاشقان و شيفتگان حقيقت تسليت عرض مي نمايم .

اینجا   ایرانِ قرن 21 است!!!

اینجا صدای آهنگهای پاپ لس آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد!!!

 اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

و «سید و الشهداء اهل قلم » را با نام بلوار آوینی می شناسند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   بر دیوارهای شهر روی عکس شهید ، پوستر تبلیغاتی می چسبانند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   نام شهید را برای اینکه بچه ها خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید می گذارند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا ستارگان درخشان هالیوود آنقدر زیاد شده اند که دیگر کسی ستارگان پرفروغ کربلای ایران را نمی بیند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   دیگر شهدا زنده نیستند و در پیچ و خم های عصر ارتباطات، به خاک سپرده شده اند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   دیگر کسی نمی خواهد گمنام بماند، همه به دنبال کسب نام هستند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   کسی نمی داند، مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   کسی نمی خواهد با صدای الله اکبر، لرزه بر تن دشمن بیاندازد!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   در پناه میز هستیم، دیگر کسی پشت خاکریز پناه نمی گیرد!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   کسی نمی داند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جاگذاشت و رفت!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   کسی نمی داند، مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!

و اینگونه پر کشید

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   کسی نمی داند، تکه های پیکر شهيدي را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   روسری ها هر روز کوچتر می شود و مانتو ها هر روز کوتاهتر و تنگتر!!!

 اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   دخترها پسر شده اند، پسرها دختر شده اند، مردان بی غیرت شده اند، زنان بی حجاب شده اند!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   دیگر کسی، احترامی برای چفیه شهدا قایل نیست!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   دعای عهد را فراموش کرده ایم، زمان ندبه و سمات را گم کرده ایم!!!

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

اینجا   برای زیبا سازی شهرها، میلیونها هزینه می شود

اینجا   ایران قرن 21 است!!!

  

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388   ساعت 12:1 بعد از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  ما از دو کوهه آمدیم ، اینجا غریبیم  

بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون

 

روح ملکوتی اُسوه عارفان ، عالم ربانی ، فقیه صمدانی و مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آية الله العظمی محمد تقی بهجت « رحمة الله علیه » به ملکوت اعلی پیوست ، این مصیبت عظمی را به ولی الله الاعظم  « عجل الله تعالی فرجه الشریف »  مقام معظم رهبری و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می کنیم .

 

   مراسم تشییع پیکر مقدس آن عبد صالح ، روز سه شنبه مورخ 29 / 2 / 88 ساعت 10 صبح از میدان جهاد واقع در خیابان باجک ( 19 دی ) به سوی حرم مطهر فاطمه معصومه  « سلام الله علیها » انجام خواهد گرفت .

 

 

 

سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم. حضرت آیت ا... بهجت (ره)

 

 

بابا گفت دارم میرم کربلا...

تو نامه هاش نوشته بود.

غروب است و دل زمین و زمان تنگ کربلایت است یا حسین(ع).

میگویند غروب کربلا را حال دیگریست.

خدایا جسممان اینجاست و دلمان در کربلا.

پیشانی بندهای بچه ها هم کربلایی است.

 لبیک یا حسین(ع)

این خاک هم کربلاست.

بوی کربلا از اینجا هم به مشام میرسد

اینجا همه اش کربلاست

"السلام علیک یا ابا عبدالله"

گذشت...

بعضی ها رو کربلایی کردن کربلای پنجی--- فرشته ها بردنشون کربلا.

آخه بعضی زائر ها خاص هستند و باید فرشته ها بیان دنبالشون...

بردنشون به اون گودالی که مرتفع ترین قله عالم هستی است.

اون خاکی که مقصد تمام پروازهای تا خداست.

اصلاً راه آسمون از کربلاست.

اینطور نیست...

اونا رو بردن و بعضی ها رو برگردوندند...

 همین هایی که...

ای آب ندیده، آبی شده ها

بی جبهه و جنگ انقلابی شده‌ها

مدیون لبخند جانبازانید

ای بر سر سفره آفتابی شده‌ها

آی رفقا...

 هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله...

                                                            بعونک یالطیف

 

ما از دو کوهه آمدیم ، اینجا غریبیم

حتی ز بوی فاطمه(س) هم بی نصیبیم

ما داغ دار روی سیلی خورده هستیم

ای دشمن حق، ما دلیر و حق پرستیم

برگرد! تا سربند یا زهرا(س) نبستیم

 

 


لینک ثابت | نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388   ساعت 12:15 بعد از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  یاد آن روزهای خوب بخیر . . .  

یاد آن روزهای خوب بخیر . . .

یاد "موقعیت هایی" که در آن به  فکر موقعیت نبودیم .

یاد "سنگر هایی" بخیر که مفصل ترین  مهمانی اشک و خلوص را بدون خرجهای کلان  ترتیب می داد.

یاد " خاکریز" بخیر که گودالهای لغزش را صاف می کرد .

یاد" سنگرهایی" بخیر که شبها در آن آسایش زمین می خورد و غفلت می گریخت.

یاد" بستان" بخیر که مزرعه عشق بود. "آبادان"که از ویرانی دلها جلوگیری می کرد.

"خرمشهر" که شهرداران آسمان به زیباسازیش پر داختند .

یاد" قطب نما" که مقصد اصلی را نشان می داد.

یاد "بی سیم" بخیر که ربط ما  با آسمان بود .

یاد "معبر" بخیر که راه عبور از مرز خاک بود.

یاد "سیم خاردار" بخیر که پشت آن خاک و خار ، سیم و زر در آرزو

نمی رویید.

یاد "مین "بخیر که سکوی پرواز بود.

یاد "لباسهای بسیجی"بخیر که از بس عزیز بودند خدا زمین را به رنگ آنها آفرید.

یاد "پیراهن خاکی بسیج" بخیر که افتادگی و بی پیرایگی را تبلیغ می کرد.

یاد "کوله پشتی" بخیر که ضریب اخلاص بود .

یاد همت " حاج همت "

"برگزیدگی چمران "

"گستردگی جهان آرا"

"ثبات باکری"

و" دست توانای خرازی بخیر "

یاد بدنهایی که بی سر به خاک سر گذاشتند.

یاد پیکرهایی که پودر شده و ذره ،ذره به ابدیت پیوست و

جنازه هایی که هرگز تشییع نشد و در حلقه سکوت  هم صحبت نیزار شد.

عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها می آییم

این خود دلیلی است که از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم.

مرده آن است که از حیات طیبه شهدا نصیبی ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست ؟

شهدا شاهد بر باطن  و حقیقت عالمند  و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند.

پس براستی این عجیب نیست که ما واماندگان در جستجوی شهیدان به قبرستان می آییم.

 

خدایا پرواز را به ما بیاموز تا مرغ دست آموز نشویم و از نور خویش آتش در ما بیفروز تا در سرمای

بی‌خبری نمانیم.

 خون شهیدان را در تن ما جاری گردان تا به ماندن خو نکنیم ...

 

 


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388   ساعت 10:24 قبل از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  سفر به مناطق جنگی  

سلام.

از سفر به مناطق جنگی

و یادمان های هشت سال دفاع مقدس

چه بگویم جز اینکه...

در دوکوهه نیت کردیم ،

 در طلاییه توبه کردیم،

در خرمشهر اشک ریختیم،

در اروند رود غسل کردیم،

در شلمچه احرام بستیم

در پاسگاه زید قربانی کردیم...

نهایت اینکه حَجَت تمام

و حُجَت تمام کردیم

اما...هنوز لب تشنه ایم

هاجر وار صفا و مروه را نه هفت بار ،

هزار بار هروله رفتیم.

نه به دنبال آب ،

 تشنه ی قطره ای آب زلال معرفت و نور بودیم.

آی خدایا...

چند بار باید دل را صفا دهیم؟

و چند بار باید مروه خشک و تهی دنیا را  جستجو کنیم؟

خدایا چشمه زمزم ما کی می جوشد؟

یا صاحب الزمان، ای زلال معرفت خداوندی

تشنه ایم.سیرابمان کن.

یا صاحب الزمان

 العجل العجل العجل

اللهم عجل لولیک الفرج

 

یک عده برآنند که این قسـمت بود

گویند گروهی که تو را هـــمت بود

ای آمده از دیار وحـــی آگه باش

نی قسمت و نی همت و این دعوت بود


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388   ساعت 9:2 قبل از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  به یاد سردار شهید احمد کاظمی  

سال اصلاح الگوی مصرف

مطالب سال ۱۳۸۸ را با مطلبی  به یاد شهید کاظمی آغاز می کنم:

الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله

 

خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده.

خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت،

 ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر...حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.

بــه پايان آمد اين دفتر                  حكايت همچنان باقی است

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388   ساعت 12:28 بعد از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  آخرین مطلب در سال 1387  

السلام علیک یا ابا عبدا...

خوشا آنان که هنگام شهادت                            خمینی را دعا کردند و رفتند

از روزی که شنیده بود یکی از فرماندهان سپاه برای زیارت به کربلای آمده، در پوست خود نمی گنجید، می خواست خاطره ای که سال ها بر دل و روح او نقش بسته بود، به صاحبانش بسپارد. با این فکر خود را به کربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را کرد.لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختی می گذشت. او که یکی از نیروهای نظامی ارتش عراق در سال های جنگ بوده، ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بیابد. سرانجام وقتی به حضور فرمانده رسید؛ از او پرسید: «مرا می شناسی؟»

فرمانده پاسخ داد: «بله شما ابوریاض از نظامیان سابق رژیم عراق و اکنون نیز جزء مردان سیاسی این کشور هستید. به همین خاطر ملاقات با شما برای من سخت بود.»

 ابوریاض گفت: «اما من حرف سیاسی با شما ندارم. سال هاست که خاطره ای را در سینه دارم و انتظار چنین روزی را می کشیدم تا با گفتن آن دین خویش را ادا نمایم.»و او این گونه خاطره اش را آغاز کرد:«در جبهه های جنگ جنوب دقیقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم که با خبری از پشت جبهه مرا به دژبانی جبهه فراخواندند. وقتی با نگرانی در جلو فرمانده خود حاضر شدم؛ او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.بسیار ناراحت شدم. من امید داشتم که پسرم را در لباس دامادی ببینم. اما در نبردی بی فایده و اجباری جگرگوشه ام را از دست داده بودم.وقتی در سردخانه حاضر شدم، کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند. آنها دقیقاً مربوط به پسرم بود. اما وقتی کفن را کنار زدم با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده این فرزند من نیست.افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد فرزندم بود، به جای تعجب یا خوشحالی، با عصبانیت گفت: این چه حرفی است که می زنی، کارت و پلاک قبلاً چک شده و صحت آنها بررسی شده است. وقتی بیشتر مقاومت کردم برخورد آنها نگران کننده تر شد. آنها مرا مجبور کردند تا جسد را به بغداد انتقال داده و او را دفن نمایم.رسم ما شیعیان عراق این بود که جسد را بالای ماشین گذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگی مان حمل می کردیم. من نیز چنین کردم. اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفن نمایم.هم اینکه کار را تمام شده فرض می کردم و هم اینکه ضرورتی نمی دیدم که او را تا بغداد ببرم، چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشد، دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونین و پرزخم بود، ولی چه با شکوه آرمیده بود.

فاتحه ای خواندم و در حالی که به صدام لعنت می فرستادم، بر آن پیکر مظلوم خاک ریختم و او را تنها رها کردم.اگر چه سال ها از آن قضیه گذشت، اما هرگز چیزی از فرزندم نیز نیافتم. دوستانش جسته و گریخته می گفتند او را دیده اند که اسیر ایرانی ها شده است.با پایان جنگ، خبر زنده بودن فرزندم به من رسید. وقتی او در میان اسیران آزاد شده به وطن بازگشت، خیلی خوشحال شدم. در آن روز شاید اولین سؤالم از فرزندم این بود که چرا کارت و پلاکت را به دیگری سپرده بودی؟وقتی فرزندم، خاطره اش را برایم می گفت: مو بر بدنم سیخ شد. پسرم گفت: من را یک جوان بسیجی و خوش سیما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد پول آنها را بدهد، وقتی آنها را به او سپردم اصرار می کرد که حتماً باید راضی باشم.

من به او گفتم در صورتی راضی هستم که علتش را به من بگویی و او با کمال تعجب به من چیزهایی را گفت که در ذهنم اصلا جایی برایش نمی یافتم.آن بسیجی به من گفت :من دو یا سه ساعت دیگر به شهادت می رسم و قرار است مرا در کربلا در جوار مولایم امام حسین(ع) دفن کنند.می خواهم با این کار مطمئن شوم که تا روز قیامت در حریم بزرگ ترین عشقم خواهم آرامید...وقتی صدای ابوریاض با گریه هایش همراه شد. این فقط او نبود که می گریست بلکه فرمانده ایرانی نیز او را همراهی کرد.

 

 

 


لینک ثابت | نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387   ساعت 8:38 قبل از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  ناگاه آمدنت  

 

به پاره های دل ملت که هنوز بعد از سالیان دراز از خاک می آیند و به افلاک می رونداز همه چیز می گذشت . سالیان سال بود که از همه چیز می گذشت ٬ از شب های حمله و از روز های مقاومت ٬ از کمیل های پنهانی نیمه شب پشت

خاکریزت و از آن آخرین « و ان یکاد » مادر که بدرقه ی راهت شده بود .
از همه چیز می گذشت و گلزار شهدای شهر هرچه آغوش داشت گسترده بود به

روی تکه های آمده از بهشت و آسمان ٬ هر چه ابر داشت گریسته بود در فراق

همه ی آن نور ها وسپیدی ها !


حالا هزاران هزار چهره ملکوتی در آغوش قاب دیوار خانه ها جای گرفته بود و

کوچه ها همه متبرک بودند به نام های آسمانی :

کوچه شهید غفاری ٬ کوچه شهید مسعودیان ٬ کوچه شهید محمدی ٬ کوچه

شهید .... تنها کوچه روزگار کودکی تو نام نداشت و تنها قاب دیوار خانه ی تو

 بود که فریاد می زد حجم خالی حضورت را و مادر که هر روز چشم به راه

پیکرت ٬ آذین می بست خیابان های منتهی به گلزار شهدای شهر را !

از همه چیز می گذشت و کم کم هیاهوی دنیای مدرن داشت آرامش یاد تو را از

یادمان می برد که ناگاه آمدی ٬ سبکبال تر از همیشه ! با همه ی آن یک مشت

استخوانی که به یادگار مانده بود از آن قامت رشید !


می خرامیدی و شانه های شهر همه با تو می آمدند . آری ! عشق را برایمان

تشریح کردی در تشییع شدنت !

یک تکه استخوان انگشت تو کافی بود تا بار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه

شهادت را ٬ که هنوز نور میان ظلمت پیدا بود !

آمدی و گذشت و عشق بار دیگر شعله کشید و حال ٬ همه ی ترس من از

خاموش شدن همیشه ی آن است .

راستی ! مبادا که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت !

مبادا که از یاد ببریم هرآنچه را که از یاد برده ایم !

 


لینک ثابت | نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387   ساعت 8:51 قبل از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
  و چه بی شرمانه گذشتیم ............  

شما را فراموش کردیم ٬

لباس های خاکیتان را در میدان های مین و لابه لای سیم خاردارها رها کردیم ٬

خاطرات شما را با سر بندهایتان از یاد بردیم رمز حمله را فراموش کردیم .

عهدمان را با ولی شکستیم و دعای عهد را فراموش کردیم ٬ زمان ندبه و سمات را گم کردیم و شفع و وتر و صبح مان قضا شد .

شربت های شهادت را بر روی زمین ریختیم و به عطش شهادت در راه خدا خندیدیم .

بر تصاویر نورانیتان روی دیوار شهرمان رنگ غفلت پاشیدیم و پوستر تبلیغاتی نصب کردیم

و دل به این دنیای تاریک بستیم

جانباز را با زخم زبان تحویل گرفتیم و تاول شیمیایی را از یاد بردیم

و غیرت ها را به بهایی اندک به نامردان و نا اهلان فروختیم ........

عشق را به بازی گرفتیم و از خونهایتان به راحتی گذشتیم

و چه بی شرمانه گذشتیم ............

راستی تاوان و غرامت این همه گناه و فراموشی را چگونه باید بپردازیم ؟؟!!


لینک ثابت | نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387   ساعت 8:52 قبل از ظهر   | توسط:   سید رحیم عظیمی | مطالب مرتبط

   
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

بهترین کدها و بهترین دانلودها در minos

کپی برداری از مطالب این وبلاگ با ذکر صلوات مجاز می باشد!