فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم . اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و زیر درخت ها گشتی بزنم . پرستار یک دفعه وارد شد . من هم که فکر می کردم در بهشت هستم . گفتم: تو حوری هستی ؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت : بله من حوری هستم . من هم گفتم : اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی ؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در دستم فرو کرد .
*****************************
بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله"صلی الله علیه و آله و سلم" در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟
- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........
گلم عشقم بهارم را گرفتند/
ميان كوچه ها با ضرب سيلي/
همه دار و ندارم را گرفتند/
دگر پروانه بال و پر ندارد/
نه بال و پر كه خاكستر ندارد/
مفسرها! همه با خون نويسيد/
كه قرآن علي كوثر ندارد
************************************
بوی آتش که می آید
نمی دانم چرا...
تمام در و دیوارهای دلم به هم کوبیده می شوند!!؟

فاصلہ از حرم تا خیمہ گاه را می دانم،بس کہ روضہ اش را بہ گوشم خوانده اند..
اما فاصلہ مسجد تا خانہ را نہ...بس کہ روضہ ندارد این مسیر غریب...
حالا اما این فاصلہ را
- بہ چہ حالی-
حسن می دود
حُ س ی ن می دود
و عباس هم...
حالا چہ فرقی می کند روضہ این دو فاصلہ؟
وقتی هر دو مسیر معتکف قدم هاﮮ ِ پر آشوب ِ عشق اند...
.
میفهمی چہ حالی دارد وقتی زبان حسنین بند آمده !؟
اخوی عطر بزن
شب جمعه بود
بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی
زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن ...ثواب داره
- اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود
تو عطر جوهر ریخته بود...
بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
تصویر زیر خیلی حرفها برای گفتن دارد
لطفا برداشتتون رو بنویسید

یاد شهدا
در شادی لحظه های معطر بهار و زایش امیدهای تازه ،آموخته ایم که تقویم سالهای گذشته را با همه خوبی ها و تلخی هایش فراموش کنیم و دل به آینده ای ببندیم که پیش روست ، ولی ما برای همه این لبخندها و امیدهامدیون گذشته ایم و وام دار کسانی که رفته اند. ما به روزهایی بدهکاریم که ایثار، واژه غریبی نبود،به پیشانی بندهایی که حماسه می نوشتند،به جوانانی که با خدا معامله داشتند،به آن وقت هایی که چیزی جز عشق موج نمی زد و به مادرانی که فقط در خلوت خود گریه می کردند.این گذشته ها ظاهرش گذشته است ، ولی امواج آن در درون جامعه برای ابد باقی است.ما این روزها و نوروزها را مدیون شهیدان هستیم،آنها که در همین نزدیکی هستند.
حلول سال نو و بهارپر طراوت را خدمت شما تبریک و تهنیت عرض نموده ، سالی سرشار از برکت و معنویت را از درگاه خداوند سبحان برای شما
صداي قهقه ساعت خوشي ها و لبخند سومي ها ناله هاي روايت فتحي ها را خفه مي کند.
غيرت يک شب بي هوا از جيب بعضي مردها مي افتد توي لجنزار غفلت، و ... گم مي شود.
بعضي مردها توي چراگاههاي خيابان راه مي افتند و گناه مي چرند.
بعضي زنها مثل دست فروشها، مي ايستند کنار خيابان و جواهرات بدلي و رنگ لباس خود را به نمايش مي گذارند.
مي گويند ديگر کاخ نشيني عيب نيست.
آنها مي خواهند خوش باشند و زندگي خودشان را بکنند، کاري هم به کار کسي نداشته باشند، اگر چنين نکنند، چه کسي دنبال بهترين آنتن ماهواره بگردد؟ چه کسي فيلم هاي سرخ پوستي ببيند و عشق را از فيلم هاي هندي ياد بگيرد؟
بهشت زهرا يعني همان جايي که بي نهايت دنيا بايد در آن آراميد، براي آنها محيطي غم آلود مي شود و افسردگي مي آورد!
کاش عمليات چريکي چمران فراموش نمي شد.
کاش باکري ها و زين الدين ها و بنت الهدي ها از ياد نمي رفتند.
کاش طنين صداي شهيد آويني را با صداي نکره مايکل جکسون عوض نمي کرديم.
کاش از بوي گلاب، بيشتر از ادکلن چارلي خوشمان مي آمد.
کاش خودمان را گم نمي کرديم و برگه هويت از کتاب زندگي مان کنده نمي شد.
چه خوب گفته اند:گل محمدي باش تا محتاج ادکلن فرانسوي نشوي.
متاسفانه جنگ شادي امروز بيش از روايت فتح طرفدار دارد.
پلاک هاي جبهه جاي خود را به زنجيرهاي طلايي داده .
مردم به جنگ آبي و قرمز مشغول و در کسب مال ومنال بيشتر پرجوش اند، اما دشمن ......
خيابان ها پراست از عروسکهاي رنگارنگ و متحرک.... که نه درد داغ و فراق را مي شناسد، نه آژيرهاي حمله هوايي يادشان است و نه مي دانند فقر چه طعمي دارد.
وقتي خودي ها اين قدر بيگانه مي شوند از بيگانگان چه انتظار است؟!
مطلب فوق برگرفته از سایت:
کودک که بودم وقتی زمین می خوردم
مــــــــــــادرم مرا می بوســـــــــــــید
تمام دردهایم از یادم می رفت ،دیروز زمین خوردم،
دردم نیامد، اما به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد...
راحت نوشتیم بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ...
برای نان همه جوانیش را داد !!!
برای سلامتی همه مادر و پدرهای دنیا دعا کنیم

حرف دل اونهایی که
یکبار در سرزمین معشوق از می عشق نوشیدند
و تا ابد در عطش عشقش در سوز و گدازند.
آقا
تو آخرش منو می کشیا !
تو بد جور منو خونه خراب خودت کردی !
گفتن دوری و دوستی ، نگفتن اینقدر طول بکشه !
گفتن کربلا ! نگفتن آدمو دیونه می کنی
تو که ما رو خونه خراب کردی
گفتی هر کی بیاد کربلا ، دلش آروم میشه
نگفتی هر کی بیاد در به در میشه

گفتم کربلا میام اونی میشم که تو خواستی
نشد ، نشد هرکاری کردم
گفتم کربلا میام اونی میشم که تو گفتی
نشد !

گفتم کربلا میام دلمو فقط میدم به آقا
نشد !
گفتم کربلا میام دلمو گره میزنم به شش گوشش و میرم
خودم که اومدم که هیچی ، دلمو کَندم و آوردم
کاش قلمم می شکست و اینجوری نمی اومدم
تا ندیده بودم می گفتم ندیدم ،
دلم خوش ِ یه روز می بینم آدم میشم
نشد ، هر کاری کردم نشد !

قرار نبود دوری ما اینقدر طول بکشه !؟
مگه نگفتی هر کی زیر گنبد دعا کنه
دعاشو مستجاب می کنی ؟
مگه نگفتی ما رو یادتون نمیره
عباس به تو بگم ؟ ؟ ؟
یا علی مدد
همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!
سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید
نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..
به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید
طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید
برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.

می باشد:
************************************
دیروز
بر سینهی دیوارهای زخمی شهر
عکس شهیدان بود
امروز عکس نامزدها
آن عکسها دیروز،
بی جلوههای ویژه ،
بی ژست ،
فوری ولی شفاف!
مانند عکس کودکان معصوم
آن عکسها – دامادهای حجلهی جنگ و جنون –
آن برگزیده نازنینان
در انتخابات شهادت
با رای بالای ملائک …
این عکسها امروز اما ،
عکسهای رنگی مات!
این چشم در راهان روز انتخابات!
دنبال آن عکس جوانم
آن عکس خاکی
با آن دو چشم تیر خورده
گیلاسهای سرخ همزاد
دنبال آن عکس غریبم
آن عکس خاموش
آتشفشان آه
عکسی که در زیر فشار این همه عکس
فریاد دارد میزند ، فریاد ، فریاد
جرم است یا نه ،
هر چه بادا باد !
من به شهیدان رای خواهم داد!


شهید رخشانی در قطعه ۲۴ بهشت زهرا (س) نزدیک مزار شهید فهمیده دفن شده است و مادر این شهید از سال ۵۹ در یک اتاقک حلبی در کنار مزار فرزندش زندگی میکرد که حدود 3 سال پیش در پی نامه مقام معظم رهبری به خانه دخترش رفت و در آنجا ساکن شد.
**********************************************************************
به نقل از جهان نیوز: جعفر محمدی در یادداشتی در عصر ایران نوشت:
سلام مادر! سلام ننه علی! سلام اسطوره مهربانی!
دیروز خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی؛ نه این که از او دور بوده باشی و حالا به او برسی، نه! تو در تمام سالهایی که پسرت آسمانی شده بود، در زمین، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانیها به حراج روزمرگیها رفته و رو به افسانه شدن گذاشتهاند.
نمی دانم در آن شبهای سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران، با «قربانعلی» ات چه نجواها کردهای و در میانه اشکهای مادرانه ات با او چهها گفته ای.
این را نیز نمیدانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیدهای و بعد از سالها که سنگ قبر او را بغل میکردی، اینک خودش را در آغوش گرفتهای، به او چهها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرفهای مادری و فرزندی، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!
اما ننه علی! تو را به آن سالهای فراق و به آن قرآن درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی، قسمت میدهم هر چه به شهیدت میگویی بگو، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علیهای دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.
ننه علی
به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عدهای دارند به اسم همان شهیدان پنبه میکنند! نگذار خبر دار شود که عدهای با اسم ارزشها،چنان به جان بیت المال افتادهاند و آن را چنان با حرص و ولع میبلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز میرانند و بدان بدبین میکنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟
چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چهها که نکردهاند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیدههایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!
ننه علی
مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟
مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کارها که نمیکنند و چه تهمتها و انگها که نثار خلق الله نمیکنند؟ چکار داری بگویی که بعضیها آنقدر دروغ تحویل مردم دادهاند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم بردهاند؟! چکار داری بگویی که از ارزشهایی که علی ات به قربان آنها رفته، چه دکانهایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و ... .
اصلاً از آب و هوا برایش بگو ... نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت میشوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و ... تنفس میکنند؛نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.
ننه علی! مادر اسطورهای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش میشکند،بگذار روحش آسوده باشد.نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود... .
آه ...! چه میگویم من ننه علی! لابد داری شماتتم میکنی که «پسر! مگر یادت رفته که شهیدان زندهاند و میبییند و میشنوند و اصلاً شهید نامیده شدهاند چون شاهد مایند.» و ادامه میدهی: «فکر میکنی اگر من هیچ نگویم اینها هم هیچ نخواهند دانست؟»
راست میگویی ننه علی! بر من ببخش! نگرانم، نگران علیهای دیگر این ملک و فرزندان شان. میترسم کاسه صبر شهیدان به سر آید و شکایتمان را بی هیچ گذشتی نزد خدا ببرند که «خدایا ببین! ما رفتیم و عزیزترین متاع مان که جانمان است را برای دین و میهن و ناموس اینها دادیم و به خون خود غلتیدیم و حال اینان به اسم ما چهها که نمیکنند و چه مفسدهها که به نام مصلحت مرتکب نمیشوند و چه آبرویی که از دین خودت نمیبرند؟خدایا! به عذابی سخت گرفتارشان کن و تاوان خون سرخمان را از ایشان بگیر که سخت آن را هدر دادند.»
راستی ننه علی! فردای قیامت که علی تو و شهیدان دیگر چشم در چشم ما دوختند و گفتند: «بعد از ما چه کردید؟» چه خواهیم گفت؟ اصلاًچه داریم که بگوییم؟ بگوییم که بعد از شما افتادیم به جان هم؛ هزار گروه شدیم و هزار کیسه دوختیم و هزار بیراهه رفتیم و کلاً یادمان رفت که حتی نفس کشیدن هایمان را هم مدیون کسانی هستیم که به خاطر ما از نفس افتادهاند و شد آنچه نباید میشد؟!
خوش به حالت ننه علی! و خوش به حالتان شهدا که رفتید و این روزهای تلخ را ندیدید!
آدم حتی رویش نمیشود که بگوید: شهیدان شفاعتمان کنید!
اگر اذن دهند سعي من بر این است که از لاله هاي خونين بگويم،
تا شايد نگاهمان کنند و دستي بر آرند
و ما را از اين منجلاب دنيا بيرون کشند....
*********************************************
لحظه ای ما را بخوان، ای عشق!
زمین! اندكی پناه ما باش!
و ای خاك ما را جایی ببر كه آسمان از آنجا شروع می شود ،
تا دوباره دل به درياي عشق زده و قدم در بيابانهاي خشك و سوزان جنوب نهيم
دلرا به گوشه چفيه گره بزنيم و در کنج حرمخانه اين خاکها با دل آواره خلوت كنيم
اينجا کنعان دلدادگي است.
اينجا سرزمين مرداني است که تا آخر کوچههاي عرفان را با محبت زهرا رفتهاند.
مرداني كه عاشق شدند و بهاي عشق از جان پرداختند
كه عشق آتشي است كه جانهاي بيشمار را سوخته است.
و تو شنيدهاي حكايت شمع و پروانه را، پروانگاني بال و پر سوخته
كه در ره عشق بايد از هر چه تعلق، دست شست حتي اين تن خاكي،
حجاب تن را ديواري ديدند ميان خود و معشوق.
حجاب چهرة جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي كه از اين چهره پرده برفكنم
اين سرزمين بوي پيراهن يوسفهاي شهيد را براي روز مبادا
در چشمان غم گرفتهاش به امانت نگه داشته است.
خاك را كه نگاه مي كني همه تسبيح است. دانه دانه مثل اشك،
راه رفتن روي اين خاك ها حس عجيبي دارد، مزه مرگ مي دهد حين زندگي!
از گوشه گوشه اين سرزمين، صداي *السلام عليک يا اباعبدالله* ميآيد.
طلائيه، ... عطش نوشان بزم ظهر عاشورا و بچه هاي انتقام سيلي زهرا
ظهر و شيميايي و بوي دود و بادام تلخ و چه باور كني يا نكني؛
ماسك ها به تعداد بچه ها نبود و سرفه ها كه تمامي ندارند...
فكه.......همانجايي كه اذن دخولش تشنگي است.
تا چشم ها گواهي مي دهد رمل است و غربت و مظلوميت.
جايي كه خيلي راحت مي شود دست خدا را ديد، آن را گرفت و بالا رفت.
جايي كه روي تمام سنگ هايش نوشته اند:
يادمان نرود قمقمه ها هميشه بوي مشك عباس مي دهند.
چقدر در فكه نسيم حسين مي وزد!
چقدر آويني مي بارد! سيدي كه همين جا پرنده شد.
« چگونه در بند خاك بماند آنكه پرواز آموخته است و راه كربلا مي شناسد »
شلمچه رنگ غريبي دارد
نمي دانم چه رازي است اصلاً تا نام شلمچه را مي نويسي دستي مي آيد
و كلمه ها را مي برد سمت بي قراريها،
چقدر مظلوميت اينجا پيدا مي شود؛
در شلمچه مظلوميت آفتابي ترين مفهومي است كه هيچ وقت پشت ابر نمي ماند.
و غروبش هنوز در غوغاى غريبى ، غم و بغض پرواز مى دهد
هر چقدر كه بيشتر فكر كني بيشتر به اين معنا مي رسي كه
در شلمچه هميشه حق با سكوت است،
اينجا سكوت كه كني تازه گوش هايت مي شنوند.
خاکهای تفتیده شلمچه، تنها اکسیری است که جانهای مرده را از نو احیا میکند
به اين خاك که ميرسي، چونان موسي بايد دل به آتش زد
و پاها را به مهماني خارهاي بيابان برد که اين خاک، سجدهگاه آسمانيهاست.
و اروند ...آب و آتش....
هر کسی میخواهد به امام زمانش برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند
و آن شب، هم آب بود هم آتش.
يا صاحب الزمان
شايد ما را باوري نيست تا دريابيم شهادت , انگاره وصال توست .
شهدا نيز با تو غايبند , اي كاش ما نيز با تو غايب بوديم
اي كاش ما هم چونان خورشيدهاي درخشان به عيد خون كشيده شويم
تا تو را دريابيم
« اين بقيه الله »
« يا ليتنا كنت معكم» !!!
سریال شوق پرواز دیشب مورخه 28/11/1390 تمام شد اما...
عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریان بود. شاید اگر كسی با او برخورد می كرد، خیلی زود به این ویژگی اش پی می برد.
زمانی كه عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یك روز نامه ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم. در پایان نامه نیز قید شده بود كه « این هدیه از جانب حضرت امام است.» عباس نامه را كه دید سكوت كرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه كردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزء اسامی در لیست گذاشتم می دانستم كه او اعتراض خواهد كرد. از آنجا كه عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می رفت و یا مشغول انجام پرواز بود. یك هفته طول كشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضاء به او عرضه كنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از اینكه صحبت من تمام شود، روی به من كرد و با ناراحتی گفت:
ـ برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من.
گفتم:
ـ مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی كنید؟ مگر شما... ؟
ولی می دانستم هر چه بگویم فایده ای نخواهد داشت. سكوت كردم و بی آنكه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط كشید و نام یكی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا كرد.
در حالی كه اتاق را ترك می كردم. با خود گفتم كه ای كاش همه مثل او فكر می كردیم. (راوی: امیرعلی اصغر جهانبخش)

تـو چـه میـدانـی تـگـرگ و بـرگ را
غرق خون خویش رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست!
بیـن ابـروها رد قنـاسـه چیست!


