>
![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 جستجو
پیوندها
پایگاه اطلاع رسانی حزب الله شهرکرد
دخترای بسیجی یا یوسف زهرا نظری هم بما بنما محرم دل پلاک حاج حمید سبکبالان شهید آوینی حضرت ایت الله العظمی خامنه ای ( زیده عزه) شهید چمران شهیدان زنده سایت صبح ( ویژه شهدا) هیئت محبین الزهرا- یادگاران شهداء حاج همت شقایق پرپر اینجا جمکران چشمه و کاوه هنوز زنده است ( شهید کاوه) شهید حاج احمد کاظمی شهید محمد ابراهیم همت شهید مهدی باکری شهید حاج حسین خرازی شهید دکتر مصطفی چمران سیره تفحص شهدا حاج محمود قاسمی دست نوشته های من حاج علیرضا مرادی نگاهی نو عصر شکوفایی تا جمعه ظهور علیرضا طاهری زینت دل ( شهید زین الدین) شلمچه فکه مسافر زهرا (س) ثارالله 27 اراک شاید این جمعه بیاید شاید یار دلنواز یا امام رئوف راه آسمانی ره یافتگان وصال حضرت علی (ع) شوق رضوان محبان المهدی -- او خواهد آمد یاران بی ادعا تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم شیدای سبز رقص گلها حرف حسابی :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
عرش عشق
شهدا و ارزشهای دفاع مقدس ما بعد از شما هيچ نكرديم
بسم رب الشهداء و الصديقين اي شهيدان،اي تلاطم هاي ماندگار در دنياي سرد سكوت، اي شقايقهاي خونين در وادي هور ما بعد از شما هيچ نكرديم دلهايمان را به دست فراموشي سپرديم و ارزشهايتان را پايين آورديم و به بي اهميتي اهميت داديم ديگر كسي سراغ چفيه هايتان را نمي گيرد و كسي به پيشاني بندهايتان بوسه نمي زند. پلاكهاي قلبتان زنگ زد ديگر به شعارهاي پيراهنتان توجهي نيست و دريغ از جرعه اي آب صلواتي دريغ از سالها نعمتي كه در غفلت كه حيف و ميل شد و نشنيديم آينده گري آن پير روشندل را |+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 3:42 بعد از ظهر
شهید برونسی (( مرواریدی در صدف جنگ ))
شهید برونسی
مرواریدی در صدف جنگ
می گفت : شب عملیات ، نزدیک خاکریز دشمن ، خوردیم به یک میدان مین . بچه های ((اطلاعات عملیات)) با حیرت می گفتند : دو شب پیش ، این جا هیچی نبود ! چهل ، پنجاه متر عقب تر ، یک گردان نیرو منتظر دستور من برای حمله بود . گشتیم شاید معبر عراقی ها را پیدا کنیم ، پیدا نکردیم . بچه های اطلاعات ، حیران و سر در گم خیره ی من شدند . متوسل شدم به بی بی فاطمه ی زهرا ( سلام الله علیها ) . قلبم شکست . گریه ام گرفت . نمی دانم چند دقیقه گذشت . یکدفعه گویی از اختیار خودم آمدم بیرون . رفتم سراغ گردان . تو یک حال از خود بیخودی دستور برپا دادم ، بعد هم دستور حمله . بچه های اطلاعات با داد و بیداد می گفتند : حاجی چی کار کردی ؟ همه رو به کشتن دادی ! تازه به خودم آمدم ، ولی دیگر کار از کار گذشته بود . نیرو ها ، تکبیر گویان ، وارد میدان مین شده بودند . همان روز که حاجی این خاطره را تعریف کرد ، محمد رضا فداکار را دیدم . می گفت : آن شب حتی یک مین هم عمل نکرد . چند روز بعد ، سه تا از بچه ها گذرشان افتاده بود به همان میدان مین . اولین نفر که پا می گذارد توش ، یک مین عمل می کند . پاش قطع می شود ! بچه ها با سنگ و با کلاه ، بقیه ی مین ها را هم امتحان می کنند ؛ همه منفجر می شدند . |+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 4:18 بعد از ظهر
چریک عاشق قسمتی از دست نوشته های شهید چمران آرزو داشتم كه در معركههاى سخت و طوفانزاى حوادث، در نبرد مـرگ و زندگـــى بيـن حـق و باطـل، پرچـم خــونين حسيــن را به دوش بكـشـم و با فـداكـردن هسـتـى خــود يك حلقه به زنجير دراز شهداى راه حق بيفزايم و انسانيت را يك قدم به كمال نزديكتر كنم . چه زيباست توكل به خداكردن و در ميان طوفانها با اطمينان قلب پرواز نمودن و در عمق گردابهاى خطرناك عاشقانه غوطهخوردن، و در معركه حيــات و ممات بىپروا به آغــوش شــــــــــهادت رفتن و در قربانگاه عشق همه وجود خود را به قربانى خـــدا دادن، و از همه چيز خود گذشتن و به آزادى مطلق رسيدن. چه زيباست مرگ را در آغوش كشيدن و به ملاقات خدا شتافتن، و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن، و بر همه عالم و قوانين دنيا حكومتكردن و جبر تاريخ را به خاك كشيدن، و مسير تاريخ را دگرگون كردن، و شيطان قوىپنجه و سختجان را شكست دادن، و زيبايى انسان را در بزرگترين تجلى تكاملى خود نشان دادن. در کشور عشق مقتدا خامنه ایست...!
|+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 3:47 بعد از ظهر
اينجا شلمچه است !
اينجا شلمچه است ! شلمچه و رمضان ! شلمچه و كربلاي پنج ! شلمچه و بيت المقدس هفت ! شلمچه و كانال ماهي ! شلمچه و دوعيجي ! شلمچه و ميدان مين ! شلمچه و نهر عرايض ! شلمچه و سه راهي شهادت ! شلمچه و رد قناسه بين دو ابرو ! شلمچه و سيم خاردار ! شلمچه و سنگر هاي كمين ! شلمچه و حاج حسين خرازي ! شلمچه و حاج احمد كاظمي ! شلمچه و شهيـــدان شـاهـد ! شلمچه و يك دنيا دلدادگي ! شلمچه و پرواز تا بي نهايت ! شلمچه و يك دنيا عاشقي ! شلمچه و يك دنيا مظلوميت ! شلمچه و گمـنـامـــي ! شلمچه و بــوي كــربــلا ! شلمچه و سرهاي از تن جدا ! شلمچه و شلمچه و شلمچه اينجا شلمچه است |+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 3:50 بعد از ظهر
شهید محمد ابراهیم همت
حاج ابراهیم، سلام! امروز برای تو نوشتم ... فقط برای تو! "من از تو هیچ نمیدانستم وقتی که نامت را از این و آن میشنیدم، تنها چیزی که مرا به تو خوشبین میکرد نام شهید بود که پیشکش حاج ابراهیم شده بود ... فقط میخواندم: سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت. من سادهتر از هر آن چه فکر کنی از تو میگذشتم بیآنکه بیندیشم به ذبح بزرگت، اسماعیل! حاجی! من بیوفا بودم ... و هستم. اما گوشه چشمت مرا بس بود! تنها زمزمههایت به گوشم رسید. همین! اما تلنگری بود، برای با تو زیستن! با تو حرف زدن! از توشنیدن! از تو گفتن و به تو رسیدن! ... حاجی! دلتنگ حسینیه ات شدم .... و دلگیر طلائیه ... جائیکه تو از خود گذشتی و مهدی و مصطفی و پدر و مادر و همسرت را ترک گفتی ... و مرا نیز... میدانستی طلائیه دلم را خون میکند؟ چند وقتی است در آرزویش بیتابم ... بیتاب ... و بیتاب حاجی! بیتوفیق بودم که قتلگاهت را ببینم. بیتوفیق بودم که قدمگاهت را ببویم. حالا، از تو که مینویسم، باورم شده که مرا مدیون خود کردهای تا همیشه... می گفتند بی سر رفتی! و چه خوب حسینوار زیستن و حسینوار شهید شدن را به من نشان دادی. همسرت میگفت، روز آخر دل کندنت را دید ... میدانم چه سخت بود وقتی که مهدی بابا بابا کنان رو به رویت میچرخید و تو با سردی او را نظاره میکردی. حاجی! دلم پر است، تا یادت در دلم جاریست این دل بیقرار میماند. آخر از عاشقی تو چنان شنیدهام که من هم شوق عاشق شدن دارم. چه زیبا با خدا بودن را نشانم دادی. دوستانت از آن شبی میگفتند که به آسمان نگاه میکردی و میگریستی ... از تو پرسیدند: چرا؟ با چشمان بصیرت، دوستانت را هم هشیار کردی. تو فهمیده بودی هر جا بچهها پا میگذارند، ابر، جلوی ماه را میگیرد و دشمن دید ندارد تا بچهها به سلامت بگذرند. و تو امداد خدا را میدیدی. دیگران را هم به وجد میآوردی ... همسرت میگفت نیمه شبها به سجده میرفتی و چهره میشستی با اشک ... سوز و نالهات را شنیده بود. میدانست هر بار نماز میخوانی دل تطهیر میکنی و اشک میریزی. حاجی! شنیده بود زمزمههایت را ... وای که با دلم چه کردی حاجی ... شنیده بود که میگفتی: بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا ... بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ... وقتی صدایت همه جا طنین انداز است چطور بگویم تو نیستی تو مردی و خاموش و بیخروش به زیر خاک پوسیدی؟ نه!! تو زندهای! همان که میخواست شهیدی در کنار مزارت به خاک بسپارد میگفت، وقتیکه خاک کنار قبرت ریزش کرد به عینه دید که تو زیر خاک، سالم، آرام گرفتی ... بی هیچ نقصی! انگار پس از سالها ... تازه به خاک سپردنت! حاجی! هراس نیست، از مرگ! از قبر! وقتی از تو میشنوم و تو را راهنمای راهم میبینم! حاجی! همراهم بمان و از او بخواه مرا توفیق دهد تا باز هم از تو بنویسم
|+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در شنبه 1 تیر1387 ساعت 3:44 بعد از ظهر
ما هم مقصریم...
ما هم مقصریم... بي انصافي کرديم برادرم، وقتي داشتيم مي نوشتيم چشمهايمان را بستيم ، يادمان رفت آن موقع که از مجلات رنگي مي نوشتيم بگوييم در کنارشان فکه هم بود، دوکوهه هم بود،جبهه هم بود،شلمچه هم بود... يادمان رفت آن موقع که مي نوشتيم، حال جوانان همت را از نام اتوبان مي شناسند، بگوييم جواني به عشق حاج احمد متوسليان نام فرزندش را احمد گذاشته بود تا هميشه ياد او باشد يادمان رفت بگوييم عده اي به ياد بابايي آسماني هستند و پرواز باکري نقل هر مجلسي هست. بي انصافي کرديم برادرم يادت هست، هم قسم شديم وقتي برگرديم نگذاريم خون شهدا فرش راه رهگذران شود، يادمان رفت بگوييم آن روزها که شهدا را مي آوردند، جوانان ، تا معراج شهدا سينه زنان مي دويدند، يادمان رفت بگوييم عده اي از همان جوانان که با ديگران فرق مي کنند، گوشه اي اشک مي ريختند، ما اشک هايشان را نديديم. نديديم که آن جوان با دستهاي لرزانش بر روي تابوت مي نوشت: «به هرکس قسمتي دادي خدايا شهادت قسمت ما مي شد ايکاش» اگر عده اي بدنبال توپ مي گردند و عده اي ديگر هورا مي کشند، دليل بر غفلت نيست، اگر تخت جمشيد مي روند، دليل بر بي اعتنايي نيست، يادمان رفت بگوييم جواني است و هزاران شور. مگر يادمان رفته است، گل کوچک هاي توي پادگان دوکوهه، با توپ چندلايه، تنگ غروب، يادمان رفته سر فوتبال مي خواندیم: فلاني تورو چه به بازي برو خمپاره سازي...يادت هست، هم بازي مي کرديم، هم شهيد مي داديم. يادمان رفت از آن جواني بنويسيم که نگاهش را به شيطان نمي فروشد، و بر هر چشمي خيره نمي شود. يادمان رفت از آن جواني بگوييم که به عشق همرزمانمان چفيه بر دوش مي اندازد تا همرنگ آنان شود. کاش به جاي اين حرفها از ستاره ها بگوییم که به خاطر خورشيد زنده اند، کجاي راه ايستاده ايم؟؟ چقدر دستشان را گرفتيم و همپاي خود راه برديم تا آنها بياموزند؟ چقدر زحمت کشيديم تا الفباي ايثار را بياموزند؟ انصاف بده کنجي خزيديم دمي چند بيرون آمديم و بعد توقع داريم هر آنچه از جنگ مي گوييم ديگران از حفظ باشند تو خود از همت بگو، ازسه راهی شهادت، از دهلاويه، از کارون. چقدر از تن و تانک گفته ايم؟؟ چقدر از قناسه و پيشاني گفته ايم ؟؟؟ در آماج رنگها چقدر از يکرنگي جبهه گفتيم؟ برادر عزيز اگر غفلتي هست ما هم مقصريم. . . |+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 3:36 بعد از ظهر
مناجات العارفین
شهید دکتر چمران
|+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 3:46 بعد از ظهر
به یاد شهید شیرودی
من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان زاده شهسواری هستم . من روستا زاده افتخار می کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می کنید ،می ترسیم خودم را گم کنم و فکر کنم واقعا لیاقتش را ندارم .من خواهش می کنم من را بزرگ نکنید ،من لیاقت این همه بزرگی را ندارم ،من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته ام خودم را در حد کمال قرار دهم ،یک سرباز ساده باشیم تاروزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگترین در جه افتخار را به ما عنایت می فرماید .تا آن روز ما سرباز ساده ای هستیم و بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم من نوکر آن کسی هستم که طرفدار امام باشد ،من نوکر کسی هستم که مطیع و مقلد امام است و در غیر این صورت سرور آن کس هستم .
سمت راست؛ شهید شیرودی * سمت چپ: شهید کشوری
|+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در شنبه 11 خرداد1387 ساعت 3:46 بعد از ظهر
مادر دردمند شهیدمحمد بروجردی خاطره ای از فرزند دلاورش تعریف میکرد.او میگفت زمستان بسیار سردی بود محمد اومد خونه در حالیکه صورتش از سرما کبود شده بود و پاهایش حس نداشت بهش گفتم پسرم چرا به خودت نمیرسی؟ممکنه مریض بشی تو باید لباس گرم بپوشی و کفش خوبی پات کنی که پاهایت از سرما یخ نکند محمد در جوابم کفت نه مادر جان باید پاهایم یخ کند تا بتونم درد بچه هایی که الان تو جبهه و در کوهستانهای پر برف کردستان در میون برف و سرما زجر میکشن را حس کنم این شرط انصاف نیست که اونها اونجا بلرزن و من در کنار بخاری گرم باشم دور از معرفته که من لباس مناسب داشته باشم و بعضی از رزمنده ها حتی پوتین مناسب نیز نداشته باشند.روحش همواره شاد. |+| نوشته شده توسط سید رحیم عظیمی در شنبه 4 خرداد1387 ساعت 3:45 بعد از ظهر
به یاد ابوالفضل سپهر
|