کردستان را از سقز شروع کرد با بیست سال سن محاسنش را اگر می خواستی ببینی باید دقیق میشدی توی صورتش . از همان روز اول آرام و قرار نداشت . می گفت امان ضد انقلاب رو باید برید.
ضد انقلاب برای سر بعضی پاسدار ها هزار تومان جایزه می گذاشت خیلی که ارزش طرف شان می رفت بالا سرش را سه هزار تومان هم می خریدند.
محمود که امد به یکی دو هفته نکشید رفت توی لیست سه هزار تومنی ها . اعلامیه اش را خودش آورد برامان . می خواند و می خندید .
دو سه هفته بعد پام گلوله خورد . می خواستند بفرستندم مشهد . محمود امد دیدنم. وقت خدا حافظی . با خنده گفت راستی خبر جدید رو شنیدی؟
گفتم چی؟
گفت :قیمت سرم زیاد شده.
گفتم :چقدر؟
گفت: بیست هزار تومن.
چند ماه بعد بوکان که ازاد شد . آن قیمت به دو میلیون تومان هم رسید

منظورمه هشت ساله.
باور آن رویش سبز
آسان نبود روی کنده پوک دنیا
وقتی که پیچکهای عشق
سر حدات ایران را به آبادی رساند
بوسه گرم گلهای آفتاب، برودت آن ناباوری را معتدل کرد.
قد و بالای اسلام بر چهاردهمین پله قرن چه زیباست

دوره تكاورى بين شيراز و پل خان به سمت مرودشت. دانشجوها را برده بودم راهپيمايى استقامت. از آسمان آتش مى باريد. خيلى ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صياد; عرق بدنش بخار مى شد و مى رفت هوا. يك لحظه حس كردم دارد آب مى شود. آتش مى گيرد و ذوب مى شود.
شنيده بودم قدرت بدنى بالايى دارد. با خودم گفتم «اين هم كه داره مى بُره».
رفتم نزديكش. گفتم «اگه برات مقدور نيست، ميتونى آروم تر ادامه بدى».
هنوز صياد چيزى نگفته بود كه يكى از دانشجوها خودش رو رساند به ما.
- استاد ببخشيد! ايشون روزه ان. شونزده - هفده روزه.
- روزه است؟
- بله. الان ماه رمضونه، صياد روزه ميگيره.
ايستادم. جا ماندم. صياد رفت، ازم فاصله گرفت

|
| ||||||

پدر ! دلم تنگ توست
پدر سلام ! آمده ام با تو از رازهايم بگويم. حالت چطور است؟ من هم بد نيستم. اما دلم تنگ است. راستي پدر آن روز که ميرفتي ميدانستي که امروز من؛ شايد قد کشيده باشم و چشمانم شايد چون دريا موّاج باشد. دستانم از عشق پرالتهاب، دلم آشوب و بيقرار و قدمهاي جوانم لرزان و اميدوار.
آن روز که ميرفتي نميدانم آيا ميدانستي که من شايد روزي بيشتر از همه ترا بخواهم. نه پدر بهانه نميگيرم. من ديگر بزرگ شدهام. بزرگتر از همه اين حرفها. اما تشنگيهايم تمام نشده است با من بزرگتر شدهاند و عميق و عميقتر. ترا دوست دارم که رفتهاي. رفتنت را دوست دارم و شهادتت را. اما دلم تنگ توست. دلم تنگ آن روزهاست.
و اما رهبرم!
مبادا وجود نازنينت لحظهاي آزرده شود. مگر ما ميگذاريم دستان آلوده دشمنان قسم خورده بر اين ملت وکشور برسد. ما تعرض به آرمان شهدا را تاب نميآوريم؛ همانان که جام بلا نوشيدند و برگهاي زرين کتاب انقلاب را با قطرهقطره خون پاکشان رقم زدند.
رهبرم !
براي ما سهل است گوهر جان را بر طبق اخلاص و شور نهاده و به باغبان باغ انقلاب تقديم کنيم. پدرم مگر تو با اهداء خونت آزادي را پاس نداشتي که امروز به نام آزادي راه امام را هدف گرفته اند.
فرزندت: محمدرضا مؤمني
منبع: سالنامه لشگر27 محمد رسول الله1385

خوشحالم که در چنين راهي به شهادت ميرسم. خوشحالم که از عالم و مافيها بريدهام همه چيز را ترک کردهام و علايق را زير پا گذاشتهام. قيد و بند را پاره کردهام و دنيا و مافيها را سهطلاقه کردهام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم. ...
احساس ميکنم که آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتي ندارم که به تو سفارش کنم... وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است...
عشق است که روح مرا به تموج وا ميدارد و قلب مرا به جوش ميآورد استعدادهاي نهفته مرا ظاهر ميکند و مرا از خودخواهي و خودبيني ميراند.
دنياي ديگري حس ميکنم و در عالم وجود محو ميشوم. به خاطر عشق است که فداکاري ميکنم. به خاطر عشق است که به دنيا با بياعتنايي مينگرم و ابعاد ديگري را مييابم. به خاطر عشق است که دنيا را زيبا ميبينم و زيبائي را ميپرستم.
شهيد دکتر مصطفي چمران

سالها صبورانه رفتنت را به نظاره نشستيم، غافل از اينکه رحمت خدا را براي ما خاکيان غربت زده بودي، سالها غريبانه به ما نگريستي و فقط هر از گاهي خندهاي مهربانانه بر گوشه لبانت نشست، نازنين مسافر! چگونه اين همه سال با نيرنگ و دوروئي ساکنان زمين زيستي و دم برنياوردي، دل دريائيت چگونه اين همه جفا را تاب آورد.
بزرگ عاشق بالاخره به آرزويت رسيدي و مهتاب دل بيقرارت به مهماني تو آمد، شايد آن هنگام که سر بر پيشانيات نهاد، دم مسيحائي او تو را به طلوعي تازه نويد داد و تو مشتاقانه بار سفر بستي و چه زود ما را داغدار نگاه مهربان خويش ساختي.
نازنين مسافر! گوارايت باد شراب ظهور بهشتي

سالها صبورانه رفتنت را به نظاره نشستيم، غافل از اينکه رحمت خدا را براي ما خاکيان غربت زده بودي، سالها غريبانه به ما نگريستي و فقط هر از گاهي خندهاي مهربانانه بر گوشه لبانت نشست، نازنين مسافر! چگونه اين همه سال با نيرنگ و دوروئي ساکنان زمين زيستي و دم برنياوردي، دل دريائيت چگونه اين همه جفا را تاب آورد.
بزرگ عاشق بالاخره به آرزويت رسيدي و مهتاب دل بيقرارت به مهماني تو آمد، شايد آن هنگام که سر بر پيشانيات نهاد، دم مسيحائي او تو را به طلوعي تازه نويد داد و تو مشتاقانه بار سفر بستي و چه زود ما را داغدار نگاه مهربان خويش ساختي.
نازنين مسافر! گوارايت باد شراب ظهور بهشتي

سالها صبورانه رفتنت را به نظاره نشستيم، غافل از اينکه رحمت خدا را براي ما خاکيان غربت زده بودي، سالها غريبانه به ما نگريستي و فقط هر از گاهي خندهاي مهربانانه بر گوشه لبانت نشست، نازنين مسافر! چگونه اين همه سال با نيرنگ و دوروئي ساکنان زمين زيستي و دم برنياوردي، دل دريائيت چگونه اين همه جفا را تاب آورد.
بزرگ عاشق بالاخره به آرزويت رسيدي و مهتاب دل بيقرارت به مهماني تو آمد، شايد آن هنگام که سر بر پيشانيات نهاد، دم مسيحائي او تو را به طلوعي تازه نويد داد و تو مشتاقانه بار سفر بستي و چه زود ما را داغدار نگاه مهربان خويش ساختي.
نازنين مسافر! گوارايت باد شراب ظهور بهشتي

به قلم تو می نویسم،
روایت پر شکوه هجران یاران سفر کرده،
دل نوشته های زلال پریشانی ات را.
از امروز تو هم می توانی در اینجا بنویسی،
از غربت چشمهای بارانی ات در جمعه
و یا از او که سال هاست در انتظارش نشسته ای
و فقط از او یک پلاک به یادگار داری...








