
اي شهيدان،اي تلاطم هاي ماندگار در دنياي سرد سكوت، اي شقايقهاي خونين در وادي هور.
ما بعد از شما هيچ نكرديم
دلهايمان را به دست فراموشي سپرديم و ارزشهايتان را پايين آورديم و به بي اهميتي اهميت داديم
ديگر كسي سراغ چفيه هايتان را نمي گيرد و كسي به پيشاني بندهايتان بوسه نمي زند.
پلاكهاي قلبتان زنگ زد ديگر به شعارهاي پيراهنتان توجهي نيست .
و دريغ از جرعه اي آب صلواتي .
دريغ از سالها نعمتي كه در غفلت كه حيف و ميل شد
و نشنيديم آينده گري آن پير روشندل را

بيانات مقام معظم رهبري هنگام عيادت از جانباز شهيد محمدتقي طاهر زاده
محمدتقي ! آقا جان !
ايوب صبرهاي خودت شدي، تا آن جا كه با صلابت، با لذت دستهاي صبورِ قشنگ پدر تا اوج لبخند زدي.
چشم به صورتِ پدر، واژه ساختي تا تمام سال را با روزهي سكوت به او بياموزي كه جز با صبر نميتوان در جهان نمونه شد و لياقت بندگي پيدا كرد.
از من مخواه كه بي تو، به پرواز پرندهاي بنگرم و چشمهاي خود را در غربتِ غروبِ چشم هاي تو ...
نه، نه ! پاهايم ميشكند اگر به آن كمركِش كوهي كه تو نزديك شدهاي، نيت رفتن كند.
برخيز ! تو كه ساده از ثانيه گذشتهاي. تو كه راحت ساعت را در ميان تمام دقيقههايي كه صبر را شمارش ميكرد، دفن كردهاي.
تو تمامت، چراغاني است؛ مگر نه ؟
و پدر ... شد تمام اين صبرها ! همپاي تو صبوري كرد؛ پس چرا او نگويد ؟!
« لذّت من از دنيا همين و بس »
در باز كن. من ميدانم و يقين دارم كه فرشتهها بالهايشان را، پاهايشان را زنجيره به نگاه تو زدهاند.
از آن طرفِ تمامِ خيابانها بگذر. پلاكي كه روي سنگرهاي هم نام تو است را پيدا كن. به من نگو كه بعد از تو اين ترانه را زمزمه كنم:
« صبوري كن، صبوري كن، صبوري ... »
كاش ميشد به پاي مركب تو اشك ريخت. كاش ميشد در اين مسافرت، همسفر تو باشم.
دست بردار مَرد ! اين قابيلي كه براي تو نامه مينويسد، به تمام وزنِ اسمهاي تو عاشق نيست. راست ميگويد؛ باور كن كه راست ميگويد.
چشم ميگرداني ؟ نفس به چهارچوب تمام فاصله ها ميدَمي ؟
كبوتري ميشوي كه حرم ميبيند و بر نميگردد؟
اين نامه آخر را كه سر و ته نميخواني، هان ؟
برگرد، به قناعتم آلوده شو، در رثاي رفتن تو، در اتاق خالي تنهاييام،
چه روضهاي ميخواند؟ تو خود ميداني كه حرفي براي گفتن نمانده، فاصله از همان نوع كه تو ميشناسي. آجر، آجر روي هم تلنبار شده. چينه اين ديوارهاي ضخيم.
سرانجام بلبلي را در رثاي رفتن تو به آواز واداشته. بيچاره من، كه در هزارهي قبل از ميلاد جا ماندهام. ميان سقفهاي عجيب، ميان خروش ماشينها، ميان فاصله دو مژگان كه به مصنوعي بودن خويش اعتراف ميكنند.
تو نگو كه نيستي، تو نگو كه حالا فاصله را نميشناسي. تو خوب ميداني كه چشمهاي منتظر داشتن خيلي سخت است؟ آرام رفتهاي . بي خيالِ ما
چه خوب در بهشت خداوند سكني گزيدهاي !
دل رميده را طلب نمي كني؟ باشد كه خونابهاي از تفاخر و تكلم و خاطره در ما هم بنيان تمام خجلتها را بشكند. فاصله نگير از ما. فرياد بزن و فرياد بزن بگو كه تو او شدي و او تو. ( انا كنزاً مَخفيّا ) دل به ربابِ دستهاي تمام پنجرهها بكش. پاك كن گناه ما را. تا آن جا كه كسي باور نكند عفت زمين به آسمان پر كشيده.
خواب ميبينم كه ميانِ روياهاي بيداري من جا خوش كردهاي.
اي هابيل از دست رفته ! تو خوب ميداني كه كلاغها جز دفن چيزي نميشناسند.
خوشا به حال آسمان كه همين چند روز پيش از گلوي پارهاش فرشته نازل ميكرد.
فرشتهها مردي آوردند. كه آن مرد، در آخرين خيمهاي كه چادرش را به زمين خواباند، بدن تو را با خود بُرد. تو بودي پشتِ جسدِ من. كنار آن، بلند شدي و گفتي: خداحافظ من دارم ميروم


خلعت زیبای شهادت مبارکتان باد
چه خوش رفتند ياران تا به ساحل
دريغا زين همه ماندن چه حاصل
بسان ذورقى بشكسته در موج
تو گويى رو بگردابيم مايل
زاو پر شد سبوى جان ياران
به خون كردند بزم و عيش كامل
به جمع عاشقان راهى ندادند
نشد ما را نسيم عشق شامل
به گرد دوست اكنون جمع و شادند
قضا شد بين ما و يار حائل
بجا مانديم و خَم شد پشت اميد
عنايت كن تو اى شيرين شمايل
زامواج خوديت دِه رهايى
اميد ما رسان اى دوست ساحل




|
|
|
مشهد الشهداء محل حضور در اين جهان خاكى، مشهد يعنى محل شهادت، يعنى جايگاه هبوط ملائكه الهى از آسمان برين بر زمين حقير همان سفراى محبوب ابدى كه در اشتياق به بهترين بندگان خود از آنان پيشى گرفته بود، وپاكيزه ترين مخلوقات خود را در گسيل داشته تا روح به نهايت دسيده را به بى نهايت متصل كننده مشهد شهداء عنوان نقاطى از اين خاك است كه نه يك بار بلكه صدها بار، هزاران بار شاهد آمد وشد ملائكه الهى بوده اند كه با طبق طبق ميوه هاى رسيده "يا ايهتا النفس المطمئن ارجعي الى ربك راضية مرضية فادخلى في عبادى وادخلى جنتى" مى آمدند وبا ارواحى مطهر وطاهر مى رفتند، هشت بهار، مسافتى به طول حدود 1200 كيلومتر از مرز ايران اسلامى مشهد شهداء بود وهست.
|

بغضم شکفته است ودلم چون بال خونين پرستويي شکسته گويي ماه آسمان هم دلش چون دل من گرفته است.
گفته بودي باز مي گردي و من مسندي از گلبرگ هاي گل سرخ برايت ساخته بودم. گفته بودي باز مي گردي و من هر روزبه ياد چشمانت آبي دريا را مي نگريستم. رفته بودي چون کبوتري سفيد بال ...
و برگشتي با سينه اي که بر آن شقايقي نشانده بودند و من در ازدحام گل و پرنده تو را تا ابديت بدرقه کردم.
هنوز عطر صدايت را در نهان خانه ي جانم حس مي کنم... .

روز شهادت حسين فهميده









