تبليغاتX
عرش عشق
شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

وقتی که بچه ها "کربلای پنج" را به پشت دیواره های بصره رساندند، و فیلم مجتمع پتروشیمی بصره ، در تاریکخانه روزنامه ها ظاهر شد، بازار تلکسها رونق گرفت و شلمچه تیتر اول گزارش ها شد. بچه ها بعد از چاق سلامتی با ماهیان "دریاچه ماهی" ، از آب گذشته و کوره داغی شدند تا تیپ های صدام را ذوب کنند. دژهای عظیم "نونی" مثل "لواش" پاره پاره شدند و لقمه یک خیز بچه ها گشتند. سرتیپ ها و سرهنگ ها در برابر پیشانی بند های بچه های بسیج، دستها را بالا بردند، و هر چه ستاره و نشان بود، زیر پای بچه ها ریختند. "کربلای پنج" نام زخمی بود که بر گرده بغداد نقش گرفت و قومیت عفالقه "موجی"، اولین مجروح این حمله بود. شبی که "نهر جاسم" کف پای بچه ها را بوسید حتی خرفت ترین ژنرال های دنیا هم، به مسکّن پناه بردند. دیروز یک نانوا اعلام کرد "من نان روزانه ی 5 خانواده رزمنده را به رایگان خواهم پخت" امروز، باید در مملکت ما دو تنور روشن باشد : تنور دفاع و تنور حمایت

+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
وقتی که بچه ها "کربلای پنج" را به پشت دیواره های بصره رساندند، و فیلم مجتمع پتروشیمی بصره ، در تاریکخانه روزنامه ها ظاهر شد، بازار تلکسها رونق گرفت و شلمچه تیتر اول گزارش ها شد. بچه ها بعد از چاق سلامتی با ماهیان "دریاچه ماهی" ، از آب گذشته و کوره داغی شدند تا تیپ های صدام را ذوب کنند. دژهای عظیم "نونی" مثل "لواش" پاره پاره شدند و لقمه یک خیز بچه ها گشتند. سرتیپ ها و سرهنگ ها در برابر پیشانی بند های بچه های بسیج، دستها را بالا بردند، و هر چه ستاره و نشان بود، زیر پای بچه ها ریختند. "کربلای پنج" نام زخمی بود که بر گرده بغداد نقش گرفت و قومیت عفالقه "موجی"، اولین مجروح این حمله بود. شبی که "نهر جاسم" کف پای بچه ها را بوسید حتی خرفت ترین ژنرال های دنیا هم، به مسکّن پناه بردند. دیروز یک نانوا اعلام کرد "من نان روزانه ی 5 خانواده رزمنده را به رایگان خواهم پخت" امروز، باید در مملکت ما دو تنور روشن باشد : تنور دفاع و تنور حمایت

+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
 اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتى عكسش رسيد درست اسرائيلى ها، با خودشان فكر كردند «اين همان يارو خبرنگاره نيست كه مى آمد از اردوگاه ما گزارش بگيرد؟» آن ها هم براى سرش جايزه گذاشتند.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

آن چه مهم است حفظ راه شهداست، يعني پاسداري از خون شهدا، اين وظيفه‌ي اول ماست مقام معظم رهبري حفظه‌الله


+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

سلامي برآمده از اعماق جان، و درودي به لطافت روح فرشتگان بر ارواح مطهر شهيداني كه رضاي خدا و اجابت دعوت بنده برگزيده اش، و دفاع از ميهن اسلامي و كيان حكومت قرآني را بر زندگي و لذائذ دو روزه دنيا ترجيح دادند و جان بر كف، به ميدان مجاهدت روانه شدند و سر از پا نشناخته در راه جهاد مقدس به بهشت شهادت پاي نهاندند و سعادت ابدي را به چنگ آوردند.

امروز استقلال و عزت ايران رهين آن مجاهدت هاست. پس ياد اين عزيزان بايد همواره سرلوحه همه افتخارات جمهوري اسلامي ثبت و ضبط باشد. (مقام معظم رهبري 14 بهمن 1378)


+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
و چه كسي مي‌داند كه جنگ چيست؟ چه كسي مي‌داند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟ چه كسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟ كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟ كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟ جوانم كجاست؟ دخترم چه شد؟ به كدام گوشه تهران نشسته‌اي؟ كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند. كدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه كجاست؟ چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟ چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه مي‌داني كه تانك چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانك له مي‌شود؟ آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل كنيد؛ گلوله‌اي از دوشكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر مي‌كند، معلوم نماييد: - سر كجا افتاده است؟ - كدام زن صيحه مي‌كشد؟ - كدام پيراهن سياه مي‌شود؟ - كدام خواهر بي برادر مي‌شود؟ - آسمان كدام شهر سرخ مي‌شود؟ - كدام گريبان پاره مي‌شود؟ - كدام چهره چنگ مي‌خورد؟ - كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك مي‌ريزد؟ يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران - دهلران حركت مي‌كند مورد اصابت موشك قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد: - كدام تن مي‌سوزد؟ - كدام سر مي‌پرد؟ - چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟ - چگونه بايد آنها را غسل داد؟ - چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟ - چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟ - چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟ - كدام مسئله را حل مي‌كني؟ - براي كدام امتحان، درس مي‌خواني؟ - به چه اميدي نفس مي‌كشي؟ - كيف و كلاسور را از چه پر مي‌كني؟ از خيال. از كتاب. از لقب شامخ دكتر. يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت مي‌گذارد. - كدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟ در رسيدن اتوبوس. دير رسيدن سر كلاس. نمره A گرفتن. - دلت را به چه چيز بسته‌اي؟ به مدرك. به ماشين. به قبول شدن در دوره فوق دكترا. آري پسرك دانشجو! به تو چه مربوط است كه خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است. جواني به خاك افتاده و خون شكفته. آري دخترك دانشجو! به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند. در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بي‌سيم را بيابند. به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند. به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند. هيچ مي‌دانستي؟ حتماً نه! هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟ و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي‌خواهد!! اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت. خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌كند؟!

+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
****