| |
يك روحانى گير آورده بود و سؤال پيچش مى كرد «كجا درس مى خونين؟ حوزه ى علميه ى قم چه جور جاييه؟ شما الآن چى مى خونين؟» نمى خواستيم عبداللّه برود قم. دوست نداشتيم از ما دور شود. حوزه ى اصفهان درس مى خواند، اما عشق قم داشت. اين قدر دور و بر اين چيزها مى گشت كه توى مدرسه بهش مى گفتند «آشيخ». |

دوکوهه، خانه عشق
دو كوهه نام منطقهاي است نزديك شهر انديمشك، در دشتي صاف كه به خاطر وجود دو تپه كه در كنار هم قرار گرفتهاند از دور جلب توجه ميكند. دو كوهه كه در يك منطقه گرمسير قرار گرفته زمستانهاي معتدل دارد و تابستانهاي گرم. صبحها هواي دوكوهه خنك و دلچسب ولي هنگام ظهر آتش از در و ديوار آن ميبارد. اگر انديمشك را دروازه خوزستان بدانيم، دوكوهه دروازهي جبهههاي جنوب است.
با توجه به اعزام كاروان راهيان نور براي بازديد از مناطق عملياتي جنوب،سرويس«فرهنگ و حماسه» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) براي آشنايي بيشتر زائران با اين مناطق هر روز يكي از اين مناطق را معرفي ميكند.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، پادگان دوكوهه يكي از بزرگترين پاگانهاي ارتش به حساب ميآمد. اين پادگان كه اكنون نيز در اختيار ارتش جمهوري اسلامي است در فاصله 10 كيلومتري شهر انديمشك واقع است كه متعلق به يكي ازتيپهاي لشگر 92 زرهي اهواز ميباشد.
پادگان دوكوهه در ابتدا بيهيچ امكانات تاسيساتي و رفاهي پذيراي نيروهاي رزمنده شده بود، براي اولين بار تيپ 7 وليعصر (عج) متشكل از نيروهاي اهل دزفول و ساير شهرهاي استان خوزستان، در زمستان 1360 وارد پادگان دوكوهه شدند، اما از آنجا كه دوكوهه به تيپ 27 محمد رسولالله (ص) تحويل داده شده بود و فرمانده تيپ 27 محمد رسولالله (ص) «احمد متوسليان» فرمانده پادگان محسوب ميشد، نيروهاي اين لشگر در ساختمان دوكوهه اسكان گزيدند. مقر واتاق شهيد همت و ديگر شهداي لشگر 27 در دوكوهه هم اكنون از آن بازديد به عمل ميآيد.
از اقدامات بسيار مهمي كه در دو كوهه صورت گرفت ساخت حسينيهي بزرگي بود كه بعدها به نام حسينيهي حاج همت نامگذاري شد.
با اعلام پذيرش قطعنامه،آن روزها، روزهاي خلوت نيروها با دوكوهه بود. همه چيز تمام شده بود و ديگر هيچ بهانهاي براي ماندن نبود، خاطرات صبحگاههاي با طراوت، نمازهاي باشكوه جماعت، نالههاي پاك نيمه شب، چهرههاي معصوم و بيادعاي شهدا، همه وهمه بايستي در قفس سينههاي داغ ديده آرام ميگرفت.
دستهاي لرزان به جان ديوارها افتاده بود. خودكار، مداد، ماژيك و زغال مدام روي سينه ديوارها حركت ميكردند «شهدا ما را فراموش نكنيد»، «خداحافظ بچههاي شلمچه»، «اي شهيدان تو را به خدا به خواب ما بياييد».
ساعت 6 و 30 دقيقهي صبح روز 29 مرداد سال 1367 آتش بس بين جمهوري اسلامي ايران و عراق برقرار شد. آن روز دو كوهه يكي از خلوتترين روزهاي خود را گذراند. دوكوهه چند بار مورد آماج حملات دشمن قرار گرفت. زخمهايي كه هم اكنون نيز بر پيكرهي ساختمانهاي دو كوهه به چشم ميخورد يادگار رزمهاي شبانه و انفجارهاي پي در پي آن زمان است.


اتل متل راحله/ اخموي بي حوصله / مامان چرا گفت بگير / از پدرت فاصله / دلش هزار تا راه رفت بابا خسته كاره ؟ مامان چرا اينو گفت ؟ / بابا دوستش نداره ؟ / بايد اينو بپرسه / اگه خسته كاره / پس چرا بعضي وقتا / تا نيمه شب بيداره ؟/ نشونه ی بيداريش / سرفه هاي بلنده / شش ماه پيش تا حالا / بغض مي كنه ، مي خنده/ شايد اونو نمي خواد/ اگه دوستش نداره/ پس چرا روي تختش / عكس اونو ميذاره ؟ / با چشماي مريضش عكس و نگاه ميكنه/ قربون قدش ميره بابا ، بابا مي كنه/ با دست پر تاولش / با ديدن اون عكسا / زنده مي شه،ميميره / با ياد اون قديما
بابا زبون ميگيره / قربون اون موقعا / قربون اون صفاتون / دست منم بگيرين / دلم تنگه براتون / از اون وقتي كه بابا / دچار اين مرض شد / مامان چقدر پير شده / بابا چقدر عوض شد / مامان گفته تو نماز / برا بابات دعا كن / دستا تو بالا ببر / تقاضاي شفا كن
ديشب توي نمازش / واسه باباش دعا كرد / دستاشو بالا برد و / تقاضاي شفا كرد / نماز چون تموم شد / دعا به آخر رسيد / صداي گريه هاي / مامان تو خونه پيچيد / دختركم كجايي؟ / عمر بابا سر اومد /
دختركم كجايي؟ / بابات شفا گرفته / رفيقاشو ديده و / ما رو گذاشته رفته / آي قصه قصه قصه / يه دستمال نشسته / خون سرفه بابا / رو اين پارچه نشسته / بعد شهادت او / پارچه مال راحله است / دختري كه در پي / شكستن فاصله است / كنار اسم بابا / زائركربلايي / يه چيز ديگه نوشتن / شهيد شيميايي
به ياد زنده ياد ابوالفضل سپهر
التماس دعا
يا علي ع

السلام علیک یا اباصالح الهمدی
سلام بر شما که فقط باید شما را در تنهاییتان پیدا کرد ما که در وانفسای نفسمان گم شدیم
آی شهدا نمی دانم نمیدانم شما ما را تنها گذاشته اید یا ما شما را...... اما می دانم که یک مشت استخوان بی پلاک نشان از بی نشانی تان دارد که خود خواستید مانند مادرتام فاطمه باشید گمنام و بی نشان ..........
راستی از بی بی فاطمه چه خبر .... ما که در حسرت دیدار بقیع اش مانده ایم چه رسد به دیدن قبر خودش ...
بگذریم اگر مادرم فاطمه را دیدید سلام ما را هم به او برسانید به او بگویید هنوز هم عقده چادر خاکی و صورت نیلی اش در گلو مانده به او بگویید بخدا دوستش داریم بگوئید بگوئید یعنی از آن مسیحی از آن ارمنی هم بدتریم یگوئید خانوم جان گوشه چشمی فقط گوشه چشمی ، همه جا دنبالت گشتم شرهانی ، شلمچه ، طلائیه اما ندیدمت ....
آی شهدا نمی دانم به بی بی چه گفتید که قبل از به زمین خوردنتان آن چادر خاکی اش را باز می کرد و می گفت بیا بیا پسرم و شما با پیشانی به دامن مادر آخرین سجده خود را بجا می آوردید
آی شهدا شما که این طور بی معرفت نبودید یعنی همین پس ما چی ؟.... اری می دانم من روسیاه بد بخت لیاقتم بیشتز این نیست اما نمی دانم چه بگویم مگر می شود در کربلا ی پنچ اکثر بچه ها از سینه و پهلو مجروح و شهید شده باشند نمی دانم نمیدانم بخدا نمی دانم شما را بخدا قسم حداقل جواب سلام مارا بدهید به بی بی بگوئید اگر قرار نیست او را ببینیم چرا ما را به دنبال خود می کشاند و این دل شیدایی ما را دیوانه تر میکند .......
من که گفتم دستم را بگیر مگر نگفتید هر که دار
د هوس کرببلا بسم الله
بسم الله ...... بسم الله ......... بسم الله

پس از عمری غریبی بی نشانی
خدا می خواست در غربت نمانی
از آن سرو سرافراز تو هرچند
پلاکی بازگشت و استخوانی

وفیق السامرایی (مسوول بخش ایران در استخبارات عراق)
رأس ساعت دوازده روز 22 سپتامبر 1980 (31 شهريورماه 1359) صد و نود و دو فروند هواپيماي جنگندهي نيروي هوايي عراق، به طرف اهدافشان در داخل خاک ايران به پرواز درآمدند. در همين لحظه فرماندهي کل قوا، صدام حسين در حالي که چفيه قرمز رنگ به سر داشت و نوار فشنگ به دور کمر خود بسته بود، بيآنکه درجات نظامياش را نصب کرده باشد، وارد اتاق عمليات شد.
عدنان خيرالله وزير دفاع به او چنين گفت:«سرور من! جوانها بيست دقيقه قبل به پرواز درآمدند» صدام به او پاسخ داد:« تا نيم ساعت ديگر کمر ايران خواهد شکست».

|
نه یکبار، بلکه چندبار باید این وصیتنامه را بخوانیم و یا به صدایش گوش دهیم تا بفهمیم که چطور جبهه برای بعضیها دانشگاهی بود که حتی بدون گذراندن تحصیلات مقدماتی، از آن فارغ التحصیل شدند و مدرک خود را از اباعبد ا..(ع) گرفتند. و به راستی چه تفاوتی بین نوجوانان آن زمان و نوجوانان این عصر وجود دارد؟!!
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پرگشودن، پرستو شدن سال 1349 بود که در کرج بدنیا آمد. در خانواده ای مذهبی؛ اما بیشتر از 12 سال نتوانست سنگینی تن کوچکش را بر روح بزرگش تحمل کند و به اصرار، پدر و مادر خود را راضی کرد تا سرانجام در دوازدهمین سال زندگیش ابدی شود. وصیتنامه اش را قبل از اعزام مخفیانه در نواری ضبط کرد و در گوشه ای پنهان؛ که بعد از شهادتش بدست خانواده اش رسید.
کسانیکه مایل به دریافت و شنیدن فایل صوتی اش هستند در قسمت نظرات پیام و ایمیل بگذارند تا برایشان ارسال کنم.
فرازهایی از وصیتنامه شهید 12 ساله، شهید رضا پناهی
بسم الله الرحمن الرحیم
مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه
هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم.
هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملتهای زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.
پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله .....
التماس دعا |

راستی افسانه بود یا واقعیت؟
در خواب بود یا بیداری ؟
ملائک آمده بودند با سرود و سلام. غریب حکایتی
بود که در تل و ماهور کوه و بیابان به دنبال زیباترین
گل ها می گشتند و یافتند و چیدند و به آسمان
بردند تا مشام ملکوتیان را تا ابد سرشار از
شمیم حضور دوست کنند....
من هشت سال بی خزان در جبهه ها دیدم چنین
هر منظری عین الیقین هر باوری حق الیقین
آیینه ای بود و در آن افتاده عکس آسمان ؟
یا تکه ای از آسمان افتاده بر روی زمین ؟
بسیار بی سر دیده ام رقصیده در میدان مین
هذا جنون العاشقین هذا جنون العاشقین

جنوب زیاد نماند دو ماه شاید هم کمتر آن جا چمران را دیده بود همراش جنگیده بود می گفتند چمران گفته :این جوون با این جسارتی که داره به درد کردستان می خوره.







