شادی روح شهدا : صلوات

سوسنگرد را ما آزاد كرديم. يعنى راستش خدا آزاد كرد; ما هم بوديم، دكتر هم بود، ارتشى ها هم به موقع آمدند، آن ها هم بودند. نقشه را دكتر كشيده بود. ما از جنوب شهر عمليات را شروع كرديم. بعد كتر و نيروهياش رفتند سمت غرب. قصدشان اين بود كه تانك ها را دنبال خودشان بكشانند، موفق شدند.
نيم ساعت بعد يك پاكت سيگار رسيد دست تيمسار فلاحى. رويش دست خط و امضاى دكتر بود. تيمسار يادداشت را كه خواند دستور داد وارد عمل شوند.
سوسنگرد را همان خدا آزاد كرد.

| |
مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض كرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط. سرتاسر جزيره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمى ديد. به يك سنگر رسيديم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسيديم «اينا چيه؟» گفتند «هيچ كس نمى تونه آذوقه ببره جلو. به ده مترى نرسيده، مى زننش.» زين الدين پشت موتور، جعفرى هم تركش، رسيدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. |

| |
حميد سه ساله بود كه مادرشان فوت كرد. از آن موقع نامادرى داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتيم خانه شان; بيرون شهر. بهم گفت «همين جا بشين من مى آم.» دير كرد. پا شدم آدم بيرون، ببينم كجاست. داشت لباس مى شست; لباس برادر و خواهرهاى ناتنيش را. گفت «من اينجا دير به دير مى آم. مى خوام هر وقت اومدم، يه كارى كرده باشم.» |

| |
از همان اوّل عادتمان نداد كه نامه بنويسد يا تلفن كند يا چه. مى گفت «از من نخواهيد. اگه سالم باشم مى آم سر ميزنم. اگر نه، بدونين سرم شلوغه نمى تونم بيام.» |

| |
تمام شب را توى راه بوديم. خسته و فرسوده رسيديم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همين طور حرف مى زد; فردا چكار كنيد، چكار نكنيد، چند نفر بفرستيد آنجا، اين جا چند تا توپ بكاريد. اين دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو. دقيق يادم نيست. يازده - دوازده شب بود كه چرتمان گرفت. زيلوى گوشه سنگر رابرداشتم و پهن كردم و دراز كشيديم. چيزى نداشتم رويمان بيندازيم. پشت به پشت هم داديم و خوابيديم، كه مثلاً گرممان شود. دو ساعت كه گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت و ايستاد به نماز. حس نداشتم تكان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضو گرفتن. فقط نگاهش مى كردم. |

| |
با جعبه شيرينى آمده بود كارگاه. دورش زرورق پيچيده بود. گفتم |

حاج آقا كربلايى، مسئول عقيدتى سياسى يگان ژاندارمرى مستقر در فكه بود. تعريف مى كرد:
- در يگان ما عده اى هستند كه كارشناس آب و مسائل كشاورزى اند. يك روز رفتم پهلويشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زير خال بماند چه مى شود؟» خيلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبديل به لجن مى شود كه آن هم به دليل شرايط زير خاك و زمان زياد است...» بعد به هر كدام جرعه اى از آبى كه داخل ليوان ريختم دادم و گفتم بخوريد. آب را سركشيدند و پرسيدم: «حالا به نظر شما اين آبى كه خورديد چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند: «هيچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...» خنده مرا كه ديدند. جا خوردند. پرسيدند: «عليت چيه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «اين آبى كه شما خورديد متعلق به اين قمقمه بود كه دوازده سال تمام زير خاك كنار يك شهيد بوده...» مات و مبهوت به يكيدگر نگاه مى كردند. اول فكر كردند شوخى مى كنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. صلواتى كه فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.

ميتوانيم به جان شهدا گريه كنيم؟

زندهتر از تو كسي نيست، چرا گريه كنيم؟
مرگمان باد و مبادا آنكه تو را گريه كنيم
ما كه باشيم كه در سوگ شما گريه كنيم؟
رفتنت آينهي آمدنت بود، ببخش
شب ميلاد تو تلخ است كه ما گريه كنيم
ما به جسم شهدا گريه نكرديم، مگر
ميتوانيم به جان شهدا گريه كنيم؟
گوش جان باز به فتواي تو داريم، بگو
با چنين حال بميريم و يا گريه كنيم؟
اي تو با لهجهي خورشيد سرايندهي ما
ما تو را با چه زباني به خدا گريه كنيم؟
آسمانا! همه ابريم گرهخورده به هم
سر به دامان كدام عقدهگشا گريه كنيم؟
باغبانا! ز تو و چشم تو آموختهايم
كه به جانتشنگي باغچهها گريه كنيم

| |
طرف هاى غروب سوار وانت مى شديم و همين طور كه ماشين مى رفت، يكى يكى مى پريديم و مى رفتيم توى بيشه كمين مى كرديم. آن جا هم گراز داشت، هم مار و عقرب. |







