
|

|
|
سال 1329 بود، که عباس پا به عرصه هستي نهاد. مادر با شوق فراوان به تربيت او همت گماشت و عباس در شهر زيباي شيراز دوران شيرين کودکي را پشت سر نهاد. سال 1351 بعد از اتمام تحصيلات به دانشگاه خلباني نيروي هوايي ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتي جهت ادامه تحصيل به امريکا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهينامه خلباني به ايران بازگشت.تا از خاک پاک کشور خود محافظت نمايد.با آغاز جنگ تحميلي خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاري و معاونت عمليات فرماندهي پايگاه سوم شکاري نفتي شهيد نوژه ادامه داد و در طول سالهاي دفاع مقدس بيش از يک صد سورتي پرواز جنگ انجام داد. | ||||||||


گفتم ميشنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي ... است كه ميخواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را ميگويم قافله دو كوهه كه دارد دور ميشود .
گفت: دور نميشود عزيزم دارد گم ميشود. گفتم: من نميگذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوشهاي من گم شود. گفت: گم ميشود دير يا زود اين جبر تاريخ است. گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايشها را ميشنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را ميشنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است. گفت:اين انعكاس دور صدايي است كه سالهاي سال مرده است.
گفتم : من جا ماندهام بايد بروم.قافله دوكوهه دارد ميرود. گفت: ميرود نه بگو رفت. گفتم: هواي آن روز ها را كردهام هواي دوكوهه را هواي بيرنگي را هواي يك رنگي هواي آن مردان بيادعا گفت:اصحاب كهف شدهاي سكه بيوقت ميخواهي؟ گفتم:دلم براي آن روزها تنگ شده حسرت يك شبش را دارد من اينجا زنده نميمانم من با دوكوهه زندهام. گفت: چشمهايت را باز كن تقويم بالاي سرت است . سال دو هزار را گذرانديم.دوره دل دادگي ها به خاطره ها پيوست.
از اينترنت حرف بزن. گفتم:ديسكت براي گنجاندن شبهاي دوكوهه سرد است. من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توي حقارت سي دي جا دهم. گفت: ديروز ها تمام شدند.دوكوهه ها و حاج همت ها رفتند.چشمهايت را باز كن دنياي خودت را ببين. گفتم:دنياي من دوكوهه ها و حاج همت ها و با كري هاست..خاطرات من تاريخ مصرف ندارند . آنها تمام نمي شوند. گفت : شعار نده به خيابانهاي شهرت نگاه كن آيا خاطرات گذشته ات را مي بيني؟ گفتم:نه هيچ كدامشان را ...اما گاهي ... گفت: گاهي چه؟ گفتم:گاهي سايه كسي را مي بينم كسي مثل محمد زماني , مجيد پازوكي, آقاسي,ابو الفضل سپهر. گفت :اينها كه گفتي امروز قاب عكس شده اند فردا همايش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم:اما اينها با خونشان تاريخ را رنگ زده اند. رنگ تاريخ اين سرزمين هميشه سرخ خواهد بود. گفت:باران گناه رنگ ها را با خودش مي برد.
راه دوري نرو,توي همين صندلي نشين ها, آنها كه دم از غم مردم مي زنند,آيا كسي را شبيه به با كري مي بيني؟ گفتم: نه انگار هيچ كس همرنگ او نيست. گفت:آيا رد حاج همت را مي بيني؟ گفتم: نه گفت:جاي پايش را توي اين همه دود و غبار مي تواني پيدا كني؟ گفتم: نه انگار... گفت : انگار نه مطمئن باش كه راه آنها گم شده است. گفتم:اما من هنوز مي بينمشان حي و حاضر و زنده . گفت :چشمها را بايد شست , جور ديگر بايد ديد.
گفتم: را كه گم نمي شود .راه مي ماند مقصد مي ماند. آدمها گم مي شوند . آنها كه كورند آنها كه كر شده اند و صداي قافله را نمي شوند. گفت: جنگ تمام شد دروازه هاي شهادت را بسته اند چفتش را هم انداخته اند. گفتم: شهادت را با زخم و تير نمي دهند خيلي ها شهيد شده اند قبل از آنكه بميرند.
گفت:رفته ايم توي سال هشتادوپنج . سال خودت را باور كن شهادت غزل معاصر نيست. خاك و خاكريز رفته توي عكس ها . گفتم: توي خيابان هم مي شود خاكريز زد.
دشمن لباس خاصي ندارد. خاكريزها هم تقويم ندارند. گفت: باور كن از دوكوهه تنها اسم وخاطره اش مانده بيا حرف روز بزنيم. گفتم: باور كن من هنوزهر صبح با صداي اذان دوكوهه از خواب بيدار مي شوم . گفت:اينجا تهران است دوكوهه نيست.بايد مراقب باشي كه چه مي گويي و چه مي كني.
گفتم: من همه جا را دو كوهه مي بينم و چه حيف كه تهران دو كوهه ي قشنگي نيست
منبع: http://sobh.org/harfhaye%20asemani/safhe.asp?id=20 با اجازه از مسوولین سایت صبح

| |
از وقتي اين ظرفهاي تفلون را خريده بوديم، چند بار گفته بود «يادت نره! فقط قاشق چوبي بهش بزني.» ديگر داشت بهم بر ميخورد. با دلخوري گفتم «ابراهيم! تو كه اينقدر خسيس نبودي.» براي اين كه سوء تفاهم نشود، زود گفت «نه! آدم تا اونجا كه ميتونه، بايد همه چيز رو حفظ كنه. بايد طوري زندگي كنه كه كوچكترين گناهي نكنه.» |

گر چه جنگ به پایان رسید،
اما ما هنوز هم برای رهایی کربلا و قدس
به فرماندهی بقیه الله (عج) آماده ایم.

| |
وقتى از كارى كه وظيفه اش بود باخبر مى شد، معطل نمى كرد. بعضى دوستان بهش مى گفتند «حالا چه عجله ايه؟ اين موضوع ازطريق سلسله مراتب ابلاغ مى شه به ستادكل. رئيس ستاد پى نوشت مى كنه براى شما، بعدش شما شروع مى كنى به اجرا.» صياد مى گفت «اين فاصله، تأخير در اجراى دستوره.» از اون لحظه اى كه من فهميدم، موظّفم به اجرا. بايد شروع كنم.» |

|
|
هر وقت با او از ازدواج صحبت ميكرديم لبخند ميزد و ميگفت: «من همسري ميخواهم كه تا پشت كوههاي لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازي قدس است.» فكر ميكرديم شوخي ميكند اما آينده ثابت كرد كه او واقعاً چنين ميخواست. در دي ماه سال 1360 ابراهيم ازدواج كرد. همسر او شيرزني بود از تبار زينبيان. زندگي ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجاميد. از زبان اين بانوي استوار شنيدم كه ميگفت: |

|
|
محمد ابراهيم تحصيلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغ التحصيلي از دانشسراي اين شهر ادامه داد و در سال 1354 به سربازي اعزام شد. فرمانده لشگر او را مسوول آشپزخانه كرد. ماه مبارك رمضان از راه رسيد. ابراهيم به بچهها خبر داد كسانيكه روزه ميگيرند، ميتوانند براي گرفتن سحري به آشپزخانه بيايند. سرلشگر ناجي فرمانده گردان از اين موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد. پس از اتمام بازداشت ابراهيم باز هم به كار خود ادامه داد. خبر رسيد كه سر لشگر ناجي قرار است نيمه شب براي سركشي به آشپزخانه بيايد. ابراهيم فكري كرد و به دوستا ن خود گفت بايد كاري كنيم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتي براي ما ايجاد كند. كف آشپزخانه را خوب شستند و يك حلب روغن روي آن خالي كردند. ساعتي بعد صدايي در آشپزخانه به گوش رسيد، فرمانده چنان به زمين خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بيمارستا ن بستري شد. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش ميداد. |









