|
|

| |
داشت سخن رانى مى كرد، رسيد به نظم. گفت «ما اگر تكنولوژى جنگى عراق را نداريم، اگر آن هواپيماهاى بلند پرواز شناسايى را نداريم، لااقل مى توانيم در جنگمان نظم داشته باشيم. امروز كسى كه سپاهى ست و شلوار فرم را با پيراهن شخصى مى پوشد، يا با لباس سپاه كفش عادى مى پوشد، به نظم جنگ اهانت كرده. از اين چيزاى جزئى بگير تا مهم ترين مسائل.» تهران جلسه داشت. سر راه، آمده بود اردوگاه، بازديد نيروهاى در حال آموزش. موقع رفتن گفت «نصفِ اين ها، به درد جبهه و سپاه نمى خورن.» حرفِ عجيبى بود. |

تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ى بالاى خانه ى ما مى نشستند. آفتاب نزده از خانه مى رفت بيرون. يك روز، صداى پايين آمدنش را از پله ها كه شنيدم، رفتم جلويش را گرفتم. گفتم «مهدى جان! تو ديگه عيالوارى. يك كم بيش تر مواظب خودت باش.»
گفت «چى كار كنم؟ مسئوليت بچه هاى مردم گردنمه.»
گفتم «لااقل توى سنگر فرمان دهيت بمون.»
گفت «اگه فرمان ده نيم خيز راه بره، نيروها سينه خيز مى رن. اگه بمونه تو سنگرش كه بقيه مى رن خونه هاشون.»

|
| ||
|

|
با اجازه از مسوولین محترم سایت سبکبالان
منبع:http://www.sabokbalan.com/sp/index.php?p=shno&id=39

ريخته بودند دور و برش و سر و صورت و بازوهاش رو ميبوسيدند. هر كار ميكردي، نميتوانستي حاجي را از دستشان خلاص كني. انگار دخيل بسته باشند، ول كن نبودند. بارها شده بود حاجي، توي هجوم محبت بچهها صدمه ديده بود؛ زير چشمش كبود شده بود، حتي يكبار انگشتش شكسته بود.
سوار ماشين كه ميشد، لپهايش سرخ شده بود؛ اينقدر كه بچهها لپهاش رو برداشته بودند براي تبرك! بايد با فوت و فن براي سخنراني ميآورديم و ميبرديمش.
- خب، حالا قِصر در رفت؟ يواشكي آوردنش؟ وقتي خواست بره چي؟
بين بچهها نشسته بودم و ميشنيدم چي پچپچ ميكنند. داشتند خط و نشان ميكشيدند. حاجي را يواشكي آورده بوديم و توي چادر قايمش كرده بوديم. بعد كه همه جمع شدند، حاجي براي سخنراني آمد. بچهها خيلي دلخور شده بودند.
سريع سوار ماشين كرديمش. تا چند صد متر، ده بيست نفري به ماشين آويزان بودند. آخر مجبور شديم بايستيم و حاجي بيايد پايين.

| |
گفت «گوشِت با منه؟ رسيديد روى جاده، يك منطقه ى باز باتلاقى هست تا جاده ى بصره. اين جا رو بايد لاى روبى كنى. بعد خاك ريز بزنى. نزنى، صبح تانك هاى عراقى مى آن بچه ها رو درو مى كنن.» خيلى آتششان كم بود، گشتى هاشان هم مى آمدند، نارنجك مى اندختند. بى سيم چيم دويد، گفت «بيا. حسين آقا كارت داره.» صد متر به صد متر بى سيم مى زد. - حالا كجايى؟ - صد مترى شده. - نشد. برو از اون خاك ريز اندازه بگير، بيا. گوشى را گرفتم. «حسين آقا! رو جاده ايم; جاده ى بصره. كنار دست من تيرهاى چراغ برقه. خاطرتون جمع.» گفت «دارم مى بينم. دستت درد نكنه.» از پشت خاك ريز پيدايش شد. |

آذر پنجاه و نه آمد مشهد . فرماندهء پادگان امام رضا(علیه السلام) نگه اش داشت. خیلی های دیگر را هم نگه داشت. می گفت: شما نا سلامتی نیروی این جا هم هستین . چند وقتی بمونین اموزش بدین به اونای که می خوان برن جبهه.
محمود اولش راضی نمی شد بماند . اما وقتی هم ماند سنگ تمام گذاشت توی اموزش . رس نیروها را می کشید . گاهی حتی اشک شان را هم در می اورد . بهش که اعتراض می کردند می گفت: جنگ تعارف نیست برادر این جا اگر دست و پاتون هم بشکنه بهتر از اینه که اون جا خودتون رو مفتی مفتی به کشتن بدین.

زمستان بود. توى راه كرمانشاه، بچه بغلش بود. و لباسش رانجس كرد. رسيديم به يك قهوه خانه بين راهى. گفت «نگه دار.»
پياده شد. همه پياده شديم. از قهوه چى سراغ آب گرم را گرفت. فكر كرد براى چاى مى خواهيم.
گفت «داريم.» بعد كه فهميد مى خواهد خودش را آب بكشد، گفت «نه، نداريم. اين جا حموم نداريم كه.»
صياد دست بردار نبود. بالأخره هر طور بود، خودش را آب كشيد و لباسش راعوض كرد كه پاك باشد، كه نماز اوّل وقت را از دست ندهد.

من نفر دومى بودم كه تنها گيرش آوردم. تنها راه مى رفت; بدون اسلحه. گفتم «من پول گرفتهم كه تو رو بكشم.»
چيزى نگفت. گفتم «شنيدى؟»
گفت «آره».
دروغ مى گفت. اصلا حواسش به من نبود.
اگر مجبور نبودم فرار كنم ببينم اين يارو ايرانيه چه جور آدمى است










