تبليغاتX
عرش عشق
شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس


 


شهيد اسماعيل دقايقي

*** معصومه از ازدواج فاميلي مي‌ترسيد از اينكه بچه‌شان ناقص به دنيا بيايد مي‌دانست كه براي مادر سخت است كه دخترش را به يك چريك بدهد پدر موافق بود ولي مي‌گفت:«اين آدم اهل ماندن در اين دنيا نيست. از آن روز كه اسماعيل از من خواستگاري كرد يك سال و چند ماه گذشت مدام برايم حديث مي‌آورد كه ازدواج فاميلي مشكلي ندارد. حتي افرادي را براي وساطت مي‌فرستاد يك بار گفت:« معصومه خودت مي‌داني ملاك من براي ازدواج تو ظاهر و قيافه‌ي تو نبوده چيزي كه زياد پيدا مي‌شود دختر اگر فكر مي‌كني اين قضيه منتفي است بگو كه ديگر من با اصرارم تو را اذيت نكنم»
*** با خودم خلوت كردم قبلا حديثي خوانده بودم كه اگر خواستگاري برايتان آمد و با ايمان بود رد كردنش مفسده بدنبال دارد. هيچ دليلي براي رد كردنش به ذهنم نرسيد گفتم:راضيم
*** با اصرار او خيلي زود ازدواج كرديم از اينكه با هم بوديم خوشحال بوديم خوشحالي‌اي كه نا‌آرامي‌ آن موقع تهران هيجانش را بيشتر مي‌كرد.
*** سال 1358 تصميم گرفتيم به صورت رسمي عقد كنيم مادرم مهر مرا بالا گفت.
تا حدااقل يك چيز اين ازدواج شبيه بقيه باشد. اسماعيل هم گفت تا اينجا به اندازه كافي دل مادرت را شكسته‌ام براي من چه فرقي دارد من چه زياد چه كمش را ندارم راستي نكند يكباره مهرت را بخواهي شرمنده‌ام كني و من مهريه‌ام را قبل از اينكه در سند ازدواج ثبت كنند همه را به او بخشيدم مراسم عروسي نيز خيلي ساده با غذاي دمپختك برگزار شد.اسماعيل ديگر پسر عمه‌ام نبود از پسر عمه هم به من نزديكتر شده بود شوهرم شده بود.
*** اولين فرزندمان ابراهيم در اهواز به دنيا آمد به پسر دار شدنش خيلي مي‌نازيد خوش‌حال بود و شايد از اين بابت كه زندگي آينده مرا تصور مي‌كرد و مي‌دانست اين پسر چقدر به درد مادر تنهايش خواهد خورد. ابراهيم بچه بد اخمي بود به شوخي به او گفتم چطور است كه اين بر خلاف خودت كه هميشه مي‌خندي اخموست دوستانش گفتند شايد مي‌خواهد فرمانده شود اخم فرماندهي است.
*** وقتي مارا به قم برد خيلي تنها شدم كپسول گاز گرفتن مصيبتي بود از اسماعيل قول گرفتم گاز خريدن با او باشد هنوز چند روز نگذشته بود كه قولش يادش رفت گذاشت و رفت گفت:من تا اين كپسول گاز تمام نشده بر مي گردم دو كپسول ديگر هم تمام شد او نيامد. يك بار گفتم اسماعيل بچه شيرندارد برو بگير و زود بيا رفت و 4 روز بعد برگشت و با خنده گفت:اصلا شما را يادم رفت يكباره يادم افتاد كه من زن و بچه را گذاشتم اينجا وقتي براي اولين بار به مشهد رفتم از امام خواستم يك كم اين پدر و پسر آرامتر شوند ابراهيم كمتر گريه كند و اسماعيل در خانه بند شود.
***خبر شهادتش صبح زود رسيد فقط سكوت كردم نه اشكي نه سر و صدايي مثل آدمي كه مدت‌ها منتظر خبري بود وقتي خبر بد را بگويند ديگر حرفي براي گفتن نمي‌ماند يك ساعتي مات و مبهوت آنجا نشستم زبانم كه باز شد پرسيدم اول به من بگوييد جسدش هست يا نه؟ وصيت نامه؟
***برايم نوشته بود اگر بهشت نصيبم شد منتظرت مي‌مانم حالا من منتظر نوبتم نشسته‌ام تا اينقدر پشت درهاي باز بهشت انتظارم را نكشد البته بد هم نيست بگذار يك بار هم او مزه‌ي انتظار را بكشد همانطور كه من همه‌ي آن سال‌ها عادت كردم طعم تلخش را مزه مزه كنم.

راوي:معصومه همراهي

منبع:كتاب نيمه پنهان ماه

 


 

 

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط سید |


داشت سخن رانى مى كرد، رسيد به نظم.

گفت «ما اگر تكنولوژى جنگى عراق را نداريم، اگر آن هواپيماهاى بلند پرواز شناسايى را نداريم، لااقل مى توانيم در جنگمان نظم داشته باشيم. امروز كسى كه سپاهى ست و شلوار فرم را با پيراهن شخصى مى پوشد، يا با لباس سپاه كفش عادى مى پوشد، به نظم جنگ اهانت كرده. از اين چيزاى جزئى بگير تا مهم ترين مسائل.»

تهران جلسه داشت. سر راه، آمده بود اردوگاه، بازديد نيروهاى در حال آموزش. موقع رفتن گفت «نصفِ اين ها، به درد جبهه و سپاه نمى خورن.» حرفِ عجيبى بود.

 خاطرات کوتاه/كتاب مهدي زين الدين


+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط سید |
 

تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ى بالاى خانه ى ما مى نشستند. آفتاب نزده از خانه مى رفت بيرون. يك روز، صداى پايين آمدنش را از پله ها كه شنيدم، رفتم جلويش را گرفتم. گفتم «مهدى جان! تو ديگه عيالوارى. يك كم بيش تر مواظب خودت باش.»

گفت «چى كار كنم؟ مسئوليت بچه هاى مردم گردنمه.»

گفتم «لااقل توى سنگر فرمان دهيت بمون.»

گفت «اگه فرمان ده نيم خيز راه بره، نيروها سينه خيز مى رن. اگه بمونه تو سنگرش كه بقيه مى رن خونه هاشون.»

خاطرات کوتاه/كتاب مهدي زين الدين


+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط سید |



توى اوج درگيرى هاى انقلاب، هفده - هجده سالش بود. دو تايى رفته بوديم بيرجند براى درس خواندن.

يك روز با عجله آمد خانه. دو - سه صفحه نوشت. تا زد. گذاشت توى يك پاكت. پاكت را هم گذاشت لاى قرآن. خداحافظى كرد كه برود، پرسيدم «او چى بود نوشتى؟»

گفت: «وصيت نامه»

خاطرات کوتاه/كتاب محمد ناصر ناصري


+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط سید |


مارا چه اندوه؟

به حب از ازل نهفته از تو در دلم، سوگند!

به خون!

به خروش! به مهری که آزین آیین ماست سوگند!

به این سومین طلوع روزهای شعبان سوگند که آفتاب روزها و روزگار ما جز تو نیست.

ما مشرقمان اگرچه ابر آلوده است،خورشید وجود تو را عظمت آنسان است که از فراز هرچه ابر برآید و گرمی نورچشم های زهرا را بر جان سردمان نشاند. این سومین روز از ماه پیامبر که میرسد یادمان به سالهای جنگ وجهاد می افتد و به حرمت آن روزها که نامت و جانت تمام قامت، بر خاکریزهای پاسداری از دین و وطن ایستاده بود بر صفحه ی تقویم روز پاسدارش نوشته ایم .

چرا نگوییم تو را نوشته ایم؟

 تو را که در سربندهای خون رنگ شهدا به توسل یافته ایم..تورا که حسن شروع و ختام نبرد بودی وما همان حسین، جان فدای یکتا جان پناه یافته ایم.

 

 

و بی تردید شهد شیرین و شور انگیز شهادت را هرگاه از ساحت کرم تو خواسته ایم به تمامی و زیبایی دریافته ایم.

دل به سرور تاریخ نوشت بعدی تقویم خوش می داریم که میلاد مرام ومردانگی محض است ! میلاد عباس که خاندان رسول الله را مایه ی مباهات ابدی گشت.

و امروز انگار که علم افراشته اش باز در دستهای قطع شده مردان دفاع هشت ساله مان هست؛

انگار که سوز نگاهش درسوی رفته از چشمهاشان هست،

انگار نه!

حتما که سر سپردگی اش بر حق در عمق جراحت عشق آلود این جانبازان راه حقیقت هست،کاش این فریبنده رنگ ها وریاها بگذارد مرهمی بر تن مجروح شان بگذاریم آنها که جسم شان را جنگ،جانشان را غفلت هر روز فزاینده ی ما زخم میزند..آنانکه زینت تعبدشان نجوای با خداست بر طریق زینت عابدان سجاد(ع)،ومبارک ها باد بر جماعت شیعه تولد سجاد!

تولد گستره ای فراخ ازبندگی و پرستندگی ،تولد سجده های خاشع پر امتداد.

مرا و مارا که این مبارک سه روز در پیش است چه جای ملال!؟

که به حرمت حسین پاسدار آیین مهرومحمد(ص)باشیم،به عنایت عبای عشقمان را خالص گردانیم و جانمان بر کف گیریم و به دعای عبد برگزیده حق پیشانی اطاعت مان را آنی ازخاک برنداریم.

با اجازه از مسوولین محترم سایت سبکبالان

منبع:http://www.sabokbalan.com/sp/index.php?p=shno&id=39


+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط سید |
 

ريخته بودند دور و برش و سر و صورت و بازوهاش رو مي‌بوسيدند. هر كار مي‌كردي،‌ نمي‌توانستي حاجي را از دستشان خلاص كني. انگار دخيل بسته باشند، ول كن نبودند. بارها شده بود حاجي،‌ توي هجوم محبت بچه‌ها صدمه ديده بود؛ زير چشمش كبود شده بود، حتي يك‌بار انگشتش شكسته بود.

سوار ماشين كه مي‌شد،‌ لپ‌هايش سرخ شده بود؛‌ اين‌قدر كه بچه‌ها لپ‌هاش رو برداشته بودند براي تبرك! بايد با فوت و فن براي سخن‌راني مي‌آورديم و مي‌برديمش.

-          خب، حالا قِصر در رفت؟ يواشكي آوردنش؟ وقتي خواست بره‌ چي؟

بين بچه‌ها نشسته بودم و مي‌شنيدم چي پچ‌پچ مي‌كنند. داشتند خط و نشان مي‌كشيدند. حاجي را يواشكي آورده بوديم و توي چادر قايمش كرده بوديم. بعد كه همه جمع شدند، حاجي براي سخن‌راني آمد. بچه‌ها خيلي دل‌خور شده بودند.

سريع سوار ماشين كرديمش. تا چند صد متر،‌ ده بيست نفري به ماشين آويزان بودند. آخر مجبور شديم بايستيم و حاجي بيايد پايين.

 

خاطرات کوتاه/كتاب ابراهیم همت


+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط سید |


گفت «گوشِت با منه؟ رسيديد روى جاده، يك منطقه ى باز باتلاقى هست تا جاده ى بصره. اين جا رو بايد لاى روبى كنى. بعد خاك ريز بزنى. نزنى، صبح تانك هاى عراقى مى آن بچه ها رو درو مى كنن.»

خيلى آتششان كم بود، گشتى هاشان هم مى آمدند، نارنجك مى اندختند.

بى سيم چيم دويد، گفت «بيا. حسين آقا كارت داره.»

صد متر به صد متر بى سيم مى زد.

- حالا كجايى؟

- صد مترى شده.

- نشد. برو از اون خاك ريز اندازه بگير، بيا.

گوشى را گرفتم.

«حسين آقا! رو جاده ايم; جاده ى بصره. كنار دست من تيرهاى چراغ برقه. خاطرتون جمع.»

گفت «دارم مى بينم. دستت درد نكنه.»

از پشت خاك ريز پيدايش شد.


+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط سید |
 

آذر پنجاه و نه آمد مشهد . فرماندهء پادگان امام رضا(علیه السلام) نگه اش داشت. خیلی های دیگر را هم نگه داشت. می گفت: شما نا سلامتی نیروی این جا هم هستین . چند وقتی بمونین اموزش بدین به اونای که می خوان برن جبهه.

محمود اولش راضی نمی شد بماند . اما وقتی هم ماند سنگ تمام گذاشت توی اموزش . رس نیروها را می کشید . گاهی حتی  اشک شان را هم در می اورد . بهش که اعتراض می کردند می گفت: جنگ تعارف نیست برادر  این جا اگر دست و پاتون هم بشکنه بهتر از اینه که اون جا خودتون رو مفتی مفتی به کشتن بدین.

خاطرات کوتاه/محمود کاوه


+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط سید |
 

زمستان بود. توى راه كرمانشاه، بچه بغلش بود. و لباسش رانجس كرد. رسيديم به يك قهوه خانه بين راهى. گفت «نگه دار

پياده شد. همه پياده شديم. از قهوه چى سراغ آب گرم را گرفت. فكر كرد براى چاى مى خواهيم.

گفت «داريم.» بعد كه فهميد مى خواهد خودش را آب بكشد، گفت «نه، نداريم. اين جا حموم نداريم كه

صياد دست بردار نبود. بالأخره هر طور بود، خودش را آب كشيد و لباسش راعوض كرد كه پاك باشد، كه نماز اوّل وقت را از دست ندهد.

خاطرات کوتاه/كتاب علی صیاد شیرازی


+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط سید |
 

من نفر دومى بودم كه تنها گيرش آوردم. تنها راه مى رفت; بدون اسلحه. گفتم «من پول گرفتهم كه تو رو بكشم

چيزى نگفت. گفتم «شنيدى؟»

گفت «آره».

دروغ مى گفت. اصلا حواسش به من نبود.

اگر مجبور نبودم فرار كنم ببينم اين يارو ايرانيه چه جور آدمى است

خاطرات کوتاه/كتاب مصطفی


+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط سید |
****