تبليغاتX
عرش عشق
شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

وما رمیت،اذرمیت ولکن الله رمی

نوجوان را تاب درنگ نبود،کوله بار گلوله بر پشت انداخت،آرپی جی بر دوش ، رو گرداند و راهی جبهه شد.

شاید تحمل نگریستن و گریستن دیگران را نداشت یا تاب افشای اشک خودش را.

اگر آرپی جی را در کنار می گرفت،کمی تفاوت قدش را با آن می شد فهمید اما بر دوش گرفته بود آن را و چه سنگین گام بر می داشت.

آنقدر استوار و با صلابت می رفت که نمی شد فهمید این نوجوانی است که به شکار تانک می رود یا شاهبازی به شکار مگسی.قاسم بود اینکه به میدان می رفت یا عون یا جعفر یا نه،علی اکبر؟

سنگ هم اگر بود بر زمین قرار نمی یافت و این گام های مردانه را پی می گرفت.همگی با گرد گامهای او برخاستند تا چه می کند این آیت مردانگی.

برادرش وهمزادش نزدیکتر رفت و با سخنی گفت که ما نفهمیدیم.

شاید از رفتن منعش می کرد،شاید همراهیش را می خواست،شاید سفارشی...شاید...نمیدانم.هر چه بود پاسخی که گرفت آرامشی یافت و دیگر هیچ نگفت.

اگر بر ذهن علیل تانکها لحظه ای خطور می کرد،سرنوشتی که در انتظارش بود،بی تردید سرخوشی شان و عربده کشی و مستی شان اینگونه بود.

چند تانک شکار دیگر هم سلاح بر دوش به همراهی نوجوان در آمدند.نوجوان رو کرد به بقیه و گفت:

 

شما شتاب نکنید،بگذاریدمن آن ده تا را که نذر کرده ام بزنم،نوبت شما هم خواهد رسید.

این را گفت و چون تیری از کمان کنده شد و به قلب دشمن فرو رفت.در دویدن به آهو می مانست و در غریدن و یورش بردن به شیر.

اولین تانک به آتش نشست و دومی و سومی و چهارمی و...به یاران فرصت تکبیر نمی داد.

می دوید،می نشست،بر می خاست،می جهید،جا عوض می کرد و بیابان را به آتش می کشید.انگار نه انگار که روی سخن فشنگها و رگبارها با او بود.

هر تانک برای گریز از این سرنوشت محتوم،نزدیک ما آمد تا رگبار کینه اش را بر این نهال پا بر جا خالی کند و لرزش قلب بیابان را از تپش گامهای او بایستاند،اما پیش از آن در آتش نامرادی می سوخت و به خاکستر یأس می نشست.

در ابتدا چشمهای یاران بدنبال آتش و دود می گشت و شمارش تانکها سوخته ،اما اندکی بعد اصل گم شد در میان هروله های این پیام آور شهامت.

 چه فرقی می کرد که چند اتشفشان زبانه کشیده باشد،چند دود آسمان را سیاه کرده باشدو چند خرمن خاکستر به دست باد سپرده شده باشد؟

نوجوان نبود که در بیابان جست و خیز می کرد،قلب همه بود که چون ماهی د رخشکی بیابان پرپر می زد.

چنین نبود که یاران،ایستادن و نظاره کردن را بخواهند،در چنان شیدائی و بهتی فروشده بودند که نه توان که اراده حرکت حتی در خود نمی دید.در جذبه دیدار این یوسف شهامت،یاران،دست از ترنج چه می شناختند؟

((رقصی چنین میانه میدانم آرزوست)).خون می چکید از پر و بال این دردانه خدا.اما نه کسی بود که در آن بی خویشی،او را خبر از زخم پیکر دهد و نه او کسی بود که د ران محراب خونین،جراحت بفهمد چیست.

آنچنان احساسهای مختلف به هم پیچیده و در آمیخته بود که هیچکس را توان این نبود که بفهمد بر او چه می رود،او را چه می شود،و چه باید بکند.التهاب و اضطراب و غم و غرورو شادی و درد،هیچکدام بر صفحه دل پر رنگ تر نبود که اعضاء وظایف خود را تشخیص بتوانند داد.

دست نمی دانست که برخیزد یا بنشیند ،پا را یاری این تشخیص نبود که تا شود یا ایستاده بماند.پلک نمی فهمید که پنجره را ببندد یا باز بگذارد.اشک نم دانست که بخشکد یا جاری شود و بغض نمی فهمید که بماند یا بشکند.

و قلب،قلب مانده بود که بایستد یا بتپد؟

سلام بر آن شمعی که پروانگان نه برگرد شعله او که در طواف بوی او پروبال می سوزند و جان می سپارند.

تازه وقتی ماهی بر خشکی آرام گرفت و پرنده در خون آرمید،همه به خود آمدند که نظاره گر سماع خونینی بوده اند.

شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست

و افغان نظر بازان بر خاست چو او بنشست

 

زیر لب چیزی می گفت که در ابتدا بر دیگران مفهوم نبود.همه که گوش سپردند توانستند این آخرین کلام را از زبان او دریابند.

((وما رمیت،اذرمیت ولکن الله رمی.))

همه آنچه که در میدان کرده بود کاری بود و این کلام آخر کاری دیگر و برتر.

سر برداشتم که به آن برادرش،به آن نیمه دیگرش این عظمت را تبریک می گوئیم.

نبود! اصلا بر سر جنازه نیامده بود.با کوله باری از گلوله به سوی دشمن می رفت...در ادامه راه برادر.

حتی در استواری و صلابت گام ها با برادر مو نمی زد. انگار هم او بود که جان دوباره گرفته بود

 

به یاد محمد ابراهیم همت

از موتور پريديم پايين. جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگير آبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. چثه‌ي ريزي داشت، ولي مشخص نبود كي است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعيت عادي نداشت. آدم دلش شور مي‌افتاد. چادر سفيد وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجي آنجا هم نبود. يكي از بچه‌ها من را كشيد طرف خودش و يواشكي گفت «از حاجي خبر داري؟ مي‌گن شهيد شده.»

نه! امكان نداشت. خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك‌دفعه برق از چشمم پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريديم پشت سنگر كه راه آمده را برگرديم.

جنازه نبود. ولي ردِ خونِ تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتند «برويد معراج! شايد نشاني پيدا كرديد.»

بادگير آبي و شلوار پلنگي. زيپ بادگير را باز كردم؛ عرق‌گير قهوه‌اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم.

هوا سنگين بود. هيچ‌كس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرمان‌ده‌ها و بسيجي‌ها دنبال او. حيفم آمد دوكوهه براي بار آخر، حاجي را نبيند. ساختمان‌ها قد كشيده بودند به احترام او. وقتي برمي‌گشتيم، هرچه دورتر مي‌شديم،‌ مي‌ديدم كوتاه‌تر مي‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمي‌آورند.


+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

باران خيلى تند مى آمد. بهم گفت «من ميرم بيرون.»

گفتم «توى اين هوا كجا مى خواهى برى؟»

جواب نداد. اصرار كردم. بالاخره گفت «مى خواهى بدونى؟ پاشو تو هم بيا.»

با لندرور شهردارى راه افتاديم توى شهر. نزديكى هاى فرودگاه يك حلبى آباد بود. رفتيم آنجا. توى كوچه پس كوچه هايش پر بود از آب و گِل و شل.

آبِ وسط كوچه صاف مى رفت توى يكى از خانه ها. درِ خانه را كه زد، پيرمردى آمد دم در. ما را كه ديد شروع كرد بد و بيراه گفتن به شهردار. مى گفت «آخه اين چه شهرداريه كه ما داريم؟ نمى آد يه سرى بهمون بزنه، ببينه چى مى كشيم؟»

آقا مهدى بهش گفت «خيله خُب پدرجان. اشكال نداره. شما يه بيل به ما بده، درستش مى كنيم».

پيرمرد گفت «بريد بابا شماهام! بيلم كجا بود؟»

از يكى از همسايه ها بيل گرفتيم. تا نزديكى هاى اذان صبح توى كوچه، راه آب مى كنديم


+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

بوسه باید زد بر خاک پای شما، مردترین مردان روزگار!
سرمه باید کرد آن گرد را که از تپش گامهای شما می جهد.
اقرار باید کرد که هیچ قلم را یارای تبیین عظمت شما نیست، که شما زیباترین نقوش کلک خداوندید بر بوم آفرینش و شگفت انگیزترین رشحات قلم پروردگار بر لوح خلقت.

و چنین است که عرفان پر می ریزد، در افق پروازهای شما و ایثار سر می ساید بر سجاده نگاه شما و عطش غبطه عشق، فوران می کند در دشت لا یتناهی معنویت شما.
دنیا هنوز زود است که دست به چشمی بیابد برای دیدن شما و زمان می برد که دلی پیدا کند برای فهمیدن شما.
دنیا در جهل مرکب زیسته است، در ظلمت محض زندگی کرده است و درفقدان نور معنویت به سر برده است. رویت تلالو تابناک خورشید وجود شما، چشمی می خواهد که قبل ها به کورسویی باز شده باشد و روشنی بداند چیست. زندانی قرنهای ظلمت را اگر با نور مستقیم آفتاب مواجه کنند، بی شک چشم خواهد دزدید و پلک فرو خواهد بست.
اینست که شما خورشید مظلومید، نه در نهان بودنتان، که در وسط السماء جهان می درخشید، بلکه مظلومید در نابینایی جهانیان، به صورتی زیبا می مانید که در جهانی نابینا زاده شده باشد، با این تفاوت که نابینا را دلی برای فهمیدن هست و قلبی برای احساس کردن که زیبایی را اگر نبیند حس میکند و می چشد ولی جهان دلش نابیناست، قلبش از احساس و اندیشه عقیم است نه که بخواهد چنین باشد، چنین برایش خواسته اند.
و شما خورشید نیستید که خورشید نورانی است فقط، منیر است، و ماه نیستید که ماه نورانی است فقط و مستنیر است. شما ماهیت نورید، هویت نورید، شما آن تجسم نورید که دست تجربه دنیا به آن نرسیده است.
اینک که ما کاهلی کرده ایم، در نمایاندن ذخایر و گوهرهایمان به دنیا، حرف درستی است ولی چشمی هم باید برای دیدن شما باشد یا نه؟
دنیا باید بداند که مردانگی چیست و فتوت چگونه است تا وقتی ما برترین اسوه های فتوت را به آنان نمایاندیم قدر بداند و ارزش بنهد.
دنیا عشق را و عرفان را باید چشیده باشد که ما وقتی از اقیانوس بی انتهای عشق سخن می گوئیم بفهمد که حرف چیست؟
ما چگونه به دنیا بگوئیم که کودکان در این مرز و بوم، ده ساله - یازده ساله شگفت مردانی می شوند که در مقابل شمشیر بران اراده و عزمشان، مردان تاریخ سپر می اندازند؟


لیکن دشمن مردانگی نمی داند چیست!
حکایت آن ابله مردیست که چون استران بر لب جوی آب می نوشید، یکی بر او گذشت و گفت: "اینگونه آب نوشیدن، عقل آدمی را کاستی می بخشد."
مرد سر بر آورد و گفت: "عقل چیست؟"
به او گفته شد که روی سخن با تو نبود، کارت را بکن و چنین است حکایت.
دشمن فریاد می کشد که شما کودکان را راهی جبهه می کنید.
نامرد مردمان! شما مردانگی چه می دانید چیست؟
مردانگی اگر آن است که فرماندهان سی - چهل ساله شما دارند، که دیده اید: در مقابل این بزرگ مردان کوچک ما به ناگزیر سر می سایند و از سر زبونی تن به اسارت می دهند.
کدام است معیار مردانگی؟
اگر جثه های درشت و هیاکل قوی، با دلهای جبان و ترسو، نشانه مردانگی است که ارزانی شما باد.
اگر غارت و تجاوز و جنایت، آیت مردانگی است که شما سرآمد مردانید.
اگر سفاکی و بی رحمی به زنان و کودکان علامت مردانگی است، که مرد تر از شما نیست.
حرف اینجاست که واژه ها در دنیا مفاهیم اصیل خود را از دست داده اند.
اگر دنیا مردانگی را با معیار شما شناخته باشد، ما چگونه از مردانگی فرزندانمان سخن برانیم؟
ما چگونه به دنیا بگوئیم که
مردانگی، ایستادن بر سر پیمان است و اوج مردانگی ایستادن بر سر پیمان تا پای جان است؟
دوازده - سیزده ساله فرزندان این امت در تمام طول حیات خود چند کلام بیشتر نگفته اند و دست آخر جان را فدای آن چند کلام کرده اند.
گفته اند:
ما همه سرباز توئیم خمینی.
و هیچ پادگانی در تاریخ جهان چنین سربازانی در خود نگرفته است.
مردانگی چیست اگر این نیست؟
جوان مرد مردانه ما آخرین حرفش را بر پشتش نوشته بود.
پیکر متبرک و عطر آگینش را که از زمین برداشتیم، خون را که از لباس کنار زدیم این بود دست نوشته آخرین پیمانش:
حسین جان! یا زیارت یا شهادت!
چه شگفت وعده ای و چه شگفت تر وفایی!
این را دنیا به فرض که باور کند. میفهمد؟
بنازم به این مردانگی که تحسین الله و غبطه ملائک را بر می انگیزد. و من نمیدانم به که باید تبریک گفت این عظمت مجسم را.
به پدران و مادران، برای پروردن چنین فرزندانی؟ یا به امام زمان و نایبش برای تربیت چنین سربازانی؟
یا به خدای لا شریک له برای خلقت چنین بندگان و عاشقانی؟ فتبارک الله احسن الخالقین.
خدا آن تبریک را به خودش شاید برای اینجا گفته است.


+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |


رحيم برزگر

بسمه تعالي
هركه را اسرار حــق آموختند
مهر كردند و دهانـش دوختند
به ياد شهدا و مفقودين عمليات كربلاي 4
***
خوشم كه جوهر عشق تو در سرشت من است
محبت تو همـان خـــــــــط سرنوشـت مـن است
گناه‌كـــــارم و از بارگاه لطـــــف حســـــــــــــــين
كــــــجا روم به خدا ،كــــــــربلا بهشت من است
رحيم برزگر شوشتر
2/11/1365

 


محسن بركاتي

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم
ما تابوت‌هاي سرخ را تا قيامت بر شانه‌هاي پرقدرت و استوار خودمان مي‌كشيم و خود نيز در تابوت‌ها مي‌نشينيم.
محسن بركاتي

 


علي بيگلري

قال المعصوم (ص):
«القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غيرالله»
قلب خانه‌ي خداست. پس در خانه‌ي خدا، غير خدا را راه نده
انشا‌الله خداوند قلب‌هاي ما را به نور ايمان و معرفت منور بگرداند و در قلب‌هاي ما محبت خودش و اهل بيت را بيفزايد و انشا‌الله هرچه زودتر به صحن و سراي آقا ابي عبدالله برسيم.
عباس جان در دعاها ما را يادت نرود و دعا كن كه خدا من را هم به خوبي شماها قبول كند.
عاشـــــقـم عاشـق يـك نـگـات حســـــــــين
تو كريمي و منم هي مي‌زنم صدات حسين
خدايا !خدايا! تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
الحقير علي بيگلري 9/5/1366
بانه -ساعت 3:30 دقيقه


+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
****