محمود نيكبخت
الهي من بدم اما تو خوبي منبع: كتاب فرهنگ جبهه
يقـين دارم كه ستارالعيوبي
خداوندا!به هركه مينگرم او ار از خود برتر و بالاتر ميبينم و اين لياقت را در خود نميبينم كه چنين برادراني را من در صورت شهيد شدن شفاعت بنمايم. زيرا باز هم محتاج ائمه هستم و از ائمه اطهار (ع) ميطلبم كه در آن دنيا شفيع همهي ما باشند و همهي ما را شفاعت نمايند تا ما هم سرافراز باشيم و سرافكنده و خجل در قبال ديگران در آن محيط نباشيم.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
محمود نيكبخت
1/10/1365

رفتم بيرون، برگشتم. هنوز حرف مى زدند.
پيرمرد مى گفت «جوون! دستت چى شده؟ تو جبهه اين طورى شدى يا مادرزاديه؟»
حاج حسين خنديد. آن يكى دستش را آورد بالا. گفت «اين جاى اون يكى رو هم پر مى كنه. يه بار تو اصفهان با همين يه دست ده دوازده كيلو ميوه خرديم براى مادرم.»
پيرمرد ساكت بود. حوصله ام سر رفت. پرسيدم «پدر جان! تازه اومده اى لشكر؟»
حواسش نبود. گفت «اين، چه جوون بى تكبرى بود. ازش خوشم اومد. ديدى چه طور حرفو عوض كرد؟ اسمش چيه اين؟»
گفتم «حاج حسين خرازى.»
راست نشست. گفت «حسين خرازى؟ فرمانده لشكر؟»

بلند شد. از سنگر رفت بيرون كه وضو بگيرد و برنگشت. يك تركش ريز خورده بود به سرش.
حضرت زهرا را خيلى دوست داشت. روضه اش را هم دوست داشت. روضه ى او را كه مى خواند، به سومين زهرا كه مى رسيد، ديگر نمى توانست ادامه بدهد.
تركش كه خورد و بردنش بيمارستان، زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا.







