تبليغاتX
عرش عشق

عرش عشق

شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

به یاد ابوالفضل سپهر

ابوالفضل سپهر

آی دونه دونه دونه

نون و پنیر و پونه

قصه بگم براتون؟

قصه ای عاشقونه؟

 

یه وقت نگین دروغه

یه وقت نگین که وهمه

اون که قبول نداره

نمی تونه بفهمه

بریم به اون فصلی که

اوج گرمی ساله

ماجرای قصه مون

داخل یک کاناله

 

کانالی که تو این دشت

مثل قلب زمینه

دور و بر این کانال

پر از میدون مینه

 

یک کانال که تو این دشت

مثل قلب زمینه

دور و بر این کانال

ببین چه دلنشینه

 

اون یکی پا نداره

روی زمین افتاده

اون یکی رو ببینین

چقدر قشنگ جون داده

 

رنگ و روی اون یکی

از تشنگی پریده

همون که روی پاهاش

سر دو تا شهیده

رضا منو نیگا کرد

صورتشو تکون داد

بغضی کردشو بی سیم

از توی دستش افتاد

 

عجب کربلاییه

نشون به اون نشونه

عطش نعره می کشه

پنج روزه تشنه مونه!

 

پنج روزه که می جنگیم

کشته میشیم، میمیریم

بی سیم میگه ))عقب گرد))

ولی عقب نمیریم

 

رضا تشنه و زخمی

زیر نور آفتاب

من از پی گلوله

دنبال یک قطره آب

 

هیچی پیدا نکردم

خسته شدم ،نشستم

برای چند لحظه ای

هر دو چشماموم بستم

 

دیدم که توی باغی

شهیدامون نشستن

می خندن و می خونن

در های باغ رو بستن

 

چه باغ با صفایی

درخت ها از جنس نور

نهر هایی از عسل

و ناگهان صدایی

صدای سرد سوتب

و ناگهان خمپاره

وناگهان سکوتی

 

رضا یهو نعره زد

بی شرفا اومدن

ماسکو بذار مرتضی

که شیمیایی زدن

 

سینه م پر از آتیش شد

چشمامو هم گذاشتم

اومد یه شیمیایی

ماسک، ولی نداشتم

 

لبخند زدم و گفتم

ماسک نداریم رضا

نعره کشید حرف نزن

نفس نکش مرتضی

 

چفیّه تو ،آب بزن

حمله شیمیا ییه

گفتم داری جوک می گی

قمقمه ها خالیه

 

رضا پرید ماسکشو

گذاشت رو صورت من

نعره کشیدم رضا

ماسکتو خودت بزن

 

خندید و گفت مرتضی

برادرم بی خیال !

 

 

اون جا که نوزده نفر

کنار هم خوابیدن

ببین چقدر قشنگن

تمامشون شهیدن

 

یکی ازش خون میره

ببین چقدر آرومه

فکر میکنم که دیگه

کار اونم تمومه

 

مجتبی پا نداره

سر علی شکسته

مجید دَمر افتاده

کریم به خون نشسته

 

گلوله و گلوله

انفجار و انفجار

پاره های بچه ها

قاب شده روی دیوار

 

هر جارو که میبینی

دلاوری افتاده

هر جا جگر گوشه ی

یه مادری افتاده

 

حالا تو بهت این دشت

میمون فوج دشمن

از اون همه دلاور

فقط رضا بود و من

 

 

آی قصه قصه قصه

 

کاخ هایی از بلور

 

عجب باغ بزرگی

چه باغ رنگارنگی

پر از صفا ، پر از عشق

عجب باغ قشتگی

 

بال های ملائک

روی دست بچه ها

جام هایی از شراب

توی دست بچه ها

 

من و رضا از بیرون

توی باغ رو میدیدم

صدا بچه ها رو

این جوری  می شنیدم:

 

((آهای آهای بچه ها

این جا عجب حالیه

بچه ها هستن ولی

جای شما خالیه))

 

صذا پیچید تو عالم

صدا رو میشنیدم

یهو با یک صدایی

از توی خواب پریدم

 

رضا نعره می کشید

آهای آهای بسیجی

تانک ها دارن میرسن

بدو ،بدو،آر. پی .جی

 

تانک بعثی خودش رو

من رو گذاشتش و رفت

رفتش بالای کانال

 

نفهمیدم چه چیزی

قلب اونو می آزرد

نفهمیدم واسه چی

پیرهنشو در آورد

 

رضا نعره می کشید

بی شرفا با شمام

کانال هنوز مال ماست

بیاین بیاین من اینجام

 

دوشکاچی از روی تانک

اونو هدف گرفتش

کار رضا تموم بود

نعره کشید و گفتش

 

بیاین بیاین من اینجام

کانال هنوز مال ماست

بیاین بیاین ببینین

کانال هنوز مال ماست

 

گلوله های دوشکا

هزار هزار ده هزار

رضا دوید سوی تانک

و نا گهان انفجار...

 

فضای توی کانال

زدود و گاز پر شد

هیچ چی دیگه ندیدم

نفهمیدم چه طور شد

 

اتل متل توتوله

خمپاره و آر.پی.جی

نارنجک و گلوله

صورت مهدی رفته

مصطفی سر نداره

رضا نعره  می کشه:

خیز برو،خمپاره

 

این جمله توی گوشم

مونده واسه همیشه

التماس رضا رو

فراموشم نمی شه

 

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن ؟

یاور دو! به گوشم

بچه ها قیچی شدن

 

کربلا،کبوترا

از تو قفس پریدن

ماآذوقه نداریم

مهمونامون رسیدن

 

کربلا جون به گوشی؟

جواب بده برادر

بی سیم این طور جواب داد:

((الو به گوشی یاور؟))

 

چیزی نداریم که تا

سر سفره بذاریم

یاوردو! به گوشی؟

دیگه غذا نداریم

 

پشت کانال ر سونده

نعره کشیدم رضا!

گلوله ای نمونده

 

رضا سرش رو با بغض

روی سجده میذاره

خشابی تو دستاشه

دستو بالا میاره!

 

دستو میاره بالا

انگار داره جون میده

می زنه زیر گریه

خشابو نشون میده

 

میگه ببین خدایا

روحیه ها عالیه!

ولی چکار باید کرد؟

خشابمون خالیه

 

صداش یهو بند میاد

توی دست یک شهید

عینهو یک معجزه

یه گلوله آر . پی . چی  دید

 

رو به سوی اون شهید

خندید و سر تکون داد

یواشی گفت مرتضی

گلوله رو نشون داد

 

حرف اونو گرفتم

نگاهشو فهمیدم

جون تازه گرفتم

سوی شهید دویدم

خلاصه که تو کانال

اون روز عجب حالی بود

آهای غنیمت خورا

جاتون عجب خالی بود

 

یه وقت نگین دروغه

یه وقت نگین که وهمه

اون که قبول نداره

نمی تونه بفهمه

 

قصه فرود نداره

فراز قصه اینه

گلوله ی آر پی جی

هنوز روی زمینه

 

هر کی می خواد خدا فظ

هر کی می خواد بمونه

باید تمومه عالم

این حرفا رو بدونه

 

باید اینو بدونه

گردان هنوز روی پاست

هنوزم که هنوزه

قلب زمین مال ماست

 

آهای آهای با شمام

گردان هنوز روی پاست

هنوزم که هنوزه

 قلب زمین مال ماست!

 

 

 

 

دانلود دکلمه ی اشعار شهید جانباز ابوالفضل (بهزاد) سپهر با صدای دلنشین شهید:

http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_01.wma
http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_02.wma
http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_03.wma
http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_04.wma
http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_05.wma
http://www.aviny.com/Voice/Defae_moghadas/sepehr_06.wma

برای شادی روحش صلوات
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط سید   | 

بابایی زود برگرد باشه؟!!!!!!!!

خداوند مقرب ترین بندگان خویش را از میان عشاق بر

 

می گزیند و هم آنانند که گره کور دنیا را به معجزه

 

عشق می گشایند. (شهید آوینی)

***************************

***************************

بابایی! زود برگرد باشه؟!

حیف که کوچکتر از آن بودی که غربت آخرین نگاه بابا را احساس کنی ولی مادر برایت تعریف کرده که سخت در آغوشت کشید و دستان کوچک تو را در دستان گرم و مهربانش فشرد. حیف که کوچک بودی و نمی دانستی این آخرین نگاه باباست، وگر نه آنرا قطره قطره سر می کشیدی! و حیف که نمی توانستی به او بگویی: بابایی! زود برگرد، باشه؟ آخر هنوز واژه ها با زبانت رفیق نشده بودند.

روزها بعد،  وقتی حس سنگینی مهربانی های بی دلیل همسایه را احساس کردی و مادر را مدام سیاهپوش دیدی، فهمیدی که روزگار دیگری رسیده است. یکبار هم که بدجوری دلت هوای پدر را کرد، سراغش را از چشمان مادر گرفتی و دیدی نرگس دیده اش زرد شد، پرپر شد، ریخت توی ذهن خسته اش! و چقدر حسادت کردی به بچه هایی که شاد و خندان دست در دست پدرهایشان می خندند و می دوند!

حتی زیر نقاشیهایت نوشتی: بابا!« چشمهای من و مامان هرروز خیس می شود، بیا و پاکش کن!» مادر هنوز هم سر سجاده آنقدر گریه می کند که ماه ترک بر میدارد. او سالهاست شام نمی خورد، قاشق قاشق انتظار می نوشد. بابا دیگر نیست که صبح ها نان داغ و خردکی پنیر بگیرد. دوش او بوی گندم بدهد. چفیه اش بوی پنیر. حالا که اینجا و بر مزارش آمده ای به او بگو نانهای سفره بیات شده اند، ولی نگو عروسک نداری! بگو: بابا! مرد بی خاکریز من! مرد بی باروت آسمانها چطوری؟ و بپرس: از کجای این شهر شلوغ، می توان سراغی از تو گرفت؟ لابد پدر می داند با رفتنش راه رفتن بر روی خط گریه عادتی شده برای تو و مادر! مراقب باش به بابا نگویی اطرافت پر از         سیب های گندیده است. پر از کرم های نامردی! نگویی که آنان که نقاب بر چهره دارند، دست در گل سرخ دارند و در سینه خنجر نهان کرده اند و شرف را با ذغال نقاشی می کنند!!

پدر بهشتی است؛ بگذار در آسمانها آسوده باشد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سید   | 

من در عجبم با همه نامی که تو داری این خلق چرا نام تو گمنام نهادند

 

بسم الرب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین

 

        


تا به حال روی سنگ مزار شهید گمنام را خوانده اید؟

نخوانده اید؟

البته چیزی هم رویش ننوشته، شاید فقط محل شهادت یا اسم عملیات.

یعنی کمترین اطلاعاتی که از یک انسان می تواند در حافظه تاریخ بماند. پس کو تاریخ و محل تولد؟ کجاست نام پدر و مادر؟

ولی مهمترین چیزی که از او نمی دانیم نامش است.

" نامی که اکنون گمنام شده "

نامی که روز تولدش پدر و مادرش با چه پرواز خیالی بر او نهادند.

با تولد فرزندشان خیال و فکرشان به آینده های دور پر کشید، به آنجایی که... نمی دانم. چرا دروغ بنویسم وقتی از فکر و دل آنها خبری ندارم!

اما مگر چند تن از ما وقتی با نام و نشان کامل دفن می شویم در حافظه تاریخ می مانیم. خانه آخرش آنکه نزدیکانمان کمی چهره و خاطراتمان را آنهم برای مدتی اندک به یاد نگاه می دارند. اما شهید، اگر حتی در ذهن من و شما و تاریخ نماند و اگر ندانیم نامش چه بوده، موهبت و لطفی بزرگ نصیبش گشته، او بعد از مرگش، بعد از آنکه بر جسدش سنگ نهاده اند، زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. من و شما هم از روزی پروردگارمان می خوریم اما در زمین خاکی و نزد... نمی دانم، نمی نالم، شهید از جانش، از نامش گذشت و بر چنین سفره ای نشست و من و تو .......... 

حال تو خود بگو کدامینمان گمنامیم

من و تو یا آنکه تنها اسمش گمنام است

 

 

من در عجبم با همه نامی که تو داری

این خلق چرا نام تو گمنام نهادند

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط سید   | 

به یاد شهید تجلایی

از غم بودن پریشان می شوم

بس که دلتنگ شهیدان می شوم

با صداي گريه‌اش بيدار شدم. نيمه شب بود و فضاي خانه لبريز از شميم آسماني گريه‌هاي علي. باران اشك توانايي حرف زدن را از او گرفته بود. اندك اندك صداي گريه‌اش آرامتر شد و در حالي كه همچنان مي‌لرزيد، گفت: «خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه در آن است، با ماشين مي‌روم در حالي كه برگه مأموريت نداشتم و اين مسأله نگرانم كرده بود. ناراحت بودم كه چگونه اين ماشين را بدون برگه مأموريت برگردانم. همان موقع احساس كردم حضرت سوار بر اسب سفيدي آمدند در حالي كه شال سبزي بر كمر بسته بودند و به من اشاره كردند كه از ماشين پياده شوم. از خوشحالي ديدار، متحير مانده بودم كه با اشاره دوباره حضرت پياده شدم. برگه كاغذي به دستم دادند و فرمودند: «اين برگه مأموريت شماست. مي‌توانيد برويد.» من هم سوار ماشين شدم و به سمت جبهه به راه افتادم. علي صبح روز بعد راهي سپاه شد و وقتي از آنجا برگشت به او مأموريت داده بودند كه به عنوان فرمانده گردانهاي شهيد قاضي و شهيد مدني به جبهه اعزام شود و او دوباره با همان برگه مأموريت به جبهه رفت.

 

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط سید   |