ما هم مقصریم...
بي انصافي کرديم برادرم،
وقتي داشتيم مي نوشتيم چشمهايمان را بستيم ،
يادمان رفت آن موقع که از مجلات رنگي مي نوشتيم بگوييم در کنارشان فکه هم بود، دوکوهه هم بود،جبهه هم بود،شلمچه هم بود... يادمان رفت آن موقع که مي نوشتيم، حال جوانان همت را از نام اتوبان مي شناسند، بگوييم جواني به عشق حاج احمد متوسليان نام فرزندش را احمد گذاشته بود تا هميشه ياد او باشد يادمان رفت بگوييم عده اي به ياد بابايي آسماني هستند و پرواز باکري نقل هر مجلسي هست.
بي انصافي کرديم برادرم يادت هست، هم قسم شديم وقتي برگرديم نگذاريم خون شهدا فرش راه رهگذران شود، يادمان رفت بگوييم آن روزها که شهدا را مي آوردند، جوانان ، تا معراج شهدا سينه زنان مي دويدند، يادمان رفت بگوييم عده اي از همان جوانان که با ديگران فرق مي کنند، گوشه اي اشک مي ريختند، ما اشک هايشان را نديديم.
نديديم که آن جوان با دستهاي لرزانش بر روي تابوت مي نوشت:
«به هرکس قسمتي دادي خدايا
شهادت قسمت ما مي شد ايکاش»
اگر عده اي بدنبال توپ مي گردند و عده اي ديگر هورا مي کشند، دليل بر غفلت نيست، اگر تخت جمشيد مي روند، دليل بر بي اعتنايي نيست، يادمان رفت بگوييم جواني است و هزاران شور. مگر يادمان رفته است، گل کوچک هاي توي پادگان دوکوهه، با توپ چندلايه، تنگ غروب، يادمان رفته سر فوتبال مي خواندیم: فلاني تورو چه به بازي برو خمپاره سازي...يادت هست، هم بازي مي کرديم، هم شهيد مي داديم.
يادمان رفت از آن جواني بنويسيم که نگاهش را به شيطان نمي فروشد، و بر هر چشمي خيره نمي شود. يادمان رفت از آن جواني بگوييم که به عشق همرزمانمان چفيه بر دوش مي اندازد تا همرنگ آنان شود. کاش به جاي اين حرفها از ستاره ها بگوییم که به خاطر خورشيد زنده اند، کجاي راه ايستاده ايم؟؟
چقدر دستشان را گرفتيم و همپاي خود راه برديم تا آنها بياموزند؟ چقدر زحمت کشيديم تا الفباي ايثار را بياموزند؟
انصاف بده کنجي خزيديم دمي چند بيرون آمديم و بعد توقع داريم هر آنچه از جنگ مي گوييم ديگران از حفظ باشند تو خود از همت بگو، ازسه راهی شهادت، از دهلاويه، از کارون. چقدر از تن و تانک گفته ايم؟؟ چقدر از قناسه و پيشاني گفته ايم ؟؟؟
در آماج رنگها چقدر از يکرنگي جبهه گفتيم؟
برادر عزيز اگر غفلتي هست ما هم مقصريم. . .


شهید دکتر چمران
خدایا از آنچه که کردهام، اجر نمیخواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمیفروشم، آنچه داشتهام تو داده ای و آنچه کردهام تو میسر نمودهای، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من و همه وجود من زاده اراده توست، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، من از خود کاری نکردهام، که پاداشی بخواهم.
شهید محمد پیروز بخت
علی تو به حق فاطمه ات مرا از جهنم سوزان نجات ده دلت میاید من و مقیره یک جا باشیم آری؟ |

من علی اکبر شیرودی فرزند دهقان زاده شهسواری هستم . من روستا زاده افتخار می کنم که در خدمت شما هستم و این قدر هم که از من تعریف می کنید ،می ترسیم خودم را گم کنم و فکر کنم واقعا لیاقتش را ندارم .من خواهش می کنم من را بزرگ نکنید ،من لیاقت این همه بزرگی را ندارم ،من یک سرباز ساده اسلام هستم که هنوز نتوانسته ام خودم را در حد کمال قرار دهم ،یک سرباز ساده باشیم تاروزی که به شهادت برسیم و در آن روز خداوند بزرگترین در جه افتخار را به ما عنایت می فرماید .تا آن روز ما سرباز ساده ای هستیم و بهتر است که ما را بزرگ نفرمایید تا خودمان را گم نکنیم
من نوکر آن کسی هستم که طرفدار امام باشد ،من نوکر کسی هستم که مطیع و مقلد امام است و در غیر این صورت سرور آن کس هستم .
سمت راست؛ شهید شیرودی * سمت چپ: شهید کشوری


![]() |
مادر دردمند شهیدمحمد بروجردی خاطره ای از فرزند دلاورش تعریف میکرد.او میگفت زمستان بسیار سردی بود محمد اومد خونه در حالیکه صورتش از سرما کبود شده بود و پاهایش حس نداشت بهش گفتم پسرم چرا به خودت نمیرسی؟ممکنه مریض بشی تو باید لباس گرم بپوشی و کفش خوبی پات کنی که پاهایت از سرما یخ نکند محمد در جوابم کفت نه مادر جان باید پاهایم یخ کند تا بتونم درد بچه هایی که الان تو جبهه و در کوهستانهای پر برف کردستان در میون برف و سرما زجر میکشن را حس کنم این شرط انصاف نیست که اونها اونجا بلرزن و من در کنار بخاری گرم باشم دور از معرفته که من لباس مناسب داشته باشم و بعضی از رزمنده ها حتی پوتین مناسب نیز نداشته باشند.روحش همواره شاد.










