تبليغاتX
عرش عشق
شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

 

 

شهید برونسی

 

 

 

مرواریدی در صدف جنگ

 

 

می گفت : شب عملیات ، نزدیک خاکریز دشمن ، خوردیم به یک میدان مین . بچه های ((اطلاعات عملیات)) با حیرت می گفتند : دو شب پیش ، این جا هیچی نبود !

چهل ، پنجاه متر عقب تر ، یک گردان نیرو منتظر دستور من برای حمله بود . گشتیم شاید معبر عراقی ها را پیدا کنیم ، پیدا نکردیم . بچه های اطلاعات ، حیران و سر در گم خیره ی من شدند . متوسل شدم به بی بی فاطمه ی زهرا ( سلام الله علیها ) . قلبم شکست . گریه ام گرفت .

نمی دانم چند دقیقه گذشت . یکدفعه گویی از اختیار خودم آمدم بیرون . رفتم سراغ گردان . تو یک حال از خود بیخودی دستور برپا دادم ، بعد هم دستور حمله . بچه های اطلاعات با داد و بیداد می گفتند : حاجی چی کار کردی ؟ همه رو به کشتن دادی !

تازه به خودم آمدم ، ولی دیگر کار از کار گذشته بود . نیرو ها ، تکبیر گویان ، وارد میدان مین شده بودند .

همان روز که حاجی این خاطره را تعریف کرد ، محمد رضا فداکار را دیدم . می گفت : آن شب حتی یک مین هم عمل نکرد . چند روز بعد ، سه تا از بچه ها گذرشان افتاده بود به همان میدان مین . اولین نفر که پا می گذارد توش ، یک مین عمل می کند . پاش قطع می شود ! بچه ها با سنگ و با کلاه ، بقیه ی مین ها را هم امتحان می کنند ؛ همه منفجر می شدند .

 


+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

چریک عاشق

قسمتی از دست نوشته های شهید چمران

 

آرزو داشتم كه در معركه‏هاى سخت و طوفان‏زاى حوادث، در نبرد مـرگ و زندگـــى بيـن حـق و باطـل، پرچـم خــونين حسيــن را به دوش بكـشـم و با فـداكـردن هسـتـى خــود يك حلقه به زنجير دراز شهداى راه حق بيفزايم و انسانيت را يك قدم به كمال نزديك‏تر كنم .

چه زيباست توكل به خداكردن و در ميان طوفان‏ها با اطمينان قلب پرواز نمودن و در عمق گرداب‏هاى خطرناك عاشقانه غوطه‏خوردن، و در معركه حيــات و ممات بى‏پروا به آغــوش شــــــــــهادت رفتن و در قربان‏گاه عشق همه وجود خود را به قربانى خـــدا دادن، و از همه چيز خود گذشتن و به آزادى مطلق رسيدن.
چه زيباست در راه معشوق، تحمل درد و رنج كردن، زير سنگ‏هاى آسياب حيات خردشدن، در درياى غم فرورفتن، به‏خاطر حق متهم شدن، و نفرين و لعنت شنيدن، و از همه جا رانده و از همه كس مطرود شدن.
چه زيباست كه به ارزش‏هاى خدايى ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشارى كردن و زيان‏ديدن، و از همه چيز خود صرف‏نظر كردن و فقط و فقط به خدا انديشيدن و به سوى خدا رفتن.
چه زيباست شمع‏شدن و سوختن و راه را روشن كردن و كفر و جهل را به مبارزه طلبيدن و هيولاى ظلمت را به زانو درآوردن و وجود خود را شرط اساسى براى پيروزى نور بر ظلمت كردن.
چه زيباست كه فقط با خداماندن و از همه عالم بريدن، مطرود همه مردم‏شدن، به‏كلى تنهاماندن و هيچ پناه‏گاهى جز خدانداشتن و به‏كلى از همه جا و همه كس نااميد شدن و هيچ اميدى و آرزويى و روزنه نورى جز خدا نداشتن.

چه زيباست مرگ را در آغوش كشيدن و به ملاقات خدا شتافتن، و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن، و بر همه عالم و قوانين دنيا حكومت‏كردن و جبر تاريخ را به خاك كشيدن، و مسير تاريخ را دگرگون كردن، و شيطان قوى‏پنجه و سخت‏جان را شكست دادن، و زيبايى انسان را در بزرگ‏ترين تجلى تكاملى خود نشان دادن.

در کشور عشق مقتدا خامنه ایست...!


فرماندهی کل قوا خامنه ایست...!


دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود...!


امروز عزیزدل ما خامنه ایست...!


 

 


 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

اينجا شلمچه است !

شلمچه و رمضان !

      شلمچه و كربلاي پنج !

            شلمچه و بيت المقدس هفت !

                    شلمچه و كانال ماهي !

                            شلمچه و دوعيجي !

                                   شلمچه و ميدان مين !

                                            شلمچه و نهر عرايض !
                                                  شلمچه و خاكريزهاي نوني !

                                                       شلمچه و سه راهي شهادت !

                                                           شلمچه و رد قناسه بين دو ابرو !

                                                                 شلمچه و سيم خاردار !

                                                             شلمچه و سنگر هاي كمين !

                                                        شلمچه و حاج حسين خرازي !

                                                 شلمچه و حاج احمد كاظمي !

                                          شلمچه و شهيـــدان شـاهـد !

                                   شلمچه و يك دنيا دلدادگي !

                              شلمچه و پرواز تا بي نهايت !

                     شلمچه و يك دنيا عاشقي !

              شلمچه و يك دنيا مظلوميت !

         شلمچه و گمـنـامـــي !

   شلمچه و بــوي كــربــلا !

شلمچه و سرهاي از تن جدا !

شلمچه و شلمچه و  شلمچه

اينجا شلمچه است

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حاج ابراهیم، سلام! امروز برای تو نوشتم ... فقط برای تو!

 "من از تو هیچ نمی‌دانستم وقتی که نامت را از این و آن می‌شنیدم، تنها چیزی که مرا به تو خوشبین می‌کرد نام شهید بود که پیشکش حاج ابراهیم شده بود ... فقط می‌خواندم: سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت.

من ساده‌تر از هر آن چه فکر کنی از تو می‌گذشتم بی‌آنکه بیندیشم به ذبح بزرگت، اسماعیل!

حاجی! من بیوفا بودم ... و هستم. اما گوشه چشمت مرا بس بود! تنها زمزمه‌هایت به گوشم رسید. همین! اما تلنگری بود، برای با تو زیستن! با تو حرف زدن! از توشنیدن! از تو گفتن و به تو رسیدن! ...

حاجی! دلتنگ حسینیه ات شدم .... و دلگیر طلائیه ... جائیکه تو از خود گذشتی و مهدی و مصطفی و پدر و مادر و همسرت را ترک گفتی ... و مرا نیز...

می‌دانستی طلائیه دلم را خون می‌کند؟ چند وقتی است در آرزویش بیتابم ... بیتاب ... و بیتاب حاجی! بی‌توفیق بودم که قتلگاهت را ببینم. بی‌توفیق بودم که قدمگاهت را ببویم. حالا‌، از تو که می‌نویسم، باورم شده که مرا مدیون خود کرده‌ای تا همیشه...

می گفتند بی سر رفتی! و چه خوب حسین‌وار زیستن و حسین‌وار شهید شدن را به من نشان دادی.

همسرت میگفت، روز آخر دل کندنت را دید ... می‌دانم چه سخت بود وقتی که مهدی بابا بابا کنان رو به رویت می‌چرخید و تو با سردی او را نظاره می‌کردی. حاجی! دلم پر است، تا یادت در دلم جاریست این دل بیقرار می‌ماند. آخر از عاشقی تو چنان شنیده‌ام که من  هم شوق عاشق شدن دارم. چه زیبا با خدا بودن را نشانم دادی.

دوستانت از آن شبی می‌گفتند که به آسمان نگاه می‌کردی و می‌گریستی ... از تو پرسیدند: چرا؟ با چشمان بصیرت، دوستانت را هم هشیار کردی. تو فهمیده بودی هر جا بچه‌ها پا می‌گذارند، ابر، جلوی ماه را می‌گیرد و دشمن دید ندارد تا بچه‌ها به سلامت بگذرند. و تو امداد خدا را می‌دیدی. دیگران را هم به وجد می‌آوردی ...

همسرت می‌گفت نیمه شبها به سجده می‌رفتی و چهره می‌شستی با اشک ... سوز و ناله‌ات را شنیده بود. می‌دانست هر بار نماز می‌خوانی دل تطهیر می‌کنی و اشک می‌ریزی.

 

حاجی! شنیده بود زمزمه‌هایت را ... وای که با دلم چه کردی حاجی ... شنیده بود که می‌گفتی: بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا ... بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ...

وقتی صدایت همه جا طنین انداز است چطور بگویم تو نیستی تو مردی و خاموش و بی‌خروش به زیر خاک پوسیدی؟ نه!! تو زنده‌ای! همان که می‌خواست شهیدی در کنار مزارت به خاک بسپارد میگفت، وقتیکه خاک کنار قبرت ریزش کرد به عینه دید که تو زیر خاک، سالم، آرام گرفتی ... بی هیچ نقصی! انگار پس از سالها ‌‌‌... تازه به خاک سپردنت!

حاجی! هراس نیست، از مرگ! از قبر! وقتی از تو می‌شنوم و تو را راهنمای راهم می‌بینم!

حاجی! همراهم بمان و از او بخواه مرا توفیق دهد تا باز هم از تو بنویسم

 

درباره ...


+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
****