اگر شب قدر شبي باشد که تقدير عالم در آن رقم ميخورد همه شبهاي جبهه شب قدر است و از همين جاست که آينده کره خاکي رقم ميخورد.
سبکبالان خراميدند و رفتند
ما با که نشينيم که ياران همه رفتند
قصه عشق را بايد با غروب بود تا دانست و با هواي ابري پاييزان و با مرغي كه به ناچار پشت ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند. ماجراي سبكبالان را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد و با لبخندهايي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان شنهاي داغ ديده ... باز دلم هواي كربلا كرده است . باز از فرسنگها راه بوي عطر خاكريزهاي شلمچه مستم مي كند ، همين كه مي آيم آرام آرام با زندگي روزمره دست اخوت دهم ، نمي دانم چه مي شود كه درست هنگام هنگامه ، آنجا كه مي روم تا فتحي ديگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم مي آيند . خدايا چاره اي ... درماني ... راهي ... خودم هم خوب مي دانم كه يك بيابان و چند خاكريز و يك غروب نمي تواند اينچنين هستي ام را به بازي بگيرد . كه بيابان بسيار است و خاكريز مشتي خاك و غروب كالايي كه همه جا يافت مي شود ... آري !
آري ! آنچه عنان وجودم را در كف دارد ، ارواح بلندي است كه از مشتي خاك ، طلائيه ساخته اند . قربان آن ستوني كه نيمه هاي شب پيچ و خم خاكريزها را ،به آرامش حركت ابرها طي مي كرد . قربان آن اشكي كه در پرتو منورهاي عشق با لبخند ، عقد اخوت مي خواند . قربان آن انگشتي كه وقتي برماشه بوسه مي زد ، تمام كائنات بر آن بوسه مي زدند . قربان آن نمازي كه در سنگر شروع مي شد و در بهشت به اتمام مي رسيد .
اي شهيدان ! گمان مي كرديم گذشت زمان ، هواي سرزمين پاكتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بيشتر آبمان مي كند . اي شهيدان! هنوز هم كه هنوز است ، هر آب خنكي كه مي نوشيم ، به ياد لبهاي خشكيده تان در هويزه ، اشك مي ريزيم. هنوز هم كه هنوز است ، هر وقت غذا مي خوريم پيش از آن با خاطره هاي شيرين شما دعاي سفره مي خوانيم . هنوز هم كه هنوز است تنها افتخارمان اين است كه روزي را با ياد شما مي گذرانيم .
اي مردم ! ما همه هستيم و راه ... ما همه خواهيم رفت .
تو را به جان امام نگذاريد ياد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...