کجاييد غريبان شهر که روزها و شب ها فرازها را «صابر» بوديد و«نشيب»ها را شاکر. زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود وسنگرهاتان پر بود از بوی باران بوی سبزه . به جستوجوي شما آمدهام حماسهسازان حماسه سرخ جبهه ها .این روزها كمتر كسي از روزها ي خوب شما ميگويد. از سكوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه . كمتر كسي قصههاي عاشقانه و صادقانهتان را ميگويد. كمتر از نگاه پرعاطفه و حرفهاي عاشقانه ميگويند .كمتر لحظههاي سبز شما را روايت ميكنند، كمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را ميشنويم من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم، گاهي در دلم سوگواره برپا مي شود ،گاهي دلم براي صداي خمپارهها ميتپد. دلم براي نخلهاي سوخته ميسوزد و آهسته و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه ميكند. و به ياد شما آواي غريبي سر ميدهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود ميگريم و به ياد شما، دوباره جان ميگيرم. من، از شما جدا ماندهام. نشانه غربت شما را از زمان و زمانه ديدهام و من، حديث حادثهها را شنيدهام. روزگار، نه، زمانه، نه زمان، زمان غريبي است .غربت ياد شهيد غيرتهاي رفته به باد را زنده نمي كند، غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نميكند، غربت ياد شهيد صحبت سرخ لالهها را هويدا نميكند، غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نميكند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله ور نميكند. آري، زمان زمان غريبي است، حصار غربت ما نميشكند. قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانههاي امروزي ترانهي دلنواز باران جبههها را از بين برده است. آواي باران به گوشمان نميرسد، عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است. چشمهاي غرق به مال چشمهاي فانوسي آن روزها را از ياد برده است. لبخندهاي مايل به دنيا، لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش كرده است.آسمان سينههامان از آواي غربت ياران بغض ابر گرفته است. كجائيد؟! اي لبهاي خاموش تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را قصه شوق پرواز را باور كنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا، شده ام و از زيباييهاي شما فاصله گرفته ام. من، اسير مردابهاي تباهي ام ، طوفان حوادث در اين زمانه غربت، از شما جدايم كرده است. با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي گردم . از روي يك نيازو براي فهميدن يك راز بيشتر، دلم مي خواهد حديث ياران بي مزارتان، حديث گردانهاي گمنام و قصه سحرگاههاي اعزام را دوباره بشنوم. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما ميگردد و دل آواره ام دنبال دلهاي آسمان وار طوفاني شما ميگردد. آري! نگاهم از نگاههاي آلوده بسياري بيزار است؛ من، به دنبال نشان سرخ شمايم و از نسيمها، مي پرسم. من غمي بزرگ را در دل تسلي مي دهم؛ غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما. زمانه مي خواهد كه، من بي غم و درد باشم. زمانه مي خواهد كه راحت تن فراهم كنم و روح سرگشته را رها سازم . اما من نمي توانم لب فرو بندم، پيام خون شما را بايد شنيد و فهميد خدا كند، شور جانبازيهاي شما نگذارد زمزمههاي ناپاك نامردان را نظاره كنم. خدا كند كه روح بلندتان هميشه، مرا مدد كند. بگذار حرفهايم، در دل بماند وعقدههاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخم نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذارهر از گاهي شميم نام پاكت را بشنوم و يادت را در دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.
قسمتی از وصیت نامه شهید بهمن درولي:
دوست دارم قبرم را ساده و هم سطح زمین درست کنید
و با اندکی سیمان روی آن را بپوشانید و فقط با انگشت روی آن بنویسد:
"پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی"
و همه برایم طلب مغفرت کنید

تا مكتب جبهه خوب معنا نشود آن روحيه دوباره پيدا نشود
ياران بجا مانده مواظب باشيد خون شهدا فرش ره ما نشود
خوشا كسي كه اميد و آرزويش وصال يار بودو شربت ناب را لاجرعه نوشيد. شهيد مظهر صلابت يك هدف است . هدفي مقدس در فراسوي افق اسلام . هدفي مقدس در ژرفاي انسانيت. هدفي در اوج افتخار. شهادت جامه سعادت است بر تن شهامت. پس خوشا كسي كه عشق را معنا بود. خوشا كسي كه اميد و آرزويش وصال يار بود و چه ديدني چون پرنده اي رها از بند خاكي سير الي الله كرد ، از خاك تا افلاك ، از فرش تا عرش و چه شيرين است فتح قله عشق ، قله عشقي به سرخي شفق و به ماندگاري خون شهيد دشت كربلا. و چه مهيج است لبيك گويان به جوار مولا رفتن.زهي به سعادت كه از قافله جامانده ايم .
چقدر شيفتگي مي طلبد تا نارنجك به خويش بندي و به زير تانك دشمن روي يا بعد از سالها كه به تنهايي با معشوق به عشق بازي مشغولي ، بدنت را سالم پيدا كنند .چه صورت نوراني ، عجب نفس مطمئنه اي ، چقدر خالصانه ، مرا و قلم مرا كي ياراي آن بود كه چگونگي شهادتت و رهيدنت را بر روي زانوي سپهسالار ميدان نبرد حضرت حجت (ع) وصف كنم. فقط اين را بگويم كه ناگفته نيست ولي تكرارش مرهمي است بر زخم ناكامي مان در رقابت وصل و اين تقاضاي امضاي برات شفاعت است.
اي كسي كه مانند مولا و مقتدايت سيد الشهدا (ع) قرب به خدا را هدف كردي و عند ربهم يرزقون شدي ! دعا كن كه دنيايمان اطاعت ، مرگمان شهادت و آخرتمان سعادت در كنار معشوقمان رقم خورد .
آمين يا رب العالمين

شهدا به شهر ما خوش اومدین
بی سر و بی دست و بی پا اومدین
به بهانه حضور 9 شهید گمنام در شهر اراک:
خدا وکیلی خسته شدیم هر چه گفتیم شهدا شرمنده ایم
خسته شده ایم باز شما آمدید و از شهر گذشتید و هوای
شهر را برای دقیقه ای و فقط دقیقه ای سبک و عطر آگین
کردید و ما باز برای شما دستی تکان دادیم و شاید
قطره اشکی و........... والله خیلی جماعت پررویی هستیم !!
می پرسید برای چه؟
می گویم
والله می گویم
همینکه زیر تابوت شما را می گیریم
همین که جمجه های شما را می بینیم
همین که رودر به ما می گویید
چه خبر؟؟؟
از فقر چه خبر؟؟؟
از مردم گرسنه چه خبر؟؟؟
به خونمون سر می زنی؟؟؟
از بابام حالی پرسیدی این مدت؟؟؟
میگم این انقلاب هنوز مال پابرهنه هاست؟؟؟
شنیدیم به ما که رفتیم جنگیدیم میگن جو گیر راسته؟؟؟
راستی از محمد خبر داری ؟؟ همون که پا نداشت شنیدم خونه نشین شده راسته؟؟ شنیدم مستاجره
راسته؟؟ شنیدم میخوان بندازنش از خونش بیرون راسته؟؟؟
شنیدم آقامون سید علی تنهاست راسته؟
شنیدم میگن حرف های امام دیگه خریدار نداره راسته؟؟
شنیدم آثار جنگ رو دارن از بین میبرن تا ما از یاد بریم راسته؟
شنیدم از همرزمای ما خیلی هاشون منتظرن تا فقط بمیرن - همونا که شیمیای شدن رو میگم راسته؟
شنیدم بعضی از هم رزمای ما مسئول شدن همه چی یادشون رفته راسته؟
سنگر و جبهه و شهادت و.....هم رو فراموش کردن راسته؟؟؟
شنیدم............
و من برای تمام شنیدهایت هیچ جوابی ندارم
فقط می توانم بشینم به جمجه ات نگاه کنم
گریه کنم و فقط دست تکان بدهم برایت و عکس یادگاری بگیرم با شما.....
اجازه هست تا فقط عکسی با شما بگیرم؟؟؟؟
مراسم عرفانی دعای کمیل در کنار شهدای گمنام در حسینیه سادات اراک یادگاری ماند.
خداوند به برادر عزیزمان حاج علیرضا مرادی طول عمر با عزت عطا بفرماید.







