بسم رب الزهراء (س) و الشهداء و الصدیقین
شهید گمنام سلام
سلامی چندین باره.
نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.
و مینویسم برای چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.مینویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.مىشناسمت به خوبی، تو شايد براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مىآيند گمنام باشى، چرا كه نامت را برسنگ مزارت ننوشتهاند، سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده، ولى من تو را خوب مىشناسم خيلى خوب، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى(ره) ... دیده بودمت بارها و بارها . آنگاه كه بعد از مناجات شبانه و نماز صبحت با گروهانتان مىدويدى، اسلحه بر دوشت سنگينى مىكرد اما لبخندت از چهره مظلومت بيرون نمىرفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از چادر، آرام و آهسته گوشهاى مىگرفتى ،قرآنت را از جيب پيراهنت در مىآوردى و شروع به قرائت مىكردى. حركات لبت را مىديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بىامانت كرده بود.
نيمه شبها بیدار میشدی، فانوس آويخته از ميله چادر را بر مىداشتى و بيرون مىزدى، پوتينهايت را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مىدادى بىسروصدا مىپوشيدى و من ديگر تو را نمىديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مىآمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مىدادم برويم مىخنديدى بگونهاى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش مىگريستى.آنگاه كه جمعهها با رفقايت به مرخصى شهرى مىرفتى وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودى در كنار جاده خاكى كرخه منتظر تويوتا.آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچهها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مىكردى، تو بودى و صفحهاى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحهاى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مىگفت و تو مىنوشتى، وصيتنامه.و آنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو و يا صلاه ظهر مهران خمپارهاى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانههاى شعلهوار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين افتادى و شدى
شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى،
تو گمنام نديدهاى بيا تا نشانت دهم .
موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى ديگر كسى آنها را نمىشناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين(ع) و زينب(س)، امام و شهادت در دايره محدود ايدهآل هاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابهاى و بعد زير باد خنك كولرهای گازی چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، به همين پوچى
آرى تو گمنام نيستى
همه درياها و اقيانوسهاى زلال ترا مىشناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مىشناسند ، همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها.
و مادرت نيز، هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مىآيد يك راست قصد كوى شهيدان گمنام مىكند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مىنشيند و فاتحهاى مىخواند اما اگر دقت كرده باشى به اينجا كه مىرسد بىاختيار اشك از چشمانش جارى مىشود. آرى او اينجا احساس ديگرى دارد .اما خوش به حالت كه از ميان اين همه، نام گمنامى را انتخاب كردهاى
من در عجبم با همه نامی که تو داری
این خلق چرا نام تو گمنام نهادند

بشنو ناله شهدا را و لبيک گو
صداي ناله شهدا هنوز هم به گوش مي رسد و شايد بيشتر از گذشته هنوز صداي حاج حسين خرازي از خاکريزه هاي شلمچه خطاب به شهر ما مي گويد کجا هستن ياران خميني منم علمدارش
هنوز از مجنون ترين جاي عالم هستي صداي حاج همت چينين سکوت شهر ما را برهم مي زند که اي دوست اينجا قدمگاه مادر زهراست گناه نکنيد
هنوز هم صداي از سه راه شهادت از نقطه وصل طلاييه به عرش ناله مهدي باکري بلند شده اي اهل دنيا وارد گروه سوم شويد...
هنوز از کناره هاي فرات صداي به گوش مي رسد اين ناله آشنا هست اين عباس کريمي فرياد ميزند :
اي بسيجي کربلا بي تو صفا نداره بيا
جواب ما . حاجي دنيا حالش بيشتر
هنوز حاج عباس بابايي در مکه و مدينه پرواز عشق مي کند در دو کوهه در فکه و همسرش چشم به راه که اي عباس به زمينيان هم نگاهي کن
هنوز هم صداي سيد علي در گردان نجف اشرف به گوش مي رسد : ايمان و اخلاص برادران عزيز داشته باشيد اخلاص کجايي؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هنوز هم صداي ناله هاي شبانه از کناره ميدان صبحگاه به گوش ميرسد
آري حاج احمد متوسليان قلب خود را دردوکوهه نهاد و رفت
آی مردم گوش تو چرا کر شده چشمانت کور شده
دنيا با تو چه کرده
آدمک هاي تو از قبله ي ديگر شده اند
همه با دشمن خود نيز برادر شده اند
بلبلهاي خميني شما چه ناله مي کنيد کسي براي لبيک گفتن آماده نيست؟!!!!!!!!!!!!!!!

من از حكايت شيرين بوسه مي گويم ؛
بوسه اي به گرمي تركش ، به داغي سوزش ...
من از كمان دو ابرو مي گويم ؛
كه پيوستگي اش را مديون رد قناسه بود ...
من از تن و تانك مي گويم ؛
از رد شني بر روي پيكر لاله ها ...
من از تماميت ايمان مي گويم !
اينجا گر چه صداي گلوله هاي سربي فراوان است ولي صداي بال فرشته ها را مي توان شنيد !
كاش بوديم و معراج شقايق ها را مي ديديم ...
بي رحمي ست بريدن سر لاله ها ،
اما اينجا يعني رسيدن و كسي براي ماندن نيامده است !
اينجا صداي تير خلاص ، تار و پود ذهن را شكنجه مي دهد ...
اينجا شبهاي عمليات ، خورشيد حكمراني مي كند ؛
شب هاي عمليات ، شب هاي آفتابي است !
ستاره اي بود كه وسط ميدان مين مي درخشيد ؛
دلم نيامد پا رويش گذارم ولي پاهايم را گرفت و روي سينه اش گذاشت ...
كاش مي ديدي اينجا بازار شفاعت گرم است ،
بازار حلالم كن برادر ...
حيف است اگر از لحظه هاي تنهايي نگويم ؛
ديدن صحنه هاي الهي العفو ...
عجب صفايي دارد وقت غروب ؛
ياد دلهايي مي افتي كه پر مي كشيدند تا علقمه و زمزمه مي كردند : يا عباس(ع) ...
من برايت از خردل مي گويم ،
از آن لحظه اي كه نفس ، ديگر ياري نمي كرد و ريه ها بوي ملكوت مي گرفت ...
عجب روزگاري است ؛
امروز بدجوري دلم هواي شرجي كارون را كرده است ...
دلم مي خواهد باز سرماي غرب تا مغز استخوانم برسد اما با گرماي لبخند همسنگرم تا عمق وجودم گرم شوم .
چقدر دلم هواي رمل هاي فكه را كرده است ...
امروز پاهايم گير است به بندهاي دنيا ولي ديگر از آن همه خوبي خبري نيست !
چقدر دلم هواي اروند را كرده ،
هواي غواص ها ،
والفجر هشت ،
هواي مين هاي خورشيدي و بدن هاي پاره پاره ...
چقدر ياد مجنون دارد اين دلم ،
ياد تنها ترين جزيره عالم ،
ياد هورها و ني ها ...
چقدر زمزمه ها اينجا زياد است ...
چقدر سينه هاي پاره كه منتظرند تا ني نامه هايشان خوانده شود ...
چقدر بوي گل مي دهد روزهايم اما حيف كه گل ها رفته اند ...
ديروز باغباني را ديدم كه در فراغ گل هايش زار مي زد ؛
ياد گردان كميل افتادم ،
حبيب ،
عمار ،
و يك لشكر پر از لاله ...
امّا شهداء ؛
هنوز دلمان تنگ شماست !







