تبليغاتX
عرش عشق

عرش عشق

شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

یادش بخیر آن جبهه های نور، یاران

یادش بخیر آن جبهه های نور، یاران

این عقده ها تا کی کنم مستور، یاران

یادش بخیر صبح شلمچه عصر مجنون

شبهای فکه روزهای هور، یاران

………………………
كاروان راهي شد و جا مانده ام

دوستان رفتند و تنها مانده ام

من كتاب كربلارا خوانده ام

همچنان پاكم بسيجي مانده ام

بسم رب الشهدا و الصدیقین

در مورد مطلب زیر اگر از کلمات من و تو استفاده کردم خواهشمند است به  خواننده محترم بر نخوره : یا علی :

 

او جنگيد

من تماشا کردم

و تو فرار کردي

***

او به اروند زد

من توي عمق كم استخر شنا کردم

و تو با اسکي روي آب ، مزاحم خواب ماهي ها شدي

***

او ژ3 دست گرفت

من با تفنگ ساچمه اي پسرخاله ام حال کردم

و تو با تفنگ شکاري ات به شکار بلدرچين رفتي

***

او مين گوجه اي خنثي کرد

من با گوجه سبز ، پينگ پونگ بازي کردم

و تو بازي گلف را بردي

***

او با صداي آهنگران بزرگ شد

من در حمام با صداي خودم صفا کردم

و تو جديد ترين RAP ها را زمزمه کردي

***

او عکس چمران رو قاب گرفت

من عکس گربه هاي ملوس رو از حاشيه ناصر خسرو خريدم

و تو عکس گربه هاي ملوس خود را ورق زدي

***

او در فکه تشنگي کشيد

من ني رو تو شکم سانديس فرو کردم

و تو ليمو ترش را در ماء الشعير خالي كردي

***

او زخمي شد

من نزديک بود دلم بسوزد

و تو جاي نيش پشه را خاراندي

***

او شيميايي شد

من سرما خوردم

و تو گلويت را صاف کردي

***

او لباس بيمارستان پوشيد

من جلو آينه پيراهن تازه ام را نگاه کردم

و تو به دنبال مايو امريکايي ، ميدان محسني را زير پا گذاشتي

***

او به اتاق عمل رفت

من به اتاق پذيرايي رفتم

تو به اتاق بازرگاني رفتي که شير خشک وارد کني

***

او شهيد شد

من خواب ظهرم رو از دست دادم

و تو دمر روي تخت افتاد و آروغ زدي

***

او به اقيانوسي از نور افتاد

من زير چراغ مدادي به تماشاي ويترين ايستادم

و تو مه شکن بنزت را در تونل کندوان روشن کردي

***

او هنوز يک آرزوي بزرگ است

من ...

و تو ...

 

خدايا توفيق ترک گناه به ما عطا کن

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط سید   | 

آن شب به دل شلمچه جان می دادی

گاهی اتفاق اینچنین که می نویسم است ...

 

 ناگهان گلوله ای سلام می کند ، بی جواب هم کمانه می کند

 

بعد سالها ی سال مرد پشت قاب بر تو خیره می شود ...

 

گاهی اتفاق نوجوان سیزده هزار ساله ای است که تانک را میان مشت خود مچاله  می کند...

 

گاهی اتفاق پرچمی است که در هجوم باد بال بال می زند ولی رنگ عوض نمی کند!!

 

گاهی اتفاق پای یک عصای نصفه ای است که راه می شود............

 

يادم هست آنروز را كه

 

ميرفتي و دستان باد

 

موهايت را شانه مي‌كرد

و

 

شهر با آب وآينه

 

 

وقرآن تو را بدرقه سفر

 

كربلا

 

 كرد

چگونه تو را غريبه بدانم كه آشناتريني و چگونه آشنايت بخوانم وقتي روح بلندت از

قفس دنيا بزرگتر است، خيلي هم بزرگتر.

 

آي مرد آب و آئينه و قرآن.ميداني ما هنوز سر مست و سرخوش از موسيقي مناجات شبانه سنگر توايم.

چقدر پيشاني تو با خاك آشناست و چقدر پيشاني تو خاكي است اي مرد سجده هاي سنگر.

تو كه فقط مرد جبهه ديروز نيستي، تو مرد هميشه‌ي جبهه‌اي. اصلا هر جا كه تو باشي همان جا سنگر است و همان جا شور حسيني بر پاست.

هر وقت كه عكس تورا بر در ديوارها ميبينم، زانوانم سست ميشود و عرق شرم بر پيشاني‌ام مي‌نشيند. من امروزم را مديون ديروز مردانه توام و فرداهايم نيز در گرو مردانگي امروز توست.                

 

در محضر عشق امتحان می دادی

گویی که به خاک آسمان می دادی

ای شهره آسمان هفتم چه غریب

آن شب به دل شلمچه  جان می دادی

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط سید   |