به یاد آقا مهدی زین الدین
من جبهه نبوده ام، وليـکن « بودن »
درسي است که هشت سال يادم دادند
به یاد آقا مهدی زین الدین
قبل از شروع عمليات والفجر 4 عازم منطقه شديم و به تجربه در خاك زيستن، چادرها را سر پا كرديم. شبي برادر زين الدين با يكي دوتاي ديگر براي شناسايي منطقه آمده بودند توي چادر ما استراحت ميكردند. من خواب بودم كه رسيدند. خبري از آمدنشان نداشتيم. داخل چادر هم خيلي تاريك بود. چهرهها به خوبي تشخيص داده نميشد. بالا خره بيدارشدم رفتم سر پست. مدتي گذشت. خواب و خستگي امانم را بريده بود پست من درست افتاده بود به سا عتي كه ميگويند شيريني يك چرت خواييدن در آن با كيف يك عمر بيداري برابري مي كند، يعني ساعت 2 تا 4 نيمه شب لحظات به كندي ميگذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصري» كه بايد پست بعدي را تحويل ميگرفت. تكانش دادم. بيدار كه شد، گفتم: «ناصري. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روي پايش. او هم بدون اينكه چيزي بگويد، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابيدم. چشمم تازه گرم شده بود كه يكهو ديدم يكي به شدت تكانم ميدهد … «رجبزاده. رجبزاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصري سرا سيمه گفت: «كي سر پسته؟» «مگه خودت نيستي؟» «نه تو كه بيدارم نكردي» با تعجب گفتم: «پس اون كي بود كه بيدارش كردم؟» ناصري نگاه كرد به جاي خالي آقا مهدي. گفت: «فرمانده لشكر» حسابي گيج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدي ميگي؟» «آره» چشمانم به شدت ميسوخت. با ناباوري از چادر زديم بيرون. راست ميگفت. خود آقامهدي بود. يك دستش اسلحه بود، دست ديگرش تسبيح. ذكر ميگفت. تا متوجهمان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصري اصرار كرد كه اسلحه را از او بگيرد اما نپذيرفت. گفت: «من كار دارم ميخواهم اينجا باشم» مثل پدري مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جايمان پست داد.
هر بار که رفت با شهيدي برگشت
اين بار ـ شهيدي آمد و او را برد!