تبليغاتX
عرش عشق

عرش عشق

شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

دوكوهه كجاست?

اگر بپرسی دو كوهه كجاست ، چه جوابی بدهیم ؟ بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد سكوت كنیم ؟ پس ای كاش نمی پرسیدی كه دو كوهه كجاست ، چرا كه جواب گفتن به این سوال بدین سادگی ها ممكن نیست . كاش تو خود در دو كوهه زیسته بودی كه دیگر نیازی به این سوال نبود .

دو كوهه، می دانم كه چقدر دلتنگی. می دانم كه دلت می خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا بروی. می دانم كه چه می كشی دوكوهه! عمر تو هزار ها سال است و شاید هم میلیون ها سال. اما از آن روز كه انسان بر این خاك زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سید الشهدا كسی را می شناسی كه بهتر از شهدای ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده ای كه سزاوار كرامتی این همه گشته ای كه سجده گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی بوده است میان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زیسته است؟ تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده ای؟ اشك كدام عزادار حسین بر تو چكیده است؟ چه كرده ای دوكوهه؟با من سخن بگو...

حسینیه ات نیز سكوت كرده است و دم بر نمی آورد. ما كه می دانیم: زمان، بستر جاری عشق است تا انسان ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمام آنچه در زمان حدوث می یابد باقی است. پس، از حسینیه حاج همت بخواه كه مهر سكوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی كه در آن نماز شب اقامه كرده اند و با خدا راز گفته اند؛ شهدایی كه در حسینیه ، چشم مكاشفه بر جهان غیب گشوده اند؛ شهدایی كه همسفران عرشی امام بوده اند و اكنون میزبان او هستند.عمق وجود من با این سكوت راز آمیز آشناست؛ سكوتی كه در باطن ، هزارها فریاد دارد.

من هرگز اجازه نمی دهم كه صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح كرده است. گوش بسپار تا ناله های حاج عباس كریمی را نیز در سوگ شهادت او بشنوی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط سید   | 

قناري‌هاي غمگين

اگر اذن دهند سعي من بر این است که از لاله هاي خونين بگويم،‏

تا شايد نگاهمان کنند و دستي بر آرند

و ما را از اين منجلاب دنيا بيرون کشند....

*************************************************

اطلسي‌هاي باغچه‌ي كوچك ما، از وقتي خبر آمدنت را از نسيم گرفتند، در پوستشان نمي‌گنجيدند. پروانه‌هاي عاشق بر فراز باغچه رنگين‌كماني هزاررنگ ساخته بودند و آفتابگردان‌هاي مهربان از كلون پشتِ در، چشم برنمي‌داشتند.
از وقتي شنيدم كه مي‌آيي، دلم را چراغاني كردم و حياط بودنم را – از پس پنج سال – آب و جارو زدم. مادر، قناري‌هاي غمگين را از بام نگاهش پرواز داد و پدر، كاكلي‌هاي شاد را بر سرشانه‌هاي ما نشاند.
وقتي كه آمدي، جز تابوتي خالي و پلاكي مهتابي و استخوان‌هايي طلايي، چيزي نديديم. پلاكي كه كتيبه‌ي عشق يك بسيجي بود.
دلمان را خوش كرديم به خاطره‌ي با تو بودن‌هاي گذشته و عطر خوش حضورت را در جاي‌جاي خانه پاشيديم.
و حالا هر وقت كه به ديدنت مي‌آييم، دلتنگي‌هايمان را با بوي حلوا و زنگ پرچم ميء‌آميزيم و بر مزارت، آبي مي‌شويم.

منبع: ماهنامه شاهد شماره 269 صفحه 42 مهر 1376
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سید   |