تبليغاتX
عرش عشق
شهدا و نشر ارزشهای دفاع مقدس

گاهی اتفاق اینچنین که می نویسم است ...

 

 ناگهان گلوله ای سلام می کند ، بی جواب هم کمانه می کند

 

بعد سالها ی سال مرد پشت قاب بر تو خیره می شود ...

 

گاهی اتفاق نوجوان سیزده هزار ساله ای است که تانک را میان مشت خود مچاله  می کند...

 

گاهی اتفاق پرچمی است که در هجوم باد بال بال می زند ولی رنگ عوض نمی کند!!

 

گاهی اتفاق پای یک عصای نصفه ای است که راه می شود............

 

يادم هست آنروز را كه

 

ميرفتي و دستان باد

 

موهايت را شانه مي‌كرد

و

 

شهر با آب وآينه

 

 

وقرآن تو را بدرقه سفر

 

كربلا

 

 كرد

چگونه تو را غريبه بدانم كه آشناتريني و چگونه آشنايت بخوانم وقتي روح بلندت از

قفس دنيا بزرگتر است، خيلي هم بزرگتر.

 

آي مرد آب و آئينه و قرآن.ميداني ما هنوز سر مست و سرخوش از موسيقي مناجات شبانه سنگر توايم.

چقدر پيشاني تو با خاك آشناست و چقدر پيشاني تو خاكي است اي مرد سجده هاي سنگر.

تو كه فقط مرد جبهه ديروز نيستي، تو مرد هميشه‌ي جبهه‌اي. اصلا هر جا كه تو باشي همان جا سنگر است و همان جا شور حسيني بر پاست.

هر وقت كه عكس تورا بر در ديوارها ميبينم، زانوانم سست ميشود و عرق شرم بر پيشاني‌ام مي‌نشيند. من امروزم را مديون ديروز مردانه توام و فرداهايم نيز در گرو مردانگي امروز توست.                

 

در محضر عشق امتحان می دادی

گویی که به خاک آسمان می دادی

ای شهره آسمان هفتم چه غریب

آن شب به دل شلمچه  جان می دادی


+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط سید رحیم عظیمی |
****