به پاره های دل ملت که هنوز بعد از سالیان دراز از خاک می آیند و به افلاک می رونداز همه چیز می گذشت . سالیان سال بود که از همه چیز می گذشت ٬ از شب های حمله و از روز های مقاومت ٬ از کمیل های پنهانی نیمه شب پشت
خاکریزت و از آن آخرین « و ان یکاد » مادر که بدرقه ی راهت شده بود .
از همه چیز می گذشت و گلزار شهدای شهر هرچه آغوش داشت گسترده بود به
روی تکه های آمده از بهشت و آسمان ٬ هر چه ابر داشت گریسته بود در فراق
همه ی آن نور ها وسپیدی ها !
حالا هزاران هزار چهره ملکوتی در آغوش قاب دیوار خانه ها جای گرفته بود و
کوچه ها همه متبرک بودند به نام های آسمانی :
کوچه شهید غفاری ٬ کوچه شهید مسعودیان ٬ کوچه شهید محمدی ٬ کوچه
شهید .... تنها کوچه روزگار کودکی تو نام نداشت و تنها قاب دیوار خانه ی تو
بود که فریاد می زد حجم خالی حضورت را و مادر که هر روز چشم به راه
پیکرت ٬ آذین می بست خیابان های منتهی به گلزار شهدای شهر را !
از همه چیز می گذشت و کم کم هیاهوی دنیای مدرن داشت آرامش یاد تو را از
یادمان می برد که ناگاه آمدی ٬ سبکبال تر از همیشه ! با همه ی آن یک مشت
استخوانی که به یادگار مانده بود از آن قامت رشید !
می خرامیدی و شانه های شهر همه با تو می آمدند . آری ! عشق را برایمان
تشریح کردی در تشییع شدنت !
یک تکه استخوان انگشت تو کافی بود تا بار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه
شهادت را ٬ که هنوز نور میان ظلمت پیدا بود !
آمدی و گذشت و عشق بار دیگر شعله کشید و حال ٬ همه ی ترس من از
خاموش شدن همیشه ی آن است .
راستی ! مبادا که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت !
مبادا که از یاد ببریم هرآنچه را که از یاد برده ایم !







